قدم زدن بر بلندای شهر
قدم زدن بر بلندای شهر
با زدن راهنما به سمت راست میپیچیم، وارد جادهی سربالاییِ بام میشویم. در دو سوی راه، درختان توت قد کشیدهاند و شاخههایشان با میوههای رسیده، رهگذران را به مهمانی میخواند. کمی جلوتر ماشینی پارک کرده و یک خانواده، همگی، مشغول چیدن توتاند.
هرچه بالاتر میرویم، هوا خنکتر میشود و نسیم، آرام و دلنشین، صورتها را نوازش میکند. ماشین را در پارکینگ میگذاریم. بچهها با شوق به سوی تاب و سرسره میدوند و بازی، شور راه را از تنشان بیرون میکشد. پس از آن، باقی مسیر را باید پیاده بالا برویم و ما نیز، همگام با کودکان، قدم در راه میگذاریم.
در سمت چپ جاده، بر کنارهی مسیر، نقش و نگاری از قالی عشوند بر زمین نشسته است؛ قالیِ دستبافتی که تار و پود و نقش و نگارش، به ثبت ملی رسیده و خود، نشانی از هنر و اصالت این دیار است. بالاتر میرویم. چشمهایم را میبندم و خود را در عطر گلهای اقاقیا و یاس گم میکنم؛ رایحهای چنان خوش که با یک نفس عمیق، ریههایم سرشار از بوی بهشت میشود. اندکی آنسوتر، گلهای شمشاد با جامهای زرد و قامتی رعنا، از دور خودنمایی میکنند.
سربالایی به پایان میرسد و به محوطهی اصلی بام میرسیم. صدای اردکها و غازهای درون دریاچه از دور به گوش میرسد. هر بار که برایشان خوراکی میبریم ــ از چیپس و پفک گرفته تا نان خشک ــ گویی بچهها را میشناسند؛ با همهمه و سر و صدا، یکدیگر را خبر میکنند و به کنارهی آب میآیند. بچهها نیز با ذوق، برایشان چیپس خردشده و ویفر میریزند و آنها یکییکی با نوکهای ظریف و دوستداشتنیشان دانهها را میگیرند و میخورند.
صدای قورقور قورباغهها نیز از گوشهوکنار برمیخیزد. خورشید در آستانهی غروب است و از این بلندا، تمام شهر زیر پای ماست؛ خانهها، آپارتمانها، خیابانها و درختها، همه در برابر چشم گستردهاند. روستاهای دور و نزدیک نیز در افق پیداست و گویی خداوند، در همین حوالی، حضورش را به آرامی به دل مینشاند.
گرداگرد دریاچه را دور میزنیم. ماهیهای درون آب چنان بزرگ شدهاند که تصورشان هم دشوار است؛ گویی هیچکس باور نمیکند ماهی قرمزی که روزی بر سفرهی هفتسین میدرخشید، روزی به اندازهی یک قزلآلا شود!
صدای شرشر آب دریاچه به گوش میرسد. بچهها با ایستادن کنار آبِ ورودی دریاچه، کمی خیس میشوند. آنسوتر، گلهای نازِ ابریشم و اطلسی مرا به حضور میطلبند. و من به یاد میآورم:
*«گفتم چو به گل رسم، دامنی پر کنم
هدیهی اصحاب را، بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت»*
چند نفر نیز بر وسایل ورزشی مشغول بازیاند. محمدجواد، بدوبدو، خودش را به آنها میرساند. من از کنار وسایل، بار دیگر به این شهر هزاررنگ نگاهی میاندازم؛ لحظهای سرم از این همه بلندی و شکوه، گیج میخورد.
بچهها کمکم خسته میشوند. ما نیز آهسته، گرداگرد دریاچه را پشت سر میگذاریم و بام، درختان سرو و توت و کاج و ابریشم را به خدا میسپاریم.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#خاطره_گردی
✍🏻مریم قپانوری
#عکس_تولیدی

