صدای حقیقت
صدای حقیقت
مهرماه گذشت. با همهی روزهای گرم و سردش، با آفتابهایی که گاه نوازش میکردند و گاه میسوختند، با شبهایی که گاه آرام بودند و گاه سنگین. من اما در این گذر، جا ماندم. کارهایی که با نظم چیده بودم، یکییکی از دستم افتادند، بیآنکه رمقی برای برداشتنشان داشته باشم. حوصلهام ته کشیده، حال دلم خوب نیست. دلم سکوت میخواهد، سکوتی عمیق، بیصدا، بیمزاحمت. سکوتی که حتی زاغ سیاه، با آن صدای نخراشیدهاش، نتواند آن را بشکند.
یاد قدیمها میافتم. آن وقتها که اگر صدای زاغی از دور میآمد، همه میگفتند: «خوشخبر! خوشخبر! اگر خبر بد داری، برو جای دگر!» زاغ، با آن هیبت سیاه و صدای ناخوش، همیشه حامل چیزی بود که دل را میلرزاند. اما مگر نه اینکه گاهی حقیقت، هرچند تلخ، باید شنیده شود؟ شاید زاغ، با همهی زشتیاش، تنها کسیست که جرأت دارد پرده از واقعیت بردارد.
کلاغ را نگاه میکنم. موجودیست عجیب، با حجب و حیایی غریب. عمرش دراز است، گویی سالهاست که از فراز درختان و پشت بامها، شاهد روزگار ماست. اندکی در لانهاش سرک میکشم. جوجههایی زشت، با چشمانی قلمبه و نوکی دراز، بیآنکه نشانی از زیبایی در ظاهرشان باشد. اما مگر زیبایی همیشه در ظاهر است؟ همین کلاغها، با همهی زشتیشان، آفتاند برای دروغ، برای تظاهر، برای آنچه که خود را زیبا مینمایاند اما درونش پوسیده است.
دلم میخواهد در این مهرِ گذشته، در این سکوتِ خواسته، بنشینم و تماشا کنم. نه کار، نه صدا، نه شتاب. فقط تماشای کلاغی که بر شاخهای نشسته، شاید با خبری در دل و حقیقتی در نوک.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

