رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

چندین شرط از شروط معامله یا بیع

23 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

سنگینی تهمت،سبکی تحقیق

سال‌ها پیش، هنگامی که دختر بزرگم هنوز شیرخوار بود، در کنار تدریس در حوزه، خوداشتغالی کوچکی را در فروشگاه حوزه آغاز کردم. اجناس را با دقت، یک‌به‌یک با همسرم بررسی می‌کردیم؛ معیوب‌ها را کنار می‌گذاشتیم و تنها کالاهای سالم را به فروش می‌رساندیم. صداقت در گفتار و سلامت در کالا، سبب شد مشتریان به ما اعتماد کنند و کسب‌وکارمان رونق گیرد.

روزی خواهر معلولم به خانه‌ی ما آمد. من به حوزه رفته بودم و او برای کمک، کیسه‌های بار را به همسرم تحویل داده‌بود تا به مشتریان برساند. از قضا، یکی از کیسه‌ها که حاوی کالای معیوب بود، به اشتباه به دست مشتری رسید. ما از این جابه‌جایی بی‌خبر بودیم.

پس از بازگشت، پیام‌هایی پر از طعنه و تهمت از همان مشتری دریافت کردم؛ حتی عکس کالای معیوب را فرستاد. با اینکه هنوز پولی نداده بود، حیثیت و آبروی چندین‌ساله‌ام را زیر سؤال برد. با سعه‌ی صدر پاسخ دادم: «لطفاً بار را با همه کم‌وکیفش بازگردانید.» یعنی عیب را پذیرفته بودم. اما او با جسارت بیشتری تهمت زد: «تو مثلاً استاد حوزه‌ای و استاد قرآن!»

موضوع را به مسئول فروشگاه و مدیر رسانده‌ بود و من، بی‌اطلاع از ماجرا، توبیخ شدم؛ دیگر حق فروش هیچ محصولی را نداشتم. مشتری نیز پس از یک هفته، بار را نه به من، بلکه به فروشگاه بازگرداند.

در برابر همه‌ی آن تهمت‌ها و آن رفتار وقیح و زشت تنها صبر کردم. حتی یک کلام پاسخ ندادم جز اینکه گفتم: «لطفاً جنس را پس بده.»

اما تلخی ماجرا به همین‌جا ختم نشد. آن مشتری، با وقاحتی آشکار، سال‌ها پس از آن حادثه هر بار که مرا می‌دید، روی خود را برمی‌گرداند و با رفتاری سرد و تحقیرآمیز، زخم کهنه را تازه می‌کرد. گویی یک اشتباه ناخواسته، برای او بهانه‌ای شده بود تا یک عمرِ بی‌پایان بی‌‌انصافی و دروغ را بر من تحمیل کند.

امروز، تنها آرزویم این است:
کاش ما آدم‌ها، پیش از آنکه قیافه‌ی حق‌به‌جانب بگیریم و بی‌هیچ تحقیقی آبروی دیگری را بریزیم، کمی درنگ کنیم. فقط و فقط کمی.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#چالش_اشتغال

1763140477img_20251114_204349_738.jpg

 نظر دهید »

تفاوت،راه کمال

23 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

تفاوت، راه کمال

ازدواج، گاهی پلی‌ست به سوی خواسته‌ها و گاهی سدی‌ است در برابر آن‌ها.
در میان برخی اقوام، رسم بر آن است که فرزندان را به محض رسیدن به سن بلوغ، به ازدواج وامی‌دارند؛ رسمی که نمی‌دانم باید با شادی از آن یاد کرد یا با درنگی اندوهناک.

امروز، وقتی دست زن همسایه را در دست پسری دیدم، لحظه‌ای در خود شکستم. زنی که سال‌ها پیش، در آغازین روزهای نوجوانی‌اش، از همسری معتاد جدا شد و بار تربیت نوزادی دختر را بر دوش کشید. در زمین‌های مردم کار کرد، خوشه‌چین بود و خسته، اما خم به ابرو نیاورد. هم مادر بود و هم پدر. هم نان‌آور بود و هم نوازشگر شب‌های تب‌دار دخترش.

اکنون، همین زن، به ازدواج پسری درآمده که در زبان و نگاه، سکوت و رفتار، هیچ شباهتی با او ندارد. این جابجایی نقش‌ها، این تناقض ظاهریی من را به فکر واداشت؛ زنی با دختری مکلف، چگونه خود را در مقام تزویج پسری مجرد دیده است؟ اما شاید، تنها حسن این پیوند، همان کمال باشد. شاید همین تفاوت، همین ناهماهنگی، بستری‌‌ است برای رشد. مگر نه آن‌که انسان در مواجهه با تفاوت‌ها است که می‌بالد؟

زمین و آسمان را بنگریم مکمل یکدیگرند با وجود همه‌ی تفاوت‌ها. اما اگر آسمان نبارد، زمین سیراب نمی‌شود و اگر زمین نباشد، باران بی‌ثمر خواهد بود. این دو، با همه تفاوت‌هایشان، در کنار هم معنا می‌یابند.

در خانه‌ای که علی(ع) و زهرا(س) ستون‌های آن بودند، تقسیم وظایف بر اساس همین تفاوت‌ها شکل گرفت. زن، از سر حکمت زن ماند و مرد، مرد. جابجایی شخصیت‌ها، نظم را بر هم می‌زند و روح را نیز آزرده می‌سازد. زن اگر از زنیت خود فاصله گیرد و مرد اگر مردانگی را واگذارد، تعادل فرو می‌ریزد.

ازدواج، اگر بر پایه‌ی شناخت، تفاهم و قرار گیری درست نقش‌ها نباشد، سرگردانی‌ است در این میان تفاوت‌ها، اگر با احترام و درک همراه شوند، راهی‌ست به سوی تعالی. شاید، همین زن و همین پسر، با همه نابرابری‌ها و ناهماهنگی‌ها، در مسیر کمال یکدیگر باشند.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

1763106335img_20251114_111505_775.jpg

 نظر دهید »

چگونه تفاوت‌اا در زندگی مشترک راهی برای رسیدن به کمال هستند؟

23 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

تفاوت، راه کمال

ازدواج، گاهی پلی‌ست به سوی خواسته‌ها و گاهی سدی‌ است در برابر آن‌ها.
در میان برخی اقوام، رسم بر آن است که فرزندان را به محض رسیدن به سن بلوغ، به ازدواج وامی‌دارند؛ رسمی که نمی‌دانم باید با شادی از آن یاد کرد یا با درنگی اندوهناک.

امروز، وقتی دست زن همسایه را در دست پسری دیدم، لحظه‌ای در خود شکستم. زنی که سال‌ها پیش، در آغازین روزهای نوجوانی‌اش، از همسری معتاد جدا شد و بار تربیت نوزادی دختر را بر دوش کشید. در زمین‌های مردم کار کرد، خوشه‌چین بود و خسته، اما خم به ابرو نیاورد. هم مادر بود و هم پدر. هم نان‌آور بود و هم نوازشگر شب‌های تب‌دار دخترش.

اکنون، همین زن، به ازدواج پسری درآمده که در زبان و نگاه، سکوت و رفتار، هیچ شباهتی با او ندارد. این جابجایی نقش‌ها، این تناقض ظاهری من را به فکر واداشت؛ زنی با دختری مکلف، چگونه خود را در مقام تزویج پسری مجرد دیده است؟ اما شاید، تنها حسن این پیوند، همان کمال باشد. شاید همین تفاوت، همین ناهماهنگی، بستری‌‌ است برای رشد. مگر نه آن‌که انسان در مواجهه با تفاوت‌ها است که می‌بالد؟

زمین و آسمان را بنگریم مکمل یکدیگرند با وجود همه‌ی تفاوت‌ها. اما اگر آسمان نبارد، زمین سیراب نمی‌شود و اگر زمین نباشد، باران بی‌ثمر خواهد بود. این دو، با همه تفاوت‌هایشان، در کنار هم معنا می‌یابند.

در خانه‌ای که علی(ع) و زهرا(س) ستون‌های آن بودند، تقسیم وظایف بر اساس همین تفاوت‌ها شکل گرفت. زن، از سر حکمت زن ماند و مرد، مرد. جابجایی شخصیت‌ها، نظم را بر هم می‌زند و روح را نیز آزرده می‌سازد. زن اگر از زنیت خود فاصله گیرد و مرد اگر مردانگی را واگذارد، تعادل فرو می‌ریزد.

ازدواج، اگر بر پایه‌ی شناخت، تفاهم و قرار گیری درست نقش‌ها نباشد، سرگردانی‌ است در این میان تفاوت‌ها، اگر با احترام و درک همراه شوند، راهی‌ست به سوی تعالی. شاید، همین زن و همین پسر، با همه نابرابری‌ها و ناهماهنگی‌ها، در مسیر کمال یکدیگر باشند.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

1762890190img_20251111_231256_411.jpg

 نظر دهید »

سردی خیابان و گرمای دعا

23 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

سردی خیابان،گرمای دعا

صبحی سرد و بی‌رحم است. دلم چون آسمان گرفته ؛ ابری، سنگین و بی‌قرار. بغضی که روزهاست در گلویم خانه کرده، بی‌هشدار تا مرز ترکیدن پیش می‌رود. با التماس، لباس‌های کودک خردسالم را بر تنش می‌کنم؛ لباسی که هر روز برای او دیگر لباس نیست؛ جامه‌ای از صبر و تکرار است. گوشی را برمی‌دارم، شماره آژانس محله را می‌گیرم. هنوز کلامی نگفته‌ام که صدای قطع تماس می‌آید؛ می‌دانند مسافر همیشگی‌شانم. بی‌کلام مرا به سر کوچه فرا می‌خوانند.

دست کودک را می‌گیرم. خسته است از بی‌معنایی رفت‌وآمدهایی که برایش هیچ رنگی ندارد. در حیاط را باز می‌کنم. سرمای ناجوانمردانه استخوان‌هایم را می‌لرزاند. تاکسی همیشگی می‌رسد. سلام می‌دهم، اما راننده که گویی از تکرار این مسیر دل‌زده شده، پاسخی نمی‌دهد. بی‌مهابا پایش را بر پدال گاز می‌فشارد و خیابان‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کند.

به در حوزه می‌رسیم. سرما دوباره دستان یخ‌زده‌اش را در دستان من و کودکم می‌گذارد. بغضم می‌ترکد. اشک در چشمانم حلقه می‌زند. کودک، دل‌زده از این مسیر تکراری، خود را به زمین می‌کوبد. دیگر حتی موش‌های فاضلاب کنار جاده که روزی سرگرمی‌اش بودند، نیستند حتی ردپایشان هم محو شده است.

پسرم می‌دود، بالا می‌رود، پایین می‌آید، می‌خواهد به دل خیابان بزند؛ جایی که ماشین‌ها بی‌وقفه در ترددند. طلبه‌ها و فرزندانشان یکی پس از دیگری به کلاس‌های درس و بحث می‌رسند. کودک را در آغوش می‌گیرم، قربان‌صدقه‌اش می‌روم. قلبم برای مظلومیتش می‌سوزد. دستانش را در دست می‌فشارم، نفس گرمم را در آن‌ها می‌دمم تا اندکی گرم شود. از کلاه و لباس زمستانی‌اش بیزار است. کلاه را برمی‌دارد، من با نگرانی دوباره بر سرش می‌گذارم.

چشمانم را به جاده دوخته‌ام، منتظر همسرم. خیابان شلوغ است. ناگهان صدای تصادف بلند می‌شود؛ ون با نیسان برخورد کرده، جلو‌بندی‌اش داغان شده. راننده‌ها بیرون می‌آیند، مردم به صحنه نزدیک می‌شوند. به ظاهر کسی آسیب ندیده است. صدای بوق و اگزوز ماشین‌های عقبی بلند می‌شود. با کمک دیگران، صحنه تصادف جمع می‌شود.

کودکم خودش را از بغلم آویزان می‌کند. دلش می‌خواهد رهایش کنم، همچون قلمی که در دست دارم تا بنگارد آنچه در دل دارد. لحظه‌ای بعد همسرم می‌رسد. کودک با دیدن پدر، ذوق‌زده می‌شود و خود را به آغوشش می‌اندازد. اشک‌هایم دوباره جاری می‌شوند. اندکی از سختی‌هایم را با همسرم در میان می‌گذارم. تب درونم فروکش می‌کند.

با چشمانی نیمه‌خیس، شانه‌هایی رنجور و دستانی یخ‌زده وارد حوزه می‌شوم. در دل، با مزار شهید گمنام نجوا می‌کنم. دلم می‌خواهد دریا دریا اشک بریزم، اما وقت کلاس رسیده و من باید بروم. کلاس را با دعای سلامتی امام عصر (عج) آغاز می‌کنم. قلبم با یادش تند تند می‌تپد. همه‌ی امیدم این است که او می‌بیند، می‌شنود و از حال دل من بی‌خبر نیست.
#رها_نویسی
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1763004843img_20251112_151732_006.jpg

 نظر دهید »

روز مبادا..

23 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

روزِ مبادا

در گوشه‌ای از قاب زندگی‌‌ همه‌ی ما، همواره چیزی نهفته است به نام «روزِ مبادا»؛ روزی که شاید هرگز نیاید، اما ما با وسواس و احتیاط، برای آمدنش آماده‌ایم.
برای آن روز، اندوخته‌هایی فراهم کرده‌ایم؛ خوراکی‌های تر و خشک، حساب‌های بانکی، صندوقچه‌های قدیمی، و انبارهایی از مایحتاج زندگی.
همه را کنار گذاشته‌ایم تا مبادا در لحظه‌ای از عسرت یا هَرَج، بی‌یاور و بی‌پناه بمانیم.

اما لحظه‌ای درنگ کنیم. ترمزی بر این دوراندیشی بکشیم و به روزی بیندیشیم که در آن، نه مال به کار آید، نه فرزند، نه هیچ‌یک از آنچه در این دنیا گرد آورده‌ایم.
روزی که بار سفر می‌بندیم و از این دنیای فانی، رهسپار دیار باقی می‌شویم.
در آن روز، تنها توشه‌ای که با ما خواهد بود، اعمالی‌ست که بی‌توجه به نیک و بدشان، پیش‌تر ذخیره کرده‌ایم.

ذهنم به جنگ دوازده‌روزه می‌رود؛ به آن روزهایی که قفسه‌ها خالی می‌شدند، ویترین‌ها تهی می‌ماندند و خانه‌ها به انبار آرد و نان بدل می‌گشتند. همه در تکاپو بودند تا مبادا در شرایط جنگی، بی‌مدد و بی‌پناه بمانند.

اما حقیقت آن است که دنیا خود میدان جنگی‌ است؛ جنگی میان عقل و نفس و میان لذت‌های زودگذر و حقیقت‌های پایدار. اگر به این نبرد عمیق بیندیشیم، محال است که برای سرای ابدی‌مان، توشه‌ای از بدترین‌ها برگزینیم.
شاید بتوانیم، با اندکی تأمل و توبه، زاد و توشه‌ای فراهم آوریم برای آن روزِ مبادا که بی‌هیچ یاوری، تنها با اعمال‌مان روبه‌رو خواهیم شد. چه نیکوست اگر از همین امروز، بخشی از اندوخته‌های دنیایی‌مان را، پیش از آن‌که در صندوقچه‌ها خاک بخورد، به نیت روزِ مبادای آخرت، در راه نیکی ببخشیم.
کمک به صندوق‌‌های نیکوکاری، یاری‌رسانی به نیازمندان و دلجویی از دل‌های شکسته، از همان پس‌اندازهایی‌ست که در قیامت به فریادمان خواهد رسید.
این‌ها سرمایه‌هایی‌اند که نه تورم آن‌ها را می‌بلعد و نه مرگ از ما جداشان می‌کند.
پس بیاییم، با دلِ روشن و نیت خالص، بخشی از دارایی‌مان را به حسابی واریز کنیم که سودش ابدی‌ست؛ حسابی نزد خداوند، با ضریب اطمینان بی‌نهایت.
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم

1763073456img_20251113_203229_034.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 13
  • ...
  • 14
  • 15
  • 16
  • ...
  • 17
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • زينب صالحي هاردنگي
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • طالب نور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس