عکسهای رهبری


🚦 تقدم فرمان زنده بر قانون مکتوب
در جادهی زندگی، همانطور که رانندهای موظف است آییننامهی راهنمایی و رانندگی را رعایت کند، انسان نیز در مسیر زیست معنوی و اجتماعی خویش، به قوانین و اصولی پایبند است که گاه در قالب اخلاق، گاه در قالب فقه و گاه در شکل عرف و قانون جلوه میکنند. اما همانطور که در خیابان، گاهی فرمان پلیس از متن آییننامه فراتر میرود و باید اطاعت شود؛ اگر چه خلاف قاعدهی مکتوب باشد، در مسیر استنباط احکام نیز گاه فرمان مجتهد بر قواعد اصولی مقدم میشود.
در علم اصول، روایت ضعیف را باید کنار گذاشت؛ چون سندش لرزان است و نمیتوان بر آن بنای استنباط نهاد. اما گاه میبینی که علما بر اساس همان روایت فتوا دادهاند، چون شهرت فتوایی، ضعف سند را جبران کرده است و گاه برعکس، روایتی قوی و مستند وجود دارد، اما علما از آن اعراض کردهاند؛ یعنی با آن مخالفت کردهاند، چون در عمل و فتوایشان ردّی از آن نیست.
در هر دو صورت، آنچه تعیینکننده است، فرمان مجتهد است؛ نه صرفاً قواعد خشک اصولی. همانطور که در خیابان، اگر پلیسی ایستاده باشد و خلاف جهت آییننامه دستور دهد، راننده موظف است از او اطاعت کند. چون او ناظر بر شرایط واقعی و لحظهای است، نه صرفاً بر متن مکتوب.
در واقع آییننامهها، چه در رانندگی و چه در فقه، چراغ راهاند؛ اما فرمان نهایی، گاه از سوی کسی صادر میشود که شرایط را بهتر از متن میفهمد و اینجاست که عقل، تجربه، و تشخیص زنده، بر قاعدهی جامد غلبه میکند.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

زیارت در سبد خرید
پستهای باشد یا سبزآبی، چه فرقی میکند؟
رنگها گاهی فقط بهانهاند؛ بهانهای برای خالیکردن کینههای کهنه، دلخوریهایی که سالهاست در دل ماندهاند و حالا بر سر همدیگر آوار میشوند. زندگی با یک انتخاب اشتباه، یک رنگ جیغ، یک برخورد تلخ، یکدرجه تیرهتر میشود. گویی آسمان به زمین آمده باشد.
وقتی سبزآبی را پرو کرد، تازه فهمیدم تا امروز چقدر در لباسهای سرد و بیروح زندگی کرده. این رنگ، جوانترش کرده بود. اما بگذریم. با تمام صبری که در صف ارسال محصول خرج کردم، آنها را پس خواهم داد. خدا کند پروسهی عودت و ارسال مجدد، باز یک ماه طول نکشد.
خرید اینترنتی یعنی احترام به وقت و زندگی مشتری. در دنیای مجازی، مشتری با اعتماد به تصویر، طرح و شرح کالا، دل میسپارد و این اعتماد، نیازمند عدالت، صداقت و انصاف است؛ چه در فضای حقیقی و چه در فضای مجازی.
من، مادری با چند فرزند، روزها بهخاطر کمبود وقت، به خرید آنلاین پناه بردم.
بارها از قیمتها و تنوع اجناس راضی بودم. گاهی فروشنده، همان کالایی را فرستاد که وعدهاش را داده بود. اما امروز، تیر خریدم به هدف نخورد. فروشندهای نابلد، با تأخیر، کالایی اشتباه فرستاد.
با همهی مزایای خرید مجازی؛ صرفهجویی در وقت، تنوع بیپایان، حذف چکوچونههای بیثمر، باز هم گاهی، دل آدم میگیرد از بیدقتیها و من، در دل همین تجربه، آرزو کردم:
کاش دیدارها و زیارتها هم مثل خرید آنلاین، سریع و بیدغدغه بودند.کاش قالیچهی حضرت سلیمان داشتیم، یا طیالارضی که ما را بیهزینه و بیزحمت، به مشهد، کربلا، نجف میبرد.
امروز، در کلاس درس حج، از هزینههای زیارت پرسیدیم. حج امسال، در دل جنگ، به کربلا ختم شد و مشهد به رؤیا تبدیل شده است.
اما هیچ مرکبی، قطاری و مترویی، سریعتر و بلندپروازتر از مرکب تقوا نیست. آن آیه را به یاد آوردم:
“و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب.”
روزی بیحساب، مثل همان طیالارض، مثل همان قالیچهی جادویی، فقط نصیب کسی میشود که تقوا دارد.
از آیتالله بهجت (ره) نقل شده “گام اول خودسازی و سیر و سلوک، ترک محرمات و انجام واجبات است. باید واجبات الهی را به اندازه ای که علم داری انجام بدهی و محرمات الهی را نیز به اندازه ای که می دانی، ترک کنی.”
باشد که خداوند، ما را در فهم وظایف و عمل به آنها، موفق بدارد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

رقص شمشیر،رقص مرگ در غزه
غزه در خون و تاجهای زرین در خوابِ بیغیرتی هستند. در سرزمین زخمخوردهای که کودک با گریهاش اذان میگوید و خون بر سنگفرشها جاریست؛ از تیغ اشغالگر، از سکوتِ آنانی که نامِ اسلام را بر لب دارند و ننگِ بیعملی را در دل؛ سرانِ زر و زور با خزانههایی لبریز از سلاح، نه برای دفاع از قدس، بلکه برای رقصیدن در سایهی دلار و دستور سر تعظیم فرود میآورند.
وقتی غزه میسوزد، آنان یا لب فرو میبندند،یا بیانیهای بیجان صادر میکنند
که نه مرهم است و نه فریاد.
اینها هماناناند که دست در دستِ نتانیاهو،پرچم فلسطین را در پای نفت و نسیه قربانی کردند.
اگر اندکی غیرت در رگهایشان جاری بود،
امروز کوچههای تلآویو باید لرزه بر اندام میداشت، نه خیابانهای غزه.
تاریخ، این خوابِ سنگین را فراموش نخواهد کرد. خونِ شهیدان، روزی چون مُهرِ رسوایی بر پیشانیِ حکامِ مزدور منطقه حک خواهد شد و ملتها، با قلمِ بیداری، این ننگ را جاودانه خواهند کرد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
شَبَح پشت پرده
در کوچهای قدیمی، خانهها به هم چسبیده بودند، دیوارها کوتاه و پنجرهها همیشه نیمهباز. انگار هر خانه، چشم و گوشی بود برای خانهی کناری و وسط این کوچه، پیرزنی زندگی میکرد که همه او را «ننه سایه» صدا میزدند. نه به خاطر رنگ لباسش، بلکه چون همیشه مثل سایه دنبال زندگی دیگران بود.
صبحها زودتر از همه بیدار میشد، پشت پنجره مینشست، چای تلخ مینوشید و با چشمهایی تیزتر از رادار، رفتوآمدها را رصد میکرد. اگر کسی در خانهاش مهمان داشت، ننه سایه اولین کسی بود که میفهمید. اگر کسی ساکی به دست داشت، او اولین کسی بود که میپرسید: «چی توشه؟»
همهچیز برایش مأموریت بود. مأموریتی بیپایان برای کشف رازهایی که هیچ ربطی به او نداشتند. میپرسید، میکاوید، مینوشت و آخرش با لبخندی مصنوعی میگفت: «فقط کنجکاوم!» اما هیچکس باور نمیکرد چون این کنجکاوی، بوی فضولی میداد.
راوی داستان، زنی جوان با سه بچه، اهل نوشتن و اهل سکوت بود. سرش توی لاک خودش، قلمش همدم شبهایش بود اما ننه سایه ولکن نبود. یک روز، وقتی مهمانی از سربازی برگشته با ساکی پر از خاطره وارد خانهشان شد، هنوز در بسته نشده بود که صدای ننه سایه از پشت در بلند شد: «این آقا کی بود؟ اون ساک چیه؟»
روزی دیگر، در خیابان، همان زن با بچههایش درگیر خرید بود که ننه سایه با دستانی پر از نان و هندوانه، لپ بچهها را بوسید و بعد، بیمقدمه پرسید: «راستی اون قضیهی چند ماه پیش چی شد؟ راست بود؟»
بچهی کوچکتر، محمدجواد، در کالسکه گریه میکرد. مغازهدارها نگاه میکردند. زن جوان خجالتزده، عصبانی و درمانده بود. دلش میخواست فریاد بزند: «بابا دست بردار!» اما فقط سکوت کرد. چون میدانست بعضیها با هیچ حرفی متوقف نمیشوند. بعضیها نفس آدم را میگیرند، مثل سایهای که همیشه هست، همیشه میپرسد، همیشه میکاود.
و در دلش زمزمه کرد:
«وَلَا تَجَسَّسُوا»
یعنی تجسس نکنید!
یعنی بگذارید آدمها نفس بکشن، بیدغدغهی نگاههای مزاحم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
🫀زندگی در سایهی حَبلُ الوَرید
در دل سینهی انسان، رگی میتپد به نام آئورت؛ شاهرگی که در کمتر از صدم ثانیه، خون را از قلب به سراسر بدن میفرستد. سلولها، بیدرنگ، اکسیژن، غذا و حیات را دریافت میکنند. این رگ، شاهراه زندگیست؛ اگر لحظهای دچار گرفتگی شود، اگر آنوریسمی در آن رخنه کند، اگر راهش بسته شود، سلولها بینفس میمانند، بیرمق و بیجان و آنگاه، سکته میآید و شاید مرگ، بیصدا در آستانهی در بایستد.
اما در کتابی دیگر که با دل دیده میشود، آمده است:
“نَحنُ أَقرَبُ إِلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید"
ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
و این حبل الورید، این شاهرگ آئورت، که جان را در لحظهای به سلولها میرساند، خود نیز واسطهایست برای فهم نزدیکی خدا. اگر این رگ، سرچشمهی حیات جسم است، پس خدا سرچشمهی حیات روح است.
او از این رگ هم نزدیکتر است.
او در تپشهای قلب، در لرزشهای دل، در اشکهای بیصدا، در امیدهای بینام، حضور دارد.
اگر این ارتباط قطع شود،
اگر انسان، به نام عقل، به نام فلسفههای بیخدا، به نام نهیلیسم، این رگ روح را ببندد؛ آنگاه روح، مثل سلولی بیاکسیژن، پژمرده میشود. نه عشقی میماند، نه امیدی و نه معنایی.
تن میماند و خوردن و خوابیدن و تکرار
و انسان، بدل میشود به حیوانی با عواطفی نیمهجان، با نگاهی بیفروغ، با دلی بیصدا.
بیخدایی، یعنی؛ بریدن از سرچشمه
یعنی پوچی و بنبست و این، نه فقط پایان زندگی، بلکه پایان انسان بودن است.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری