رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟

09 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

پناه دل
گاهی در میانه‌ی روزمرگی‌ها، زمزمه‌ها و اخباری از جنگ در فضای مجازی و رسانه‌ها در گوشمان می‌پیچد. تصاویری حدسی و فرضی از اوضاع و احوال آینده در ذهنمان نقش می‌بندد. هوای اطرافمان سنگین می‌شود، نفس در سینه می‌ماند و برای لحظه‌ای امید رنگ می‌بازد. ترس بر وجودمان سایه‌ می‌افکند، می‌لرزیم. آن‌جاست که جهانِ بیرون درهم می‌ریزد و تنها یک پناه باقی می‌ماند: خدای دل‌ها.

در چنین لحظه‌هایی، باید دوباره به یاد بیاوریم که دل و جان ما بی‌پناه نیست. خداوند در آیه‌ای آرام‌بخش می‌فرماید:

«أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ» (1)
آگاه باشید که دوستان خدا نه ترسی دارند و نه اندوهی.

این آیه، مرهمی است بر قلب‌هایی که از سیاهیِ ساز جنگ و بی‌عدالتی می‌هراسند. می‌گوید ایمان، سپری‌ست که دل را از تلاطم‌ها نگاه می‌دارد؛ نه آن‌که درد دنیا را انکار کند، بلکه آن را با نوری از درون آرام می‌کند. اولیای خدا در میان شعله‌ها می‌ایستند، اما درونشان نسیمی از اطمینان می‌وزد؛ چون می‌دانند وعده‌ی خداوند هرگز دروغ نیست و اما باز، قرآن در جایی دیگر می‌فرماید:

«أِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ» یقینا حزب خدا(در هر زمان و هر جا) پیروزند.(2)

پیروزی همیشه در فتحِ زمین نیست، گاهی در تسخیرِ دل است. هر کسی که در میانه‌ی اضطراب‌ها هنوز نور امید می‌پراکند، امید می‌کارد و دل نمی‌بازد، از حزبِ خداست. کسانی که حتی وقتی دنیا در آشوب است، با نگاهی مطمئن، با صدایی آرام و دلی روشن، به جلو می‌روند.

شاید ما نتوانیم ناقوس جنگ را خاموش کنیم، اما می‌توانیم دلمان را با آیه‌ای مطمئن کنیم. ایمان، پناهگاهی است که زیر آوارِ خبرها هم فرونمی‌ریزد. هر بار که از خبرهای غم‌انگیزِ جهان لرزیدیم، کافی‌ست چشمانمان را ببندیم و زمزمه کنیم:
«لا خوف علیهم ولا هم یحزنون»
در همان لحظه، نور آرامی از درون برمی‌خیزد؛ نوری که از آسمان‌هاست و نه از زمین.
پ.ن:1)سوره‌ی یونس،آیه 62
2) سوره مائده آیه56
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

176968016017696198951769546951k_pic_24f8f835-b709-4f96-95ad-.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

براندازی به سبک داخلی

05 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

هنوز اینترنت بین الملل به طور کلی وصل نشده که یافته‌های گوگل پست‌های مربوط به براندازی اینستاگرام را در صدر قرار داده و نظر سنجی میکنه!

اونوقت در کانال‌ها و گروه‌های داخلی با ناراحتی از قطعی اینترنت بین‌الملل و لحظه‌ای بودن آن حرف می‌زنند!!

پ.ن:ما داریم به کجا میریم؟!!چرا با دست خودمون میخواهیم همه چیز رو به اوضاع هفته‌های گذشته برگردونیم!!
#روایت_بیداری
#نقد

1769364496screenshot_20260125_212940_google.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

پیمان در دل تاریکی

05 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

پیمان در دل تاریکی

روزهایی تار و مبهم پیش‌رو داشتیم. صدای گوشی‌ها خاموش و صفحه‌های مجازی بی‌نشانه بودند. تنها صدایی که در کوچه‌ها و خانه‌ها می‌پیچید همهمه‌ی اخبار ضد و نقیضی بود از تلویزیون و ماهواره‌ها؛ هرکس چیزی می‌گفت و هیچ‌کس مطمئن نبود چه حقیقتی در دل این گردباد نهفته است.
شهر را خاموشی و هراس گرفته بود. می‌گفتند:” بانک‌ها غارت شده‌اند، بازارها شعله‌ور است و مسجدها در آتش ظلم فرو رفته‌اند". زمزمه‌هایی از گوشه و کنار می‌آمد: «نظام دیگر به آخر خط رسیده است؛ پهلوی می‌آید، دوران پیشین بازمی‌گردد.»
اما ته دلمان، آن‌جا که هنوز صدای ایمان می‌تپید، مطمئن بودیم که این خاک هنوز زیر سایه‌ی دعاست و هیچ حقیقتی فرو نمی‌ریزد تا وقتی خدا بخواهد.

آن شب، خیال من پر کشید به صفحات تاریخ؛ یاد روزگاری افتادم که در کتاب‌ها خوانده بودم — روزهای سختِ کشف حجاب رضاخان، روایت زنانی که چادرشان را از آنان ربودند، بانویی که هفت سال از خانه بیرون نیامد تا ایمانش بی‌حجاب نماند_ انگار این تصاویر از میان غبار زمان برخاسته بودند و جلوی چشمانم جان گرفته بودند.
اضطراب عجیبی داشتم، ذکر بر لب و استغاثه در دل، رو به امام عصر (عج). دلم آرام نمی‌گرفت تا شب رسید؛ شبِ سنگینِ آن روزهای پرالتهاب.

در خواب دیدم که همه‌ی آن ترس‌ها جامه‌ی حقیقت پوشیده‌اند. دنیایی بی‌حیا و آشفته در خواب پیش رویم باز شد؛ ما را در مجلسی به ظاهر دینی نشاندند ومی گفتند باید دوشادوش مردان بنشینید. درونم فریاد زد. نفسَم به تنگی افتاد. کودک خردسالم را بهانه کردم و از آن محفل فرار کردم؛ دویدم تا از آن فضا، از آن تحمیل و بی‌عفتیِ پنهان‌شده در نقاب دین، دور شوم.
ناگهان از خواب پریدم. نفسم هنوز مضطرب بود، اما در دل آرامشی عجیب می‌جوشید. با خود گفتم: حتی اگر دنیا دوباره عقب برگردد، حتی اگر تاریخ تکرار شود و آزمون الهی دوباره برپا شود، من زنی‌ام که در دامان مادری مؤمن پرورش یافته‌ام، بر سفره‌ی پدری نشسته‌ام که نانش بوی حلال می‌داد. من ایمانم را معامله نخواهم کرد. حجابم را که نشانه‌ی عشق و بندگی است، با هیچ مُد و موجی عوض نمی‌کنم.

باشد که خدا ما را از فتنه‌های آخرالزمان حفظ کند و نگذارد نوری که در دل‌هایمان روشن است، خاموش گردد.

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#روایت_بیداری
✍🏻مریم قپانوری

1769325914img_20260125_105414_656.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مولودی لری

04 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

✨ مداحی پلیس فراجا کربلایی بهروز سوری از نهاوند به لهجه‌ی لُری

آهای نتانیاهو یادت نره به جای موشک با همین آجر حریفت هستیم.

✨مهدیه معلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ📢ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

176925768703d16d925865914c81e7a27bc34b9ae4.mp4

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

سفره‌ی لطف

04 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری
سفره‌ی لطف

سفره‌ی لُطف

وقتی خبر رسید که دوستانم به کربلا رسیده‌اند، دلم بی‌قرار شد. حس عجیبی بود، شبیه نسیمی که آرام نمی‌گذرد و فقط خاکِ دل را برمی‌انگیزد. با خودم گفتم: «شاید امام حسین فقط پولدارها را می‌طلبد، شاید من جا مانده‌ام چون دستانم خالی‌ست…» همین فکر، مثل خنجری نرم، دلم را برید و آن شب بغضی سنگین گلوی مرا گرفت. دل شکست، چنان شکستی که گویی صدایش تا خودِ آسمان رفت.

چند روز در همین حال بودم؛ قلبم میان دلتنگی و ناله می‌سوخت. تا اینکه یک روز دوستی با من تماس گرفت و گفت:
«یک کاروان به کربلا می‌رود، بانی خیری پیدا شده که هزینه‌ی دو نفر را قبول کرده. می‌توانی بیایی؟»

برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام حبس شد، باورم نمی‌شد. مگر می‌شود این‌قدر زود صدای دلم شنیده شود؟ اشک در چشمانم جمع شد؛ خدایا، مگر می‌شود این‌همه زود پاسخ بدهی؟

اما در همان لحظه نگاهم به کودکم افتاد؛ کوچولویی که با چشم‌هایش مرا محکم‌تر از زنجیر نگه می‌داشت. یاد مدارک و گذرنامه هم افتادم که هیچ‌چیز آماده نبود. افکار هزار رنگ در ذهنم می‌چرخیدند. نفس عمیقی کشیدم و آهسته، با دلی شکسته، گفتم: «نه، نمی‌توانم…» و گوشی را قطع کردم.

بعد از آن، ساکت نشستم. اشک آرام روی گونه‌ام می‌لغزید و صدای درونم می‌گفت:
«اهل بیت (ع) سفره‌ی لطفشان را برای همه پهن کرده‌اند. هر کس به اندازه‌ی فهم و توانش از آن برمی‌دارد. یکی به زیارت می‌رود، یکی با شوقِ رفتن زنده می‌ماند.»

فهمیدم شاید سهمِ من، همین اشتیاق و دلتنگی باشد. شاید خدا نمی‌خواست جسمم برود، اما می‌خواست دلم برود. زیارت فقط رفتن نیست گاهی ماندن و سوختن هم نوعی زیارت است.
#نقد
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 188
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی
  • پیمان در دل تاریکی
  • مولودی لری
  • سفره‌ی لطف
  • فول آپشن...
  • آفتاب و آینه
  • چگونه آمریکا به ملت ایران خدمت می‌کند؟
  • بی حصار در دنیای مجازی
  • راههای کسب آرامش در زندگی
  • چگونه به مقام رضا و تسلیم برسیم؟
  • روایت دوران پهلوی
  • مدیریت اقتصادی در خانه
  • چراغ علاء الدین
  • چگونه نام و یاد اهل بیت (ع)را زنده نگه داربم؟
  • تب واکسن،بغض شهادت
  • حقوق والدین بر فرزندان
  • آنچه که از پدر به ما به ارث رسیده است
  • راه رسیدن به خدا
  • رقص عقربه‌ها در بلندترین شب

کاربران آنلاین

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس