در حصن بی انتهای ولایت
در حصنِ بیانتهای ولایت
هنوز باورم نمیشود که از این جهانِ خاکی کوچ کردی؛ انگار هنوز چشمانم، اسیرِ گذشتِ زمان، پشتِ پردههای انتظار، به تکاپوی سایهوارِ آمدنت خیره مانده است. همچنان در سکوتِ این تنهایی، منتظرم تا با کلامِ نورانیات، تاریکیهای بیراههی زندگی را برایم روشن کنی.
روزگارِ سنگینی است؛ روزهایی که تابوتِ بیجانِ تو بر شانههای عزاداران بر دوش کشیده میشود. شنیدهام که در جوارِ «امامِ رئوف»، در آن آرامشِ ابدی، آرام میگیری. از حصنِ ولایت تا سلسلهالذهب، دلِ من بیقرار و در جستجوی تو، از این سو به آن سو پر میکشد.
در قابِ زرینِ آن حرمِ قدسی، آنجا که ستونها به نجوا با عرش درآمدهاند، تو به ابدیت میپیوندی. عبای سیاهِ سوگوار و نخنما شدهات و آن انگشتریِ سرخ که انگار رگهای خونِ ولایت در آن میتپد، همگی سایهای از علی (ع) هستند که در آستانهی رضا (ع)، برای ما به یادگار میماند؛ نشانهای از حق که هرگز محو نخواهد شد.
در اعماقِ جانم، آن حدیثِ طلاییِ امام رضا (ع) طنینانداز است: «کلمة لا إله إلا الله حصنی…»؛ و آنجا که امام میفرماید: «و أنا من شروطها»، حقیقتِ حضورِ تو را باز روشن میکند. آن ولایتِ محض در قامتِ تو تجلی یافت؛ تو شرطِ ورود به حصنِ الهی بودی.
ای رهبری که بر عهدِ حق ایستادی، ولایتِ تو همان حصنِ بلند و استواری بود که مؤمنان را از تلاطمِ گمگشتگی نجات داد. اکنون در این وادیِ پرآشوب، دستِ لرزانم را در ریسمانِ «حبلالمتین» محکم بفشار و مرا نگه دار؛ که من برای رستگاری در دو سرا، تنها به حصنِ ولایت نیاز دارم.
ای مسافرِ شوق، سلامِ من را به امامِ رئوف برسان و بگو که یکی از فرزندانِ ولایت، در انتظارِ نگاهِ امانِ اوست.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری













