رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

حضرت ماه.

19 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

گــــرچـــه مـــن ســـربـــاز هیـــچ و ســـاده ام
ســـرخــــوشـــم مـــهــدی (عـــج) بـــود فــــرمــــانـــده ام
گــــرچــــه شـــد فـــرمـــانـــده ام غـــائـــب ولـــی
دلــــخـــوشـــم بــــر نـــائـــبـــش ســـیـــد عـــلـی
#حضرت_ماه
#رهبر_معظم_انقلاب

1752171183img_20250710_213057_112.jpg

 نظر دهید »

کَژدُم.

18 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

کَژدُم
وارد مجلس شدم بچه ها را در صف جلو رو به روی خودم نشاندم.یواش یواش صدای پچ پچ و صحبتهای درگوشی شروع شد.خانمی میگفت :"با این سه تا آمده اینجا چکار کنه؟لابد پول خوبی گیرشان می آید"! آن یکی می گفت:"بنده خدا تو این گرما با این طفل معصوم ها آمده، حتما خیلی محتاج و نیازمنده بهتراست قضاوت نکنیم".
خانمی از ردیف عقب با صدای بَم گفت :” اینها آخوندن و آخوندها پولشون از پارو بالا میره،حتما برای حال دل خودش به این جلسه آمده است.
جلسه را به پایان رساندم از حرفهایی که شنیدم،خیلی ناراحت بودم آنقدر که تاپاسی از شب را نتوانستم بخوابم .در همین افکار بودم که با صدای بلند و ناله پسرم که خوابیده بود، از جایم بلندشدم و بچه را بغل کردم،اما یک دفعه خنجری تیزمانند در پایم فرو رفت.بچه را زمین گذاشتم و به پایم نگاه کردم و تمام لباسهایم را زیر و رو کردم.روی رختخواب عقربی داشت راه می رفت،با هر ترس و وحشتی که داشتم آنرا کشتم.
جای نیش خیلی درد داشت و می سوخت. کم کم نفسهایم تنگ شد،ساعتی بعد با آمدن همسرم از سرکار،خودم را به بیمارستان رساندم. آنشب را تا اذان صبح در بیمارستان بودم.
با همان حال باخودم میگفتم :"نیش عقرب دردناک تر است یا نیش زبان مردم"؟!!
و اما نیش زبان مردم به روح میزند و نیش عقرب به جسم،نیش عقرب به جسم را میشود درمان کرد اورژانسی.
آنکه خنجر به روح میزند دردناک تر است و درمانش سخت تر.
باید روحم و روانم را خیلی تسلی بدهم،پیامبر مهربانی که اسوه حسنه و دارای خُلق عظیم بود بارها و بارها شاعر،مجنون ،اَبتَرو…نامیده شد تاجاییکه سِرگین شتر و خاکستر بر سر مبارکش فرو می ریختند اما با این اوصاف، دست از تبلیغ و رسالتش برنداشت.آنقدر دلسوز و مهربان بود که خداوند در قرآن از این همه شفقت و مهربانی شکوه کرد و فرمود:طه،ما انزَلنا عَلیک القُرآن لِتَشقی
✍مریم قپانوری
پ.ن:این داستان واقعی است.
#به_قلم_خودم
#روضه_های_حماسی

1752076775img_20250709_192448_271.jpg

 نظر دهید »

کمی آرامتر ما هم عزاداریم

18 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

کمی آرامتر ما هم عزاداریم!
بعد از ظهر تصمیم گرفتم بچه ها را به تعزیه ببرم شاید آنجا زبان شعر و روضه های مصور،گره های ذهنی کودکم را بازکند.کالسکه داداشی را بیرون آوردیم و همگی به خیابان رفتیم.واردمحوطه امامزاده شدیم. در صف اول که جای خالی بود نشستیم وکالسکه را در کنار خودمان جا دادیم.آقایی دربین ازدحام جمعیت، کالسکه خالی را برداشت و آنرا بدون اجازه به صحن پشتی امامزاده برد و ما را که همراه بچه ها در صف اول نشسته بودیم به وسط جمعیت برای نشستن هدایت کرد. موج جمعیت،ازدحام، سرو صدا ونوای مداحی و روضه، صدارا به صدا نمی رساند. دسته دسته زائران از زیارت برمی گشتند و این بار این زائران بودند که ما را به ته صف برای نشستن هدایت کردند.بچه ها کمی خسته و از این همه جابجایی کلافه شده بودند.این دفعه خانمی در حین رد شدن بی اختیار کفشش به سر حلما خورد و حلما باگریه و جیغ از درد،نگاههای همه را به خودش جلب کرد. حانیه خواهرش که حسابی از این اتفاق ناراحت و از آن همه جابجایی عصبانی شده بود،به آن خانم گفت:” کمی آرامتر ما هم عزاداریم".
همه این یک جمله من را به فکر فروبرد.ما چقدر در مراسم ها و عزاداری ها مراقب شان و کرامت بچه ها هستیم؟! آیا برای وجودشان ارزش قائل هستیم؟!
مگر نه این است که اگر در مسجد ،کودکی را به اجبار از جایش بلند کنیم و خودمان آنجا نماز بخوانیم، نمازمان باطل است.
✍مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#روضه_های_حماسی

 نظر دهید »

کَژدُم.

18 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

کَژدُم
وارد مجلس شدم بچه ها را در صف جلو رو به روی خودم نشاندم.یواش یواش صدای پچ پچ و صحبتهای درگوشی شروع شد.خانمی میگفت :"با این سه تا آمده اینجا چکار کنه؟لابد پول خوبی گیرشان می آید"! آن یکی می گفت:"بنده خدا تو این گرما با این طفل معصوم ها آمده، حتما خیلی محتاج و نیازمنده بهتراست قضاوت نکنیم".
خانمی از ردیف عقب با صدای بَم گفت :” اینها آخوندن و آخوندها پولشون از پارو بالا میره،حتما برای حال دل خودش به این جلسه آمده است.
جلسه را به پایان رساندم از حرفهایی که شنیدم،خیلی ناراحت بودم آنقدر که تاپاسی از شب را نتوانستم بخوابم .در همین افکار بودم که با صدای بلند و ناله پسرم که خوابیده بود، از جایم بلندشدم و بچه را بغل کردم،اما یک دفعه خنجری تیزمانند در پایم فرو رفت.بچه را زمین گذاشتم و به پایم نگاه کردم و تمام لباسهایم را زیر و رو کردم.روی رختخواب عقربی داشت راه می رفت،با هر ترس و وحشتی که داشتم آنرا کشتم.
جای نیش خیلی درد داشت و می سوخت. کم کم نفسهایم تنگ شد،ساعتی بعد با آمدن همسرم از سرکار،خودم را به بیمارستان رساندم. آنشب را تا اذان صبح در بیمارستان بودم.
با همان حال باخودم میگفتم :"نیش عقرب دردناک تر است یا نیش زبان مردم"؟!!
و اما نیش زبان مردم به روح میزند و نیش عقرب به جسم،نیش عقرب به جسم را میشود درمان کرد اورژانسی.
آنکه خنجر به روح میزند دردناک تر است و درمانش سخت تر.
باید روحم و روانم را خیلی تسلی بدهم،پیامبر مهربانی که اسوه حسنه و دارای خُلق عظیم بود بارها و بارها شاعر،مجنون ،اَبتَرو…نامیده شد تاجاییکه سِرگین شتر و خاکستر بر سر مبارکش فرو می ریختند اما با این اوصاف، دست از تبلیغ و رسالتش برنداشت.آنقدر دلسوز و مهربان بود که خداوند در قرآن از این همه شفقت و مهربانی شکوه کرد و فرمود:طه،ما انزَلنا عَلیک القُرآن لِتَشقی
✍مریم قپانوری
پ.ن:این داستان واقعی است.
#روضه_های_حماسی
#به_قلم_خودم

1752075851_.jpg

 نظر دهید »

زنگ تبلیغ.

16 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

زنگ تبلیغ

سال گذشته به برکت وجود بچه ها و وام فرزند آوری وسیله نقلیه ای فراهم کرده بودیم.با خودم می گفتم چقدر خوب است که وسیله رفت و آمد از خودمان داریم.محرم را هر طور شده به تبلیغ خواهم رفت.این بهترین حالت ممکنی هست که برای خودم تصور می کردم.به طوری که اگر مجلسی رفتم و پاکتی ندادند حداقل وسیله نقلیه از خودمان داریم و دیگر کرایه ماشین نمی دهیم.و اما شب اول محرم شد،اما اتفاق تلخی افتاد و یکی از بچه ها راهی بیمارستان شد و تمام برنامه های تبلیغ به هم ریخت.
و اما چند روز پیش،گوشی همراهم زنگ خورد.خانم حاج آقا به مجلس روضه خودشان دعوتم کرد .این دفعه مجلسی در سی و پنج کیلومتری محل زندگیمان و در ساعت پایانی روز.وای خدای من چه مسافت طولانی آنهم با سه تا بچه کوچک!در فکر جمع و تفریق همین افکار بودم که ندایی از درونم گفت: “شاید هیچ طلبه ای نمیتواند این مجلس را برود و این بار این من هستم که در تضاد بین راحت طلبی و سختی بایدیکی را انتخاب کنم.گوشی را برداشتم و به دعوت حاج خانم لبیک گفتم.
روز اولی که رفتم، مجلس با یک ساعت تاخیر شروع شد.حوصله بچه ها و جمع به خاطر تاخیر سر رفته بودو این بار این بچه ها بودند که با بی حوصلگی مجلس را بهم ریختند.حاج خانم گفت از فردا به زحمت نیفتید.
روز پنجم محرم را در روستایی نزدیک به شهر و در ساعتی که این بار فقط اوج گرما بود دعوت به تبلیغ شدم.همراه همسر و بچه ها راهی روستا شدیم بچه ها در پارک روستا بازی می کردند و اما روز آخر این بار،بانی مجلس بود که مجلس را نیمه تمام گذاشت و در بستر بیماری افتاد.
همه این تماسها و رفت و آمدها فقط یک پیام برایم داشت:ارزش هر عملی به نیت آن است و خداوند متعال مارا به جهت نیت هایمان امتحان خواهد کرد و ما فقط مامور به تکلیفیم ونه مامور به نتیجه.
باشد که از امتحانات الهی سربلند بیرون بیاییم‌‌.
✍مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#روضه_های_حماسی

1751853283vocal_mic_3_.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 84
  • 85
  • 86
  • ...
  • 87
  • ...
  • 88
  • 89
  • 90
  • ...
  • 91
  • ...
  • 92
  • 93
  • 94
  • ...
  • 224
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • سلام
  • معصومه دایخی مفرد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس