نازپرورده و خود شیفته
نازپرورده
دیگر سالهای جوانی را پشت سر نهاده است، اما هنوز دل خودش را همچون کودکی نازپرورده در آغوش میگیرد و نمیگذارد غبار اندوه بر آن بنشیند. هرگاه کسی لب به گفتن از رنج و غصه باز میکند، پیش از آنکه سخنش به پایان برسد، رشتهی کلام را میبُرد و به کوچهای فرعی میکشاند؛ مبادا زخمی از درد دیگری بر روح لطیف و خودخواهانهاش بنشیند.
شبها، در برابر تلویزیون، کانالها را یکی پس از دیگری رد میکند؛ به دنبال حقیقت نیست اما در جستجوی خندهای سطحی و آهنگی شاد است. از سریالها و روایتهای بیماری و رنج بیزار است؛ از رشادتهای دکتر قریب و بیماریاش در روزگار قریب روی برمیگرداند و با خود زمزمه میکند: «چرا همهاش شده قصهی مریضی و ناراحتی؟»
هرگاه پولی به دستش میرسد، به جای بخشیدن یا دستگیری از دیگران، به تجدید ظاهر خانه میپردازد؛ از گاز صفحهای نو تا مبلهای تازه، سرویسهای غذاخوری که هر بار مدلی دیگرند؛ یک روز چینی، روزی مسی، روزی استیل و ملامین. لباسهایش، به قول آن دختر کوچک، همه برقبرقی است؛ جامههایی که بیش از آنکه پوششی باشند، نمایشگر درخششی سطحیاند.
به سختی نمیافتد؛ کارهای سنگین خانه را به دیگران میسپارد، هرچند خود چون جت از جا برمیخیزد. خوراکیهای مقوی و مغذی را تنها برای خویش میخرد و هنگامی که دست یاری به سویش دراز میشود، خود را به ناتوانی و نداری میزند. چنین نازپروردهای که از محنت دیگران بیغم است، سزاوار نیست که نام «آدم» بر او نهاده شود.
به یاد دارم روزی که خبر کسالت یکی از فرزندانش را آوردند، به جای آنکه مادرانه در کنارش بماند، خود را کنار کشید و بی رحمانه و بی اعتنا گفت: «پرستاری برایش بگیرید.»
این تن، هرچند اکنون در برق و زیور غوطهور است، سرانجام زیر خاک خواهد رفت و خوراک موران خواهد شد. وقتی روح از همدلی تهی است و دل از مهر بیبهره چه سودی دارد این همه تجمل و تنپروری و غوطهور شدن در دنیا.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
