موضوع خرید گندم از آمریکا
فقط نگذارید موضوع این گندمها رو امیر کبیر بفهمه 😢

فقط نگذارید موضوع این گندمها رو امیر کبیر بفهمه 😢

جوانههای عشق در هیات روستا
در کودکی، زمانی که هنوز جهان برایم پر از رمز و راز بود و قلبم تشنهی عشق، ناگهان نگاه و دلم، با ذکر مصیبتهای اربابِ بیکفن، حسین (ع) گره خورد. این دلبستگی از عمقِ جان بود، روزی که سایهی پرمهرِ مداح اهل بیت، داییِ جانم در هیئتِ باصفای روستا بر سرِ من افتاد.
یادم میآید، کتابهای روضه و نوحهی او، گنجینههایی بودند که از دستش میگرفتم و به مدرسه میبردم. آنجا، در میانِ هیاهویِ بچهها، در صفِ صبحگاهی یا در کلاس درس، من با نوایِ او، با روضههایش، غوغایی برپا میکردم. معلمِ مدرسه، که شورِ عشق را در وجودم میدید، مرا از کلاسی به کلاسِ دیگر میبرد، تا بچهها هم از این نغمههایِ سوزناک، بهرهمند شوند. آنجا بود که عشقِ میکروفون و روضهخوانی، چون بذری در خاکِ جانم، ریشه دواند و جوانه زد.
از آن روز به بعد، هر شعری، هر نوحهای که به گوشم میرسید، سبک و سیاقش را در ذهنم حک میکردم. گویی ذهنم، موزهای بود از نغمههایِ عاشورایی. و این تازه آغازِ راه بود. بعدها، دست به کارِ ظریفی شدم؛ بر رویِ شعرهایی که هنوز آهنگی نداشتند، سبکهایِ را میگذاشتم و روحِ تازهای به آنها میبخشیدم. هر بیت و هر مصرع، محملی میشد برایِ پروازِ خیال و اوجِ احساس. مثل اینکه تمامِ هستیام، وقفِ خدمت به درگاهِ حسین (ع) شده بود و این، زیباترینِ سرنوشت من بود.
#به_قلم_خودم
#خاطره_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن

روضهای که در سینه میماند
«دلم لک زده برای گوشهای دنج، جایی در نهایتِ تاریکی؛ جایی که هیچ چشمی نبیند و هیچ قضاوتِ سنگینی بر شانههایم سایه نیندازد. میخواهم آنجا، دور از هیاهوی تماشا، گریه کنم ؛ گریهای که شیون و ضجهاش از سرِ جان باشد. دلم میخواهد بغضِ فروخورده در رگهایم را به فریاد تبدیل کنم و هرآنچه را که در کنجِ تاریکِ قلبم به آتش کشیده شده، با فریادی بلند بیرون بریزم.
اما افسوس که این روزها، تقدیرِ من روضهخوانی است. گاهی در اوجِ سوز و گداز، در دقیقهای که متنِ روضه چنان جانکاه است که گویی خنجری بر قلبم مینشیند، ناچارم آن آتشِ درون را در حصارِ سینه حبس کنم، اشکهایم را پس بزنم و باقیِ روضه را با صدایی لرزان، اما مهارشده بخوانم. چه تناقضِ دردناکی است؛ میانِ جمعی باشی که منتظرِ گریستناند و خود در میانِ آن همه هیاهو، بیش از همه تشنهی شانهای برای گریستن باشی. گاهی احساس میکنم فشارِ این بغضهای مهارشده، نفسم را به شماره میاندازد.
در همان لحظاتِ خفگی، نگاهم را به ساحتِ مقدسِ امامِ غریبمان، بقیةالله (عج) گره میزنم. ما فقط میشنویم و قلبمان از شنیدنِ مصیبتِ عاشورا بیتاب میشود؛ اما او… او خودِ حقیقتِ عاشوراست. او ناظرِ لحظه به لحظهی غربتِ حسین (ع) و یارانش است. او تمامِ آن صحنهها را با چشمِ جان میبیند. چقدر تحملِ این وسعت از غم برای آن قلبِ نازنین سخت است!
به یادِ سخنِ عارفانه علامه طباطبایی (ره) میافتم که میفرمود: “در روز عاشورا، برای سلامتی امام عصر (عج) صدقه کنار بگذارید"؛ چرا که او “عینالله الناظره” است و بیش از هر کس دیگری، بارِ سنگینِ دیدنِ آن مصیبتهای بیپایان را بر دوش میکشد.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
✍🏻مریم قپانوری
اعظم الله اجورنا و اجورکم فی مصیبه الحسین (ع).»

♦️*توئیت یک کاربر بلژیکی:*
ما نتوانستیم ایران را شکست دهیم اما حداقل 300 میلیارد دلار هزینه نکردیم
پ.ن: قشنگ آمریکا رو سوژه کردیم

به حرمت آخرین قطره
«دنیا، نامِ دیگرِ بنبست است؛ روزی که سقفِ آرزوهای مادری بر سرم آوار شد من، درآن اتاقِ خاکستری، میانِ صدایِ یکنواختِ دستگاهها و بوقهای ممتدِ مانیتور، معنای واقعیِ “اضطرار” را زندگی کردم. وقتی پزشک با نگاهی سرد و دردمند گفت: “دیگر نباید شیرش بدهی"، انگار حکمِ مرگِ تمامِ علایقم را امضا کرد.
کودکم، پارهی تنم، غنچهی نشکفتهام ، برای نفس کشیدن میجنگید. تنگیِ نفس، امانش را بریده بود؛ هر جرعه شیر، باری بود بر شانههای خستهی ریههای کوچکش. معدهاش که پر میشد، اکسیژن سهمش را از دست میداد و بیقراری، آغازِ رقصِ مرگ بود. آنقدر خودش را به دیوارههای سردِ دستگاه میکوبید که گویی میخواست از این زندانِ تن رها شود.
اما مادر است و هزار راهِ نرفته! وقتی پرستار نگاهش را چرخاند و من ماندم و آن نگاهِ ملتمسِ کودکم، دیگر تاب نیاوردم. دستور پزشکان را به دیوار کوبیدم. کودکم را در آغوش گرفتم؛ همانجا که گرمایِ جانم بود. قطرهای شیر به لبهای خشکیدهاش چکاندم، برای تسلیِ آخرین لحظات. با خود گفتم: “اگر قرار است بروی، دستکم با کامِ شیرین برو؛ نباید تشنه و گرسنه از دنیا بروی.”
در آن لحظهی اضطرار و ناچاری برای لحظاتی خودم را در میانِ خیمهای سوخته تصور کردم. آه، ای رباب! ای مادرِ کوچکِ دشتِ نینوا! حالا میفهمم در آن ظهرِ عطشخیز، وقتی گلویِ کوچکِ ششماههات توانِ مکیدن نداشت و تیرِ سه شعبه… آه، رباب! تو در آن لحظات، وقتی دستهایت خالی از طفل و سینهات پر از درد بود، چگونه جان به در بردی؟ من که در پناهِ این دستگاهها، به جرمِ مادری، اینچنین سوختم، چگونه میتوانم تصویرِ آن دستهایِ لرزانِ تو را بر گهوارهی خالی تصور کنم؟
من برای یک جرعه شیر، قانونِ زمین را شکستم؛ اما تو، چه کشیدی وقتی دیدی زمین، سهمِ کودکت را جز با خون پاسخ نداد؟»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
