رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

طبیب‌ُ دَوّار بِطِبّه، قصه‌ی من

02 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

طبیب‌ُ دَوّار بِطِبّه، قصه‌ی من

از همان سال‌ اول دبیرستان که انتخاب رشته کردیم، یک آرزو در دلم ریشه گرفت: پزشک بشوم. نه فقط برای اسم و رسمش، بلکه چون همیشه دلم می‌خواست بتوانم درد کسی را دوا کنم.

برای رسیدن به این آرزو، شب و روز درس می‌خواندم. زیست، شیمی و زبان انگلیسی را با عشق می‌خواندم، طوری که نمره نهایی‌ام در هر سه درس بالاترین نمره شهرستان شد. همه می‌گفتن «تو دیگر قبول میشوی!» ولی یک چیزی کم بود.

من بلد نبودم چطور تست بزنم. نه مشاور خوبی داشتم، نه کسی که راه درست را به من نشان بدهد و نه پول و هزینه‌ی کلاس‌های جور و واجور کنکور. نتیجه این شد که پزشکی قبول نشدم.

اما درست وسط آن روزهای پرتنش، یک اتفاقی افتاد که زندگی‌ام را زیر و رو کرد. مادرم دیالیزی شد. دیابت کهنه، فشارخون و دردهایی که به ندرت کسی می‌توانست درمانش کند. او را به بیمارستان بردیم و من از همان لحظه، دیگر فقط یک داوطلب کنکور نبودم؛ شدم همراه، مراقب، و حتی یک جورایی مشاور پزشکی.

با اینکه هنوز دانش‌آموز بودم، اطلاعاتم از زیست و شیمی آنقدر زیاد بود که وقتی دکترها درباره‌ی داروها و مکانیسم بیماری حرف می‌زدند، من دقیقاً می‌فهمیدم که چه می‌‌گویند. حتی چندبار، وقتی دیدم دارویی که تجویز شده ممکنه با داروی دیگر تداخل داشته باشه، با احترام تذکر می‌دادم. دکترها اولش با تعجب نگاهم می‌کردند و بعضا واکنش‌های بد و منفی نشان می‌دادند، ولی بعد از چند بار، خودشان شروع کردن ازمن نظر خواستن.

آن روزها، من کنار مادرم بودم، نه فقط با دعا و دل‌نگرانی، بلکه با علم و دقت. پرستارها می‌گفتند حضورم باعث شده روند درمان بهتر پیش برود. مادرم هم با نگاه پرمحبتش، انگار بهم می‌گفت: «تو همان طبیبی هستی که همیشه آرزویش را داشتم.»

اما با همه‌ی این‌ها، کنکور را از دست دادم. اولویت‌هایم دیگر عوض شده بود. شاید همین باعث شد که من را به مسیر جدیدم ببرد؛ به حوزه و به دنیای نیمه پُر طب سنتی و به آن لقب شیرین:
طبیب‌ دَوّار بِطِبّه

حالا، من مریم، کسی‌ام که گاهی از شهری به شهر دیگر می‌روم، با تبلیغ و حرف‌هایم دل‌ها را آرام می‌کنم و هر روز، با لبخند، یادم می‌‌آید که گاهی نشدن یک آرزو، یعنی رسیدن به یک رسالت بزرگ‌تر مثل رسالت تبلیغ.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
پ.ن:
1)مِنْهَا طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ یَضَعُ ذَلِکَ حَیْثُ الْحَاجَةُ إِلَیْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْیٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُکْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَیْرَةِ.خطبه108 نهج البلاغه.
حضرت علی (ع) در این خطبه، پیامبر اکرم (ص) و رسالت تبلیغی ایشان را به طبیبی دَوّار تشبیه کردند که خود طبیب به بالین بیمار روحی می‌رود.

2)هنوز هم دوستان طلبه‌ام من‌را تشویق به درس خواندن برای پزشکی و پزشک شدن می‌کنند، اما من با بچه‌ها و مشغله‌ی متاهلی فرصتی برای برگشتن به گذشته ندارم.

 نظر دهید »

من و پزشکی؛ از کاکتوس تا کالبد ملخ‌ها

01 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

من و پزشکی؛ از کاکتوس تا کالبد ملخ‌ها

از همان بچگی یک چیزی در وجودم قلقلکم می‌داد. وقتی بچه‌ها پای کارتون می‌نشستند، من پای برنامه‌های پزشکی می‌نشستم، با یک دفترچه که جلدش پر از عکس آناتومی بود. هر چی می‌شنیدم، یادداشت می‌کردم. حتی برای خودم اسم مستعار گذاشته بودم: «دکتر مریم ایزدی» چون حس می‌کردم یک روزی واقعاً دکتر می‌شوم، فقط هنوز کسی نمی‌داند!

یک بار که خیلی کنجکاو شده بودم، تصمیم گرفتم یک آزمایش مهم انجام بدهم. آمپول بی‌کمپلکس پیدا کردم و با نهایت دقت، به کاکتوس خانه تزریقش کردم. کاکتوس بیچاره تا یک هفته بعد، یک جور خاصی نگام می‌کرد، انگار هنوز داشت فکر می‌کرد چی بهش گذشته و در نهایت زرد شد.

ملخ‌ها هم قربانی علاقه‌‌ام شدند. با قیچی کوچک شکمشان را باز می‌کردم، با دقت نگاه می‌کردم، بعد می‌گفتم: «عمل موفق بود، فقط بیمار پرواز کرد!»
در دبیرستان، رشته تجربی را انتخاب کردم، چون فکر می‌کردم این مسیر من‌را مستقیم می‌برد به اتاق عمل. عاشق آزمایشگاه بودم. هر نمونه‌ای که دستم می‌رسید، می‌گذاشتم زیر میکروسکوپ، تصویرش را می‌کشیدم، و در دفترم می‌نوشتم: «موجود ناشناخته ، بررسی بیشتر لازم است».

کتاب‌های پزشکی برایم مثل رمان عاشقانه بودند. با هر صفحه، یک تپش جدید در قلبم حس می‌کردم. اما کم‌کم فهمیدم پزشکی فقط درمان جسم نیست. گاهی یک کلمه، یک نگاه، یک دعا، می‌تواند بیشتر از هزار دارو اثر بگذارد.

و این‌طور بود که من، با همان عشق قدیمی، به جای طبیب جسم، طبیب روح شدم. هنوز هم وقتی کسی عطسه می‌کند، ناخودآگاه می‌گویم: «علائم خاص؟ بررسی شود!» و دفترچه‌ام را باز می‌کنم.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1755976530copilot_20250823_105911.png

 نظر دهید »

برگ‌هایی که دیگر نمی‌ریزند

01 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

برگ‌هایی که دیگر نمی‌ریزند

روزی روزگاری، در گوشه‌ای از حیاط همسایه، درخت گردویی بود با شاخه‌هایی بلند و برگ‌هایی گستاخ. هر پاییز، بی‌اجازه، برگ‌هایش را می‌فرستاد مهمانی روی پشت‌بام ما. ناودان را می‌بست، آب باران را بند می‌آورد، و ما با چوب و چماق، درگیرِ برگ‌های بی‌دعوت بودیم.

اما با همه‌ی دردسرهایش، آن درخت زنده بود. سایه داشت، خاطره داشت. صدای خش‌خش برگ‌ها، بوی گردوی تازه، وگاهی صدای کلاغی که روی شاخه‌اش می‌نشست، انگار بخشی از زندگی بود.

امروز، صدایی آمد شبیه موتور گازیِ پیرمردهای محله. نه از آن صداهایی که نوید سفر بدهد، بلکه صدای اره‌ای بود که بی‌رحمانه افتاد به جان تنه‌ی گردو. شاخه‌ها یکی‌یکی فرو ریختند. گردوها هنوز نارس، برگ‌ها هنوز سبز. و درخت، بی‌دفاع، به خاک افتاد.

همسایه گفت: “دیگه داشت دردسر می‌شد.” و ما فقط نگاه کردیم. به جای خالی‌اش. به سکوتی که بعد از صدای اره آمد، در دل‌مان زمزمه کردیم:
“کلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ”
همه چیز می‌میرد. حتی درختی که روزی با تکبر، برگ‌هایش را بی‌پروا می‌ریخت.
اما مرگ، تلنگری‌ست به تکبر، که ای انسان، تو هم چون برگ، روزی خواهی افتاد.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1755975957img_20250823_223541_317.jpg

 نظر دهید »

شمیم رضوان

01 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

شمیم رضوان
یک روزی در کنار ضریح امام رضا (ع) نفس کشیده‌اند، عطرشان با هوای حرم مخلوط شده، بعد آرام‌آرام خشک شده‌اند تا برسند دست دل‌‌های تنگ زائران.
خوش به حالشان که حیات و مماتشان با ولایت بوده است.
کاش ما هم مثل همین گل‌ها، همه لحظه‌هامان کنار اماممان باشه؛ چه وقت شکوفایی، چه وقت پژمردگی.

پیامبر فرمود:
«هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.» (1)

ما که زنده‌ایم، با ولایت زنده‌ایم و اگر روزی خشک شدیم، امیدمان این است که کنار اماممان در سرای باقی آرام بگیریم.
1)کمال الدین ج2ص409
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1755976213negar_1755976068525.jpg

1755976213img_20250822_173931_964.jpg

 نظر دهید »

طبیبان جان از حکمت بوعلی تا ایثار شهدا

01 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

طبیبان جان از حکمت بوعلی تا ایثار شهدا

در تقویم دل‌ها، روزی هست که نه تنها به علم و درمان، بلکه به روح و تعهد انسان‌ها ادای احترام می‌شود؛ روز پزشک، روز بزرگداشت آنان که درد را می‌فهمند، مرهم می‌گذارند و بی‌ادعا، جان می‌بخشند.

در این روز، نام بلند بوعلی سینا، آن حکیم الهی و دانشمند روحانی، چون چراغی فروزان در تاریخ علم و عرفان می‌درخشد. کسی که طب را نه تنها با دانش، بلکه با ایمان و اخلاق آمیخت؛ و در هر نسخه‌اش، ردپای معرفت الهی دیده می‌شد. او نماد پیوند عقل و دل بود؛ طبیبی که درمان را عبادت می‌دانست و خدمت به خلق را راهی به سوی خالق.

و امروز، در امتداد آن راه روشن، پزشکان این سرزمین، همچنان با همان روحیه ایثار و تعهد، در کنار مردم و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایستاده‌اند. گواه این وفاداری، خون پاک شهدای پزشکی است که در جنگ 12 روزه، بی‌هیاهو و بی‌پروا، جان خود را نثار کردند تا جان دیگری بماند. آنان نه تنها درمانگر، بلکه مدافعان حیات و عزت بودند؛ فرشتگانی در لباس سفید که سنگرشان، اتاق عمل و میدان نبرد بود.

پزشک ایرانی، امروز نیز وارث همان میراث است؛ هم‌پیمان با مردم، هم‌دل با نظام، و هم‌راه با آرمان‌های بلند انسانی و الهی. روز پزشک، روز تجلیل از آنان است که در هر نبضی، امید می‌دمند و در هر نگاه، آرامش می‌پراکنند.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

17559767075596449.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 73
  • 74
  • 75
  • ...
  • 76
  • ...
  • 77
  • 78
  • 79
  • ...
  • 80
  • ...
  • 81
  • 82
  • 83
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس