نجوای عروس با مادرشوهر
نجوای عروس با مادرشوهر
مادرشوهر عزیز و مهربانم، سلام
مدتها بود که در دل آرزو داشتم بیپیرایه و بیتکلف با شما سخن بگویم؛ از لحظاتی بگویم که با تمام وجود، همسرم را دوست میدارم، درست همانگونه که شما دوستش دارید. از روزهایی بگویم که دل من نیز، همچون دل شما، برای سختیها و مشقتهایی که او در راه زندگی مشترکمان میکشد، میسوزد و غمگین میشود.
همیشه در دل اندوهی داشتم از اینکه گاهی ناراحتیها و دلخوریهای زندگیمان را با شما در میان میگذاشتم؛ چرا که نمیخواستم سایهای از رنج بر دل شما بیفتد. روزی که به خانهی شما قدم گذاشتم و دستان پدر را بوسیدم، شما را همچون مادر نداشتهام دانستم؛ مادری که با همهی دلسوزیهایش، یاریگر و راهنمای زندگیام بوده است.
آرزوی من این بود که با همهی وجودتان برایم مادری کنید؛ شاید توقعی بزرگ باشد، اما مگر نه اینکه گفتهاند عروس، خاک و ریشهاش را از خانوادهی همسر میگیرد؟ من همیشه حرمت شما را نگاه داشتم و هیچگاه به خود اجازه ندادم خلوت و دورهمیهای دونفرهی شما با پسرتان را بشکنم. از اینکه او روزهایی را در خدمت شما میگذراند، هرگز دلگیر نبودهام؛ بلکه تنها آرزویم این است که من و فرزندم را نیز فرزندان خود بدانید.
از روز نخست که عروس خانهی شما شدم، هیچچیز از شما طلب نکردم. با همهی کم و زیادیها، با همهی دشواریها و فراز و نشیبها ساختم و برای پسرتان کم نگذاشتم. اما در ژرفای دلم همیشه این نگاه جاری بود که ای کاش من و فرزندانم را به همان اندازه که دیگران را دوست میدارید، دوست میداشتید.
#به_قلم_خودم
#تولیدی
#چندخط_برای_مادرم
✍🏻مریم قپانوری
