خاکستری بر شانههای خیال
خاکستری بر شانههای خیال
«در هر مجلسی که نامی از جوامع غربی برده میشد، انگار او را به میدانِ نبردی صدا می زدند؛ بیملاحظه پیشقدم میشد و آنچنان با شور و حرارت از دستاوردهایِ آن سوی مرزها دفاع میکرد که انگار خودش، شهروندِ تمامقدِ آن دیار است. وردِ زبانش “غرب” بود و بس؛ از پیشرفتهای خیرهکنندهی تکنولوژیی در فلان ایالت گرفته تا اقتدارِ بی چون و چرایِ سیاسیشان در عرصهی جهانی، همه را با آب و تاب برای دیگران تعریف میکرد.
او انسانی باسواد و دانشپژوه بود، در اعماق ذهنِ جستوجوگرش، این باورِ تلخ ریشه دوانده بود که خاکِ وطنش، پذیرای وجود او نیست و برای قامتِ علمیِ او، جایی در این جغرافیا تدارک دیده نشده است. مدام بر شیوهی مدیریتِ مسئولان خرده میگرفت و در ناامیدی از وضع موجود، شبها را به امیدِ مهاجرتی خیالی به صبح میرساند.
اما سرنوشت، چیزی دیگر برای او رقم زد. صبح یکی از همان روزها، وقتی با چشمانی خسته از تکرارِ یکنواختی، دربِ اتاقش را به سمت بالکن باز کرد ، بهجای هوایِ همیشه آشنایِ شهر، با دیواری از دود و غباری غلیظ و وحشتبار روبرو شد. هوا سنگین بود و طعمِ آهن و خاکستر میداد. این دود از انفجاری بود که ردِ آن به دست همان “غربیها” ختم میشد؛ همانهایی که همیشه از آنها سیمایِ منجیِ دانش و مهدِ تمدن را ساخته بود.
هدف موشک، دانشگاه “علم و صنعت” بود؛ آنها میخواستند قلبِ تپندهی دانشِ این مرز و بوم را از کار بیندازند و علم و دانشمند را با هم در کامِ آتشِ کینه ببلعند. صدای مهیبِ انفجار، ستونهایِ باورِ او را نیز لرزاند. او با تمام وجود دید که غرب، برای حفظِ قدرت، چگونه بی پروا حیاتِ علمیِ این سرزمین را هدف گرفته است.
دود هنوز بلند میشد اما دیگر چشمهایش را نمیسوزاند. تصویرِ درخشانِ غرب با صدای انفجار در ذهنش فرو ریخته بود. او فهمید آن غربی که روزی پناهگاهِ آرزوهایش بود، حالا آوارِ رؤیاهایش را بر سرش خراب کرده است. دیگر فریادِ “پیشرفت” را از آن سو نمیشنید. اوصدایِ غرشِ جنگی را میشنید که هیچ جایی برایِ او، عالم و دانشمند، در نقشهی آیندهاش نداشت.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مرقومات_جنگی
