سرباز وطن.
سرباز وطن
وقتی برای خواستگاری آمد، اولین حرفش این بود: “من یک سربازم. اختیارم دست خودم نیست و هر جا که بگویند باید بروم. هر وقت دلم بخواهد مرخصی ندارم و شاید نتوانم در مراسمهای مهم خواهر و برادرت شرکت کنم. حاضری با این شرایط کنار بیایی؟”
جواب آمد: “بله.”
و زندگی نظامی آنها در یکی از شهرهای مرزی شروع شد. هر روز که لباس سربازیاش را میپوشید، همسرش با قرآن و کمی آب او را تا دم در بدرقه میکرد و وقتی برمیگشت، با خوشحالی و صلوات از او استقبال میکرد.
صاحب فرزند شدند و زندگیشان شهر به شهر، از غرب به شرق و از جنوب به شمال ادامه پیدا کرد. خانهبهدوش بودند و بچهها با لهجهها و زبانهای مختلف ایران، مثل ترکی، لری، کردی و شیرازی آشنا شدند.
زمان گذشت و وقتی اسرائیل و آمریکا به کشور حمله کردند، سرباز، خانوادهاش را در روستایی، در خانهی پدری ساکن کرد.
این بار سرباز، دور از خانواده، در مرزها میجنگد. او هنوز خانوادهاش را ندیده است، اما با تمام وجود برای پایداری و امنیت وطن آماده است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری
