رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

صدای حقیقت

01 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

صدای حقیقت
مهرماه گذشت. با همه‌ی روزهای گرم و سردش، با آفتاب‌هایی که گاه نوازش می‌کردند و گاه می‌سوختند، با شب‌هایی که گاه آرام بودند و گاه سنگین. من اما در این گذر، جا ماندم. کارهایی که با نظم چیده بودم، یکی‌یکی از دستم افتادند، بی‌آنکه رمقی برای برداشتنشان داشته باشم. حوصله‌ام ته کشیده، حال دلم خوب نیست. دلم سکوت می‌خواهد، سکوتی عمیق، بی‌صدا، بی‌مزاحمت. سکوتی که حتی زاغ سیاه، با آن صدای نخراشیده‌اش، نتواند آن را بشکند.

یاد قدیم‌ها می‌افتم. آن وقت‌ها که اگر صدای زاغی از دور می‌آمد، همه می‌گفتند: «خوش‌خبر! خوش‌خبر! اگر خبر بد داری، برو جای دگر!» زاغ، با آن هیبت سیاه و صدای ناخوش، همیشه حامل چیزی بود که دل را می‌لرزاند. اما مگر نه اینکه گاهی حقیقت، هرچند تلخ، باید شنیده شود؟ شاید زاغ، با همه‌ی زشتی‌اش، تنها کسی‌ست که جرأت دارد پرده از واقعیت بردارد.

کلاغ را نگاه می‌کنم. موجودی‌ست عجیب، با حجب و حیایی غریب. عمرش دراز است، گویی سال‌هاست که از فراز درختان و پشت بام‌ها، شاهد روزگار ماست. اندکی در لانه‌اش سرک می‌کشم. جوجه‌هایی زشت، با چشمانی قلمبه و نوکی دراز، بی‌آنکه نشانی از زیبایی در ظاهرشان باشد. اما مگر زیبایی همیشه در ظاهر است؟ همین کلاغ‌ها، با همه‌ی زشتی‌شان، آفت‌اند برای دروغ، برای تظاهر، برای آنچه که خود را زیبا می‌نمایاند اما درونش پوسیده است.

دلم می‌خواهد در این مهرِ گذشته، در این سکوتِ خواسته، بنشینم و تماشا کنم. نه کار، نه صدا، نه شتاب. فقط تماشای کلاغی که بر شاخه‌ای نشسته، شاید با خبری در دل و حقیقتی در نوک.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1761221874img_20251023_154725_106.jpg

1761221874img_20251023_154718_809.jpg

 نظر دهید »

از اشک نیایش تا نعل اسب‌ها

30 مهر 1404 توسط مریم قپانوری
از اشک نیایش تا نعل اسب‌ها

از اشک نیایش تا نعل اسب‌ها

مادر شهید سهرابی و خواهر شهید الله‌مراد نادری!

شما هم مادر شهیدی و هم خواهر شهیدی.
این واژه‌ها را برای تسکین دل خسته‌ام می‌نگارم. شما این مقام را همان سالی پاس کردی که برادرت، با خون خویش، عهد خویش را با خدا تمام کرد.

چندی پیش، ما گرداگردت حلقه زدیم؛
چون پروانه‌هایی که به نور حقیقت جذب می‌شوند، در مجلسی که با تلاوت قرآن آغاز شد، با زمزمه‌های نیایش به امام عصر(عج) و امام رضا(ع)، با یاد شهیدانت، اشک‌ها جاری شد، دل‌ها صیقل یافت و شما با تمام حضورت، تکریم شدی.
شما ما را با خودت به کربلا بردی، بی‌آن‌که گامی برداریم و سفری کنیم، دل‌هایمان را کربلایی کردی و ما در آن مجلس، طعم حضور شهید را چشیدیم.

اما دل‌ها بسوزد، دل‌ها بسوزد برای آن مادر و خواهر شهیدی که در برابر چشمانشان، قرآن ناطق را ذبح کردند و سرِ حقیقت را بر نیزه‌ها افراشتند.
در آن مجلس شوم، نه از دعا خبری بود و نه از اشک‌های آرامش‌بخش؛ به جای زمزمه‌های نیایش، صدای چوب خیزران بود و نعل اسب‌ها و کعب نی که بر لبان حقیقت فرود آمد.

دل‌ها در آن مجالس صیقل نیافتند، به کربلا نرسیدند، بلکه شکسته شدند و در شام غربت گم شدند.

و شما ای مادر و خواهر شهید!
در دو قامت ایستاده‌ای؛ یکی در قامت صبر و دیگری در قامت فریاد.شما وارث دو خون پاکی که هرکدام، آینه‌ای ازحقیقت‌اند.
#به_قلم_خودم ✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

تبر و آتش،حکایت بت شکنان امروز

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

تبر و آتش؛ حکایت بت شکنان امروز

وزیر صهیونیست فریاد زد: «پیکر یحیی سنوار را بسوزانید!» و این فریاد، پژواکی بود از قرون گذشته، از آن روز که ابراهیم خلیل الله، تبر بر دوش، قامت بت‌ها را شکست و آتش را برایش مهیا کردند، بی‌آنکه بدانند آتش، فرمان‌بردار خالق است؛ ندا آمد:
«یا نارُ کونی بردًا و سلامًا علی ابراهیم»

در عصر ما، مردی دیگر برخاست از خاک غزه، مردی که با چشمانش سیاهی شب را می‌درید و صدایش دیوارها را می‌لرزاند.
یحیی سنوار، با اراده و آگاهی، بت‌های زمانه را نشانه رفت؛ اشغال، تحقیر، معامله‌های ننگین و سکوتِ جهانیان.

او از دل زندان برخاست، از شکنجه و انفرادی و به جای زخم، با ایمان سخن گفت. او در برابر دشمن،تردید، سازش و تسلیم و خنجرهایی که از پشت می‌آمدند ایستاد.

اکنون چون ابراهیم(ع)، پیکر شهیدش را تهدید به آتش کرده‌اند. اما آتش، بر اهل حق، گلستان است و آرام چون نور حق،
فراتر از شعله‌های خشم است و هیچ آتشی، نمی‌تواند راه مقاومت را خاموش کند؛ راهی که با خون روشن شده، با ایمان ادامه یافته و با حقیقت، جاودانه خواهد ماند.

پس اگر آتش افروختند، شاید باز هم ندا برخیزد:
«یا نارُ کونی بردًا و سلامًا علی یحیی» زیرا بت‌شکنان، همیشه از آتش عبور می‌کنند و از دل شعله، گل می‌رویانند.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1761070425img_20251021_214330_767.jpg

 نظر دهید »

شبح پشت پرده

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

شَبَح پشت پرده

در کوچه‌ای قدیمی، خانه‌ها به هم چسبیده بودند، دیوارها کوتاه و پنجره‌ها همیشه نیمه‌باز. انگار هر خانه، چشم و گوشی بود برای خانه‌ی کناری و وسط این کوچه، پیرزنی زندگی می‌کرد که همه او را «ننه سایه» صدا می‌زدند. نه به خاطر رنگ لباسش، بلکه چون همیشه مثل سایه دنبال زندگی دیگران بود.

صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد، پشت پنجره می‌نشست، چای تلخ می‌نوشید و با چشم‌هایی تیزتر از رادار، رفت‌وآمدها را رصد می‌کرد. اگر کسی در خانه‌اش مهمان داشت، ننه سایه اولین کسی بود که می‌فهمید. اگر کسی ساکی به دست داشت، او اولین کسی بود که می‌پرسید: «چی توشه؟»

همه‌چیز برایش مأموریت بود. مأموریتی بی‌پایان برای کشف رازهایی که هیچ ربطی به او نداشتند. می‌پرسید، می‌کاوید، می‌نوشت و آخرش با لبخندی مصنوعی می‌گفت: «فقط کنجکاوم!» اما هیچ‌کس باور نمی‌کرد چون این کنجکاوی، بوی فضولی می‌داد.

راوی داستان، زنی جوان با سه بچه، اهل نوشتن و اهل سکوت بود. سرش توی لاک خودش، قلمش همدم شب‌هایش بود اما ننه سایه ول‌کن نبود. یک روز، وقتی مهمانی از سربازی برگشته با ساکی پر از خاطره وارد خانه‌شان شد، هنوز در بسته نشده بود که صدای ننه سایه از پشت در بلند شد: «این آقا کی بود؟ اون ساک چیه؟»

روزی دیگر، در خیابان، همان زن با بچه‌هایش درگیر خرید بود که ننه سایه با دستانی پر از نان و هندوانه، لپ بچه‌ها را بوسید و بعد، بی‌مقدمه پرسید: «راستی اون قضیه‌ی چند ماه پیش چی شد؟ راست بود؟»

بچه‌ی کوچک‌تر، محمدجواد، در کالسکه گریه می‌کرد. مغازه‌دارها نگاه می‌کردند. زن جوان خجالت‌زده، عصبانی و درمانده بود. دلش می‌خواست فریاد بزند: «بابا دست بردار!» اما فقط سکوت کرد. چون می‌دانست بعضی‌ها با هیچ حرفی متوقف نمی‌شوند. بعضی‌ها نفس آدم را می‌گیرند، مثل سایه‌ای که همیشه هست، همیشه می‌پرسد، همیشه می‌کاود.

و در دلش زمزمه کرد:
«وَلَا تَجَسَّسُوا»
یعنی تجسس نکنید!
یعنی بگذارید آدم‌ها نفس بکشن، بی‌دغدغه‌ی نگاه‌های مزاحم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1758028287bco.17997d39-aa28-4b83-bd6e-6905755ad579_175802824.jpg

 نظر دهید »

دلشاد و سر زنده

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

دلشاد
دلت که شاد باشه و جوون، در سن هفتاد سالگی به جای خرید کفن و گور و پس انداز هزینه‌های دفن و کفن، به فکر نو کردن اسباب و وسائل خونه و زندگی‌ات هستی.
امروز وقتی حکایت این زندگی را شنیدم از یک طرف دوست داشتم جای آن زن خانه باشم که بعد از 70 سال دارد یکی یکی وسائل خانه‌اش را نو می‌کند از فرش و موکت،مبلمان،وسائل پذیرایی و اجاق گاز صفحه‌ای همه و همه …از یک طرف گفتم نه! مگر دنیا چقدر ارزش دارد که عمرت را خرج این کارها بکنی!همین که وسائلت نو هست و کار راه انداز بقیه‌اش مهم نیست.

نمیدانم بین این دوراهی سردرگم گیر کردم. آخر مگر می‌شود هم به فکر آن دنیا باشی هم در این دنیا راحت طلب و خوش زندگی کنی.
در پس اینها به جوانی فکر می‌کنم که آرزوی خرید یک جهیزیه بی‌دردسر را دارد و این آرزو مثل داغی که شقایق بر دل دارد گویا برای همیشه بر دلش مانده است.
یک ضرب المثل معروفی هست که می‌گوید جوانان در قفس و پیران در هووس
جوان امروز نیاز به حمایت دارد نیاز به تشکیل زندگی و خانواده دارد با این وضع اقتصادی دیگر کسی به این‌ها فکر هم نمی‌کند.
کاش می‌شد کاری کرد
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 21
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 25
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • انتظار
  • راضيه فارغ
  • انسيه كريمي حاجي خادمي
  • مبینا غیور
  • شاهد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس