چندین شرط از شروط معامله یا بیع
سنگینی تهمت،سبکی تحقیق
سالها پیش، هنگامی که دختر بزرگم هنوز شیرخوار بود، در کنار تدریس در حوزه، خوداشتغالی کوچکی را در فروشگاه حوزه آغاز کردم. اجناس را با دقت، یکبهیک با همسرم بررسی میکردیم؛ معیوبها را کنار میگذاشتیم و تنها کالاهای سالم را به فروش میرساندیم. صداقت در گفتار و سلامت در کالا، سبب شد مشتریان به ما اعتماد کنند و کسبوکارمان رونق گیرد.
روزی خواهر معلولم به خانهی ما آمد. من به حوزه رفته بودم و او برای کمک، کیسههای بار را به همسرم تحویل دادهبود تا به مشتریان برساند. از قضا، یکی از کیسهها که حاوی کالای معیوب بود، به اشتباه به دست مشتری رسید. ما از این جابهجایی بیخبر بودیم.
پس از بازگشت، پیامهایی پر از طعنه و تهمت از همان مشتری دریافت کردم؛ حتی عکس کالای معیوب را فرستاد. با اینکه هنوز پولی نداده بود، حیثیت و آبروی چندینسالهام را زیر سؤال برد. با سعهی صدر پاسخ دادم: «لطفاً بار را با همه کموکیفش بازگردانید.» یعنی عیب را پذیرفته بودم. اما او با جسارت بیشتری تهمت زد: «تو مثلاً استاد حوزهای و استاد قرآن!»
موضوع را به مسئول فروشگاه و مدیر رسانده بود و من، بیاطلاع از ماجرا، توبیخ شدم؛ دیگر حق فروش هیچ محصولی را نداشتم. مشتری نیز پس از یک هفته، بار را نه به من، بلکه به فروشگاه بازگرداند.
در برابر همهی آن تهمتها و آن رفتار وقیح و زشت تنها صبر کردم. حتی یک کلام پاسخ ندادم جز اینکه گفتم: «لطفاً جنس را پس بده.»
اما تلخی ماجرا به همینجا ختم نشد. آن مشتری، با وقاحتی آشکار، سالها پس از آن حادثه هر بار که مرا میدید، روی خود را برمیگرداند و با رفتاری سرد و تحقیرآمیز، زخم کهنه را تازه میکرد. گویی یک اشتباه ناخواسته، برای او بهانهای شده بود تا یک عمرِ بیپایان بیانصافی و دروغ را بر من تحمیل کند.
امروز، تنها آرزویم این است:
کاش ما آدمها، پیش از آنکه قیافهی حقبهجانب بگیریم و بیهیچ تحقیقی آبروی دیگری را بریزیم، کمی درنگ کنیم. فقط و فقط کمی.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#چالش_اشتغال
