پناهگاه دل
پناهگاه دل
جوجه جوجه طلایی
نوکت سرخ و حنایی
گفتا جایم تنگ بود
دیوارش از سنگ بود
تخم خود را شکستم
اینجوری بیرون جَستم 🐣
یادش بخیر این شعر را برای خواهرزادم روی تاب میخواندم وقتی کوچولو بود و همهی زندگی من شده بود. اما طولی نکشید که جوجهی کوچک خاله با شغل پدرش پر زد و رفت دنیا را گشت، همش از این شهر به آن شهر،با هر قدمی شعرها یاد گرفت و با هر نگاهی دلش پر زد و بزرگ شد.
او همیشه، در دلش صدای تاپ تاپ تاب بازی و خندههای آن روزها مثل لالایی شبانه بود حالا که بزرگتر شده، شاید دیگر شعر را از حفظ نخواند. شاید دیگر روی تاب نخندد، اما آن لحظهها، آن عشق بیقید و شرط در قلبش جا خوش کرده، مثل یک چراغ کوچک که در تاریکیها روشن میماند.
لحظههای کوچک، مثل خواندن یک شعر ساده یا تاب دادن یک بچه، شاید گذرا باشند، اما تأثیرشان عمیق است. آنها ریشه میزنند در دل آدمها و سالها بعد، وقتی بزرگ شدند، همان خاطرهها میشوند پناهگاه، دلیل لبخند و بخشی از هویت.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#نقد
