گل نیمه خشک و مرغ شهدخوار
گل نیمه خشک و مرغ شهدخوار
در زندگیام بارها از حقوقم گذشتم؛ نه از سر ضعف، بلکه برای پرهیز از تنش. از حق همسری، مادری، استادی و …
همه را کنار گذاشتم تا آرامش را حفظ کنم. اما این گذشتها، به جای آنکه اخلاقی در دل طرف مقابل بنشاند، تنها به نادیده گرفتن حق همیشگی من انجامید.
به یاد دارم روزی در کلاس درس، طلبهای بهخاطر نمرهای که حقش نبود، کلاس را به هم ریخت. فحشی بیربط نثارم کرد و از جا برخاست، در را با تمام قدرت کوبید و رفت. من که پای تابلو مشغول تدریس بودم، سکوت کردم. حتی گزارش این رفتار زشت را به مدیریت ندادم.
چند جلسه بعد، همان طلبه برگشت. اما همیشه پشت به من، رو به دیوار مینشست. ابرو در هم، نگاه پر از خشم و من را مقصر همه چیز میدانست.
امتحانات ترم که رسید، نمرهاش از دیگران کمتر شد؛ با اینکه از شاگردان زرنگ و درسخوان بود.
سالها گذشت. ازدواج کرد و به شهری دیگر رفت. در یک دوره مجازی فرهنگی، همکلاس شدیم. آنجا سر صحبت را باز کرد. از زندگی پر از حسرتش گفت، از اینکه بچهدار نمیشود و از رفتار اشتباهش در کلاس عذر خواست.
با خودم فکر میکنم اگر آن روز گزارش رفتار زشتش را میدادم، شاید دیگر هیچگاه او را با عنوان “طلبه” در کلاس نمیدیدم. اما من گذشتم و حالا میدانم که گذشتِ بیحد، عزت نفس را لگدمال میکند و جسارت دیگران را در تعدی به حقوقت بیشتر و فرصت جبران و پی بردن به اشتباهات را از طرف مقابل میگیرد.
باید از حق دفاع کرد، حتی اگر ارزش دفاع کردن نداشته باشد. اگر خودت برای خودت ارزش قائل باشی، دیگران نیز برایت ارزش قائل خواهند شد وگرنه در وانفسای دنیای امروز، با اخلاقی که گاه در سایه تزاحم و بیعدالتی رنگ میبازد، تنها میمانی. نمیدانم حق دادنیست یا گرفتنی. اما من همیشه در پی حق بودم و حق همچون ماهی تازه از آب گرفته، از دستانم لیز خورد و افتاد.
روزی را به یاد دارم که فرزند اولم تازه ده روزه بود. گفتند باید به کلاس بروم. با بخیههای زایمان، با نوزادی شیرخوار و کولیکی که تا چهار صبح بیدار بود، ساعت هشت صبح سر کلاس اصول حاضر شدم. طلبهها استاد نداشتند و من با فشار خون بالا و تن رنجور، درس دادم. آن سال، بالاترین نمرات اصول را گرفتند. خوشحالم که زحمتم بیثمر نبود. اما درونم میگوید برای خودم و فرزندم حقی قائل نبودم؛ حتی حق حیات.
بارداری دومم نیز چنین بود. هنوز سه ماه از مرخصی تابستان نگذشته بود که با شروع ترم، گفتند باید بروم. رفتنم قانونی نبود، اسمم را از سامانه حذف کردند، اما من همچنان درس دادم. این بار نه با بخیه، بلکه با مشکلی پس از زایمان که گفتنش دشوار است.
آنقدر در رنج و معذوریت این سالها غرقم که گاه خودم را فراموش میکنم. اما وقتی به فرزندانم نگاه میکنم، میبینم برای هر سهشان مجموعاً تنها پنج ماه مرخصی زایمان داشتم، آنهم در ایام تعطیلی تابستان.
اکنون نیز همچون سالها قبل، از خودم میگذرم، از بچههایم، زندگیام برای هدفی به ظاهر والاتر به اسم خدمت.
کاش دیگران نیز به اندازهای که من برایشان ارزش قائل شدم، برایم ارزش قائل باشند.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
