چشمان نیمهباز
چشمان نیمهباز
پلکهایم دیگر بالا نمیآیند. بهزعم دیگران چشمانم بسته است، اما من میدانم ـ چشمانم باز است، پسرم صدایم میزند:
«مامان، چشمتو باز کن!»
شبها، تا نفسِ آخرِ سرعت بستههای اینترنت، بیدار میمانم تا ویدیوهای درسی معلم دخترکم را دانلود کنم. نور سرد و آبیِ گوشی روی صورتم میتابد. گوشی را به شارژ میزنم و در ذهنم هزار فکر شارژ نشده میچرخد؛ فردا درسی که باقی مانده، تکلیفی که باید توضیح دهم و خندهای که مدتی است روی لبهای دخترم کمرنگ شده.
صبح، بعد از صبحانه، گوشی را برمیداریم و با هم به دنیای درس و تکلیف سرک میکشیم. من، معلمی بیمدرک و او شاگردی با چشمانی پر از سؤال. میان توضیح و تمرین، گاهی بحثمان بالا میگیرد، صدایمان میلرزد، او از خستگی دلزده میشود و من لب فرو میبندم. بعد، با تکهای بیسکویت و لبخندی اجباری، دوباره قلم را به دست میگیرد، مینویسد، پاک میکند، دوباره مینویسد. من در سکوت نظارهگر فرو رفتنش در دنیای کوچک درس و اجبارم.
عصر که میرسد، کلاسهای مجازی آغاز میشود. صدای معلم میان قطع و وصلهای اینترنت میپیچد. مشقها باید پیش از زمان مقرر ارسال شوند و دستان کوچکش از نوشتن خسته است. من با نگاه، او را به صبوری میخوانم. شب میرسد و باز همان چرخه تکرار. خستگی، خستگی و خستگی. در دل تنهاییام، ناگاه خودم را جای مادری میگذارم که دخترش با کولهپشتی و دفترهایش رفت، اما دیگر هیچ وقت بازنگشت. مادری که حالا میان قاب عکسی نشسته است با شالی سیاه و آهسته زمزمه میکند:
«کاش دخترم بود حتی با همان خستگی، با همان تکلیفها، با همان مشقهای ناتمام… کاش بود، اما زیر خاک نبود.»
اشک در چشمانم جمع میشود. به چهرهی خستهی دخترم نگاه میکنم و آرام موهایش را مینوازم. این خستگی خودش طعم زندگی است. مشقها، تمرینِ صبر و امنیتاند و درسها، تجربهی امید. میان خطهای ناصاف دفتر، چیزی هست که هرگز قطع و وصلی ندارد؛
عشق،امنیت،وطن،زندگی
#دختران_مقاومت
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری
