یلدای پرتقالی
یلدای پرتقالی
چه شور و تکاپویی برای آمدنت برپا شده است، گویی سیلی خروشان از دل کوهها به راه افتاده تا حضور تو را خبر دهد. خوش به حال تو که آنقدر عزیز و خوشبختی، همه چشمانتظار آمدنتاند؛ هر خانه، هر دل، هر نگاه. تو نیز نعمتی هستی از میان بیکران نعمتهای خداوند، نشانی از جاودانگی نور در دل تاریکی.
یلدا، وقتی آغوش پاییز را رها میکنی، فراموش مکن که بادِ خاطراتش را همراه بیاوری. آخر باید با آن دانههای سپید برف، زمین را بپوشانی و سرمایت را چون جامهای بر تن کوچهها بگسترانی. نمیدانم چرا تو را بیش از پاییز دوست دارم؛ شاید بهخاطر آن رازآلودگی شبهایت، شاید بهخاطر آن لحظههای گردهمایی که در تو معنا میگیرد. گرچه هیچچیز برای من عزیزتر از جوانههای رنگین بهار نیست، اما تو، یلدا، در دل من جایگاهی دیگر داری.
وقتی میآیی، سبد میوههای زمستانیات را نیز بیاور. من آنقدر مست بوی پرتقال میشوم که سیب با همه طراوت و رنگش در برابرش به حساب نمیآید. بوی پرتقال، دود آتش کرسی مادر بزرگ، دستان یخزده در دست آدم برفی، همه با هم میشوند موسیقی شبهای تو. هر سال که میآمدی، ما بودیم و ما؛ اما امسال شاید کسی دیگر به ما بپیوندد و «مای ما» بزرگتر شود، حلقهای گرمتر در سرمایت.
یلدا، دستم را در دستانت میگذارم، مرا ببر به آن سالهایی که خودمان را روی فرش برفی سُر میدادیم، با همه توان لیز میخوردیم، میخندیدیم، و لباسهای فراوان بر تن داشتیم. اما نمیدانم چرا وقتی به خانه بازمیگشتیم، آب از سر و صورتمان همچنان سرازیر بود و عطسهها و سرفهها مهمان شبهای کودکانهمان میشدند. چه شیرین بود آن روزها، حتی با سرمایشان.
یلدا، تو راز سردی و گرمی را در خود جمع کردهای. هرکس با تو بیش از اندازه دوست شود، یخش میزنی؛ اما همان یخ، در دلش شعلهای از یاد و خاطره میافروزد. تو بلندترین شب سالی، اما در حقیقت پلی هستی میان تاریکی و روشنایی، میان سکوت و آواز، میان سرمای استخوانسوز و گرمای دلهای بههمنشسته است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
