در آستان قرب
در آستانِ قرب
«روزگاری آسمانِ دلمان بیقرار بود و جانهایمان در تبی جانکاه میسوخت؛ همان روزهایی که در فقدانِ “امامِ شهید"، ضجههایمان بوی غربت میداد و دستهایمان، مستأصل و لرزان، تنها به دامانِ حضرتِ اباعبدالله (ع) بند بود. در آن طوفانِ سهمگین، ما پناهی جز “زیارتِ عاشورا” نیافتیم؛ سفرهای به همت دوست عزیزمان مریم جان گشوده شد و با دلی شکسته، چهل روز به میهمانیِ اشک رفتیم.
هر صبح که غم بر کُنجِ دلمان سنگینی میکرد ، با کولهباری از درد و رنج، با ترسهایی خفته در جان، با اندوهِ تنهایی و با دلهرههایی که برای فردایِ این سرزمین و فرجامِ زندگیمان در گلو داشتیم، این زیارتِ قدسی را زمزمه میکردیم. ما میخواندیم تا شاید در هیاهویِ بلا، کشتیِ نجاتِ حسین (ع) لنگرگاهِ آرامشمان شود.
چه تقارنِ غریبی! درست در لحظهای که خورشیدِ چلهنشینیِ ما به غروبِ چهلمین روز میرسد، تقویمِ دلمان با دومِ محرّم و ورودِ کاروانِ عشق به کربلا پیوند میخورد. انگار خدا میخواهد ما را در این میعادگاهِ نورانی ملاقات کند. رسیدن به کربلا، یک هجرتِ قلبی است. باید همهیِ زندگیمان حسینی شود؛ باید بند بندِ وجودمان در کشتیِ نجاتِ او پهلو بگیرد.
برای رسیدن به آمالِ بلندِ الهی، باید از همهیِ دلبستگیهایِ زمینی – از آرامشِ خانه، از عطوفتِ همسر و از شیرینیِ فرزند – در راهِ دوست بگذریم. باید از “من"هایِ کوچکِ خود هجرت کنیم تا به “او” برسیم. چرا که تا “حسینی” زندگی نکنیم و در تپشهایِ زندگی، رنگوبویِ کربلا نداشته باشیم، نمیتوانیم امید داشته باشیم که پایانِ زندگیمان، سرانجامی مانند “مرگِ حسینی” داشته باشد.
خوشا آنان که در این کشتیِ طوفانزده، مقصد را تنها در آغوشِ حسین (ع) جستجو کردند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
