سنگری که هنوز نفس میکشد
سنگری که هنوز نفس میکشد
«آدمِ عزادار، چشم و گوشش پیشِ عزیزِ از دسترفتهاش است؛ هر طرف که میچرخد، سایهسارِ حضورِ او را میبیند و هر صدایی که در جانش میپیچد، دلش را هوایی میکند. امشب که درِ روضه باز شد و هقهقِ بیقرارِ گریهها در فضا پیچید، من ناخودآگاه در میانِ اینهمه ضجّه و ذکر، پر کشیدم به سمتِ آن سنگرِ همیشگی، به سویِ همان مصلایِ امام (ره) که سالها برای ما کعبهیِ آمال و خاستگاهِ حقیقت بود.
آه، آن روزها… آن سنگرِ ساده و استوار! یادش بخیر؛ وقتی قامتِ آن امامِ شهید پشت تریبون قرار میگرفت، گویی زمان از حرکت میایستاد تا کلماتِ نورانیاش، غبارِ تردید را از جانمان بشوید. ما از آن تریبون درسِ پرواز میآموختیم.
امشب که به در و دیوارِ آن مصلایِ خاطرهانگیز فکر میکنم، انگار دیوارها هنوز بویِ نفسهایِ گرمِ او را میدهند. انگار هنوز هم وقتی سکوت در شبستانِ مصلّی حاکم میشود، میتوان طنینِ آن صدایِ آسمانی را شنید که با صلابت میگفت و ما در آن تلاطمِ اندیشه، به ساحلِ آرامش میرسیدیم. آنجا هر آجرش گواهی میدهد که بر این ملت و امام آن چه گذشت؛ دیوارها، گواهند که چگونه نگاههایِ مشتاقِ ما در آن ستونها گره میخورد تا ذرهای از روشنگریهایش را به جان بخریم.
حالا که روضه، بهانهای شده برای بیتابیهایِ دل، من در این میان، یتیمِ آن نگاهِ پدرانه و آن کلامِ مقتدرانه شدهام. هرچه بیشتر درِ این روضه باز میشود، من کمتر به زمین تعلق دارم و بیشتر در خیالاتم، راهیِ آن سنگر میشوم؛ جایی که هرچند امامِ ما از میانمان رخت بربسته، اما هنوز هم تپشِ کلامش در تار و پودِ آن مکان، زندهترین خاطرهیِ روزگارِ ماست.»
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشت
#پل_کلمات
✍🏻مریم قپانوری
