رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

از اشک نیایش تا نعل اسب‌ها

30 مهر 1404 توسط مریم قپانوری
از اشک نیایش تا نعل اسب‌ها

از اشک نیایش تا نعل اسب‌ها

مادر شهید سهرابی و خواهر شهید الله‌مراد نادری!

شما هم مادر شهیدی و هم خواهر شهیدی.
این واژه‌ها را برای تسکین دل خسته‌ام می‌نگارم. شما این مقام را همان سالی پاس کردی که برادرت، با خون خویش، عهد خویش را با خدا تمام کرد.

چندی پیش، ما گرداگردت حلقه زدیم؛
چون پروانه‌هایی که به نور حقیقت جذب می‌شوند، در مجلسی که با تلاوت قرآن آغاز شد، با زمزمه‌های نیایش به امام عصر(عج) و امام رضا(ع)، با یاد شهیدانت، اشک‌ها جاری شد، دل‌ها صیقل یافت و شما با تمام حضورت، تکریم شدی.
شما ما را با خودت به کربلا بردی، بی‌آن‌که گامی برداریم و سفری کنیم، دل‌هایمان را کربلایی کردی و ما در آن مجلس، طعم حضور شهید را چشیدیم.

اما دل‌ها بسوزد، دل‌ها بسوزد برای آن مادر و خواهر شهیدی که در برابر چشمانشان، قرآن ناطق را ذبح کردند و سرِ حقیقت را بر نیزه‌ها افراشتند.
در آن مجلس شوم، نه از دعا خبری بود و نه از اشک‌های آرامش‌بخش؛ به جای زمزمه‌های نیایش، صدای چوب خیزران بود و نعل اسب‌ها و کعب نی که بر لبان حقیقت فرود آمد.

دل‌ها در آن مجالس صیقل نیافتند، به کربلا نرسیدند، بلکه شکسته شدند و در شام غربت گم شدند.

و شما ای مادر و خواهر شهید!
در دو قامت ایستاده‌ای؛ یکی در قامت صبر و دیگری در قامت فریاد.شما وارث دو خون پاکی که هرکدام، آینه‌ای ازحقیقت‌اند.
#به_قلم_خودم ✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

روایت فتح سحر امامی

26 خرداد 1404 توسط مریم قپانوری

تو سحر امامی؛

اگر آوینی بود؛

برایت روایت فتح می‌نوشت !

چونان که برای فاتحان با اقتدار روایت نصر و فتح نگاشت…

 

تو سحر امامی؛ 

تو مثل پرچم ایران پر اقتداری!

 

تو سحر امامی؛

دست پدر و مادرت را باید بوسید که نامت را سحر گذاشتند …

 

تو سحر امامی؛

سحر یعنی پایان شب سیاه!

 

تو سحر امامی؛

تو سحری و راوی مقتدر این پایان سیاه صهیونی…

 

تو سحر امامی؛ 

تو غروب صهیون را همچنان برایمان روایت کن. 

 

تو سحر امامی؛

و من برایت ماشاءالله ولا حول ولاقوة إلا بالله العلي العظيم خواندم.

 

تو سحر امامی؛

بانو!

تو به زودی صبح معیت با امام زمان را برایمان راوی باش؛ إن‌شاءالله ولاحول ولاقوة إلا بالله العلي العظيم.

 

العجل العجل یا مولای یا أباصالح ٱلمهدی أدرکني و لاتهلکني

 نظر دهید »

پرستیژفرماندهی

04 مهر 1395 توسط مریم قپانوری

تقدیم به سادات گرانقدر رواق کوثرنت
پرستیژ فرماندهی
راوی: سیدکاظم حسینی
خاطرات شهید برونسی
علاقه خاصی هم نسبت به حضرت زهرا(س) داشت.هم نسبت به سادات وهم فرزندان ایشان. عجیب هم احترام هر سیدی را نگه میداشت،یادم نمی آید توی سنگر،چادر،خانه،یا جای دیگر باهم رفته باشیم و او زودتر از من وارد شده باشد.حتی سعی میکرد جلوتر از من قدم برندارد.
یکبار با هم خواستیم برویم جلسه.پشت دراتاق رسیدیم،طبق معمول مرا فرستاد جلو وگفت بفرما.
نرفتم تو.بهش گفتم اول شما برو.
لبخندی زد وگفت: توکه میدونی من جلوتر از سید جائی وارد نمیشم.
به اعتراض گفتم: حاج آقا اینجا دیگه خوبیت نداره که من اول برم!
گفت برای چی؟
گفتم: ناسلامتی شما فرمانده هستی،اینجا هم که جبهه است وبالاخره باید* ابهت وپرستیژ فرماندهی* حفظ بشه.
مکثی کرد و زود ادامه دادم: اینکه من جلوتر برم*پرستیژ* شما رو پائین می آره.
خندید وگفت: اون پرستیژی که میخواد با بی احترامی به سادات باشه میخوام اصلا نباشه!!
منبع: پر تیراژترین کتاب دفاع مقدس: خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

1474626846khakhaye_narme_kooshk.jpg

 نظر دهید »

شهید شاخص........

04 مهر 1395 توسط مریم قپانوری

#دفاع_مقدس
تقدیم به همه مداحان و نوکران ابی عبدالله (ع)
شهید شاخص
مداح شهید سید رضا حسینی
فرازی از وصیت نامه مداح شهید سید رضا حسینی
تنها وصیت من به شما رفقای هیئتی ام این است که تا توان در بدن دارید به مجالسی که به نام* حضرت ابا عبدالله(ع)* منعقد میباشد اهمیت دهید….
نقل از همسر شهید
ماه، ماه محرم بود. طبق همیشه سید رضا تو هیئت برنامه داشت. به شدت مریض شده بود. گفت خانم من امشب نمیتونم برم هیئت. رفت وگوشه اتاق خوابید.
لحظاتی گذشت، سید هراسان از خواب بیدار شد.حالت عجیبی داشت. گفتم سید جان چی شده؟؟
گفت: باید برم هیئت! گفتم مگه حالت خوب شده؟ گفت: نه!!! اگه بمیرم هم باید امشب برم هیئت بخونم!!!
گفتم مگه چی شده؟؟؟
گفت أمر، أمر مادرمه! حضرت زهرا(س) اومد به خوابم!! گفتم: حضرت زهرا(س)؟؟
گفت: بله! تازه خواب به چشمام رفته بود که یه خانم جلیل القدری اومد نشست توی اتاقم ،گفت:
سید رضا! مگه نمیری برای حسینم بخونی

1474774753_.jpg

 1 نظر

شهید خیرمحمد سیاوشی

04 مهر 1395 توسط مریم قپانوری

#شهدا
#شهدا_ناب_11
#وصیتنامه
شهیدخیر محمد سیاوشی
محل تولد:نهاوند/محل شهادت: دیوان دره/تاریخ شهادت:66/5/6
حال که با آغوش باز به استقبال شهادت میروم خدا را شاهد وناظر میگیرم.خدایا توشاهدی که من صرفا برای جنگیدن هجرت نکردم بلکه هدف اصلی مبارزه با هواهای نفسانی است.
خدایا یک بار جان خود را فدای تو کردن ارزشی ندارد.ای کاش صد بار زنده میشدم وصدها بار جانم را فدای تو میکردم

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • روایت دوران پهلوی
  • مدیریت اقتصادی در خانه
  • چراغ علاء الدین
  • چگونه نام و یاد اهل بیت (ع)را زنده نگه داربم؟
  • تب واکسن،بغض شهادت
  • حقوق والدین بر فرزندان
  • آنچه که از پدر به ما به ارث رسیده است
  • راه رسیدن به خدا
  • رقص عقربه‌ها در بلندترین شب
  • یلدای پرتقالی
  • چگونه یلدایی متفاوت برگزار کنیم؟
  • متن تبریک ویژه شب یلدا
  • خیاط زندگی
  • نازپرورده و خود شیفته
  • راهکارهای داشتن زندگی بهتر
  • چگونه یلدایی خاص برگزار کنیم؟
  • راهکارهای ساده زیستی در زندگی
  • چگونه قدردان زحمات دیگران باشیم؟
  • چگونه با فرزند خوانده خود رفتار کنیم؟
  • نجوای عروس با مادرشوهر

کاربران آنلاین

  • صفيه گرجي
  • رباب عموری

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس