هایکو کتاب
#هایکوکتاب زندگینامه انبیا داستان راستان امدادهای غیبی در زندگی بشر

#هایکوکتاب زندگینامه انبیا داستان راستان امدادهای غیبی در زندگی بشر

در سرزمین بیحیایی
بارها شنیدهام که اگر کسی بخواهد صدایش شنیده شود، اگر آرمان و پیامی دارد که میخواهد به دلها بنشیند، باید پا را فراتر از مرزهای محدود پیامرسانهای داخلی بگذارد. باید وارد میدانهای پرهیاهوی جهانی شود، جایی مثل اینستاگرام؛ همان فضایی که بسیاری آن را خانهی مخاطب امروز میدانند.
با تردید، اما با نیت اثرگذاری، گوگل را باز میکنم. فیلترها را دور میزنم، برنامهی اینستاگرام را دانلود میکنم. وارد فضایی میشوم که در نگاه نخست، غریب و ناآشناست. چند خبر را باز میکنم، چهرهها، کلیپها، متنها، عکسها… همه چیز رنگی دیگر دارد. رنگهایی از نمایش، افشاگری و بیپردهگی.
برای آشنایی بیشتر، چند نظر زیر یک پست بیمحتوا را میخوانم. ناگهان، گویی آواری از بغض و حیرت و درد بر سرم خراب میشود. چه بر سر این فضا آمده؟ چه بر سر انسان آمده؟ حیا، عفت، وقار… همه کنار زده شدهاند. همه چیز مکشوف و بیپرواست. گویی پردهها دریده شدهاند و چشمها دیگر شرم نمیدانند.
لحظهای به امام عصر(عج) فکر میکنم. او که «عین الله الناظره» است، او که میبیند، میشنود، رصد میکند. قلبم سنگین میشود. خدای ما چه صبر شگفتی دارد! با آنهمه هیبت و عظمت، با آنهمه جلال و جبروت، چگونه است که این دنیای آلوده به گناه و لجن را بر سرمان خراب نمیکند؟ چگونه است که هنوز فرصت میدهد، هنوز مهلت میبخشد؟
وجدانم به درد میآید. از برنامه خارج میشوم. دستم را روی گزینهی حذف میبرم و بیدرنگ آن را برای همیشه پاک میکنم. قلبم آنقدر محکم نیست که در برابر این سیل بیحیایی دوام بیاورد. آنقدر لطیف است که ممکن است دق کند و بمیرد.
حجب و حیا از همه جا رخت بربستهاند. عفت، حجاب و وقار گویی واژههایی فراموششدهاند و من، در میان این فراموشی، به پناهی نیاز دارم. به نگاهی ازلی، به نوری از غیب، به صدایی که از دل شب برخیزد و بگوید: هنوز میشود پاک ماند، هنوز میشود ایستاد، هنوز میشود گریست و نجات یافت.
#نقد
#نقد
#به_قلم_خودم ✍ مریم قپانوری

رمز جاودانگی
ساعت دل را به وقت زیارت امام هشتم (ع) کوک میکنم. همنوا با نوای استاد انصاریان، زیارت خاصه را زمزمه میکنم؛ اما دل، پیشتر از زبان و تن، پر میکشد به صحن انقلاب؛ همان صحن که نزدیکترین راه به ضریح نور است.
راز این نزدیکی را نمیدانم، ولی در ذهنم جرقهای میزند: مگر نه آنکه انقلاب، خاصه انقلاب خمینی کبیر (ره)، به ولایت و امامت نزدیکتر بود؟ شاید از همین روست که صحن انقلاب، به ضریح مبارک نزدیکتر است.
قدمهایم تندتر میشود. گوشههای چادرم را به کمر گره میزنم تا در ازدحام جا نماند. از فاصلهای نزدیک، ضریح را میبینم. پاهایم از شوق، زمین را رها میکنند. این منم، در میان موج عاشقان، چسبیده به ضریح.
دل آرام میگیرد. حس میکنم با لمس ضریح، غبار کهنه از قلبم کنار میرود. نفسهایم تازهتر میشود. عطر مشک و عنبر و گلاب، فضا را لبریز کردهاست.
جمعیت، همچون امواج دریا، لحظهای مرا از ضریح جدا میکند. دور میشوم از روضهی منوره. یادم میآید که حضرت یعقوب (ع) با مالیدن پیراهن یوسف (ع) بینا شد؛ من نیز با لمس ضریح، آرامش را به قلبم بازگرداندم.
در محضر امام بودن، خودِ آرامش است.
بازمیگردم به صحن انقلاب، به ایوان طلایی، به سقاخانه. خدا میداند آب سقاخانهی اسماعیل طلا، همان شراب طهور بهشتیست. بطریام را پر میکنم؛ به خواهرم قول دادهام برایش از چشمهی زمزم سقاخانه، آب بیاورم. در بطری را میبندم.
آنسوی صحن، عروس و دامادی را میبینم که دست در دست، رو به نقارهخانه ایستادهاند. صدای طبل و شیپور، زمینهی دعایشان شدهاست. سمت دیگر، تابوتی در بدرقهی عاشقانه به سوی روضهی منوره روانه است.
آقا جان، امام رضا (ع)!
مدتهاست دلم هوای این حال و هوا را کرده.
من زندهام با یاد نخستین بوسه بر ضریح مطهرت و آخرین دعایی که از زیارتنامهات خواندم.
بطلب، به حق جان مادرت.
#نقد
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

مددی بیاذن او
در کوچههای خاکخوردهی زندگی، زنی بود با سه کودک و یک دل خسته. نامش را کسی نمیپرسید، اما صدای قدمهایش هر صبح، شهادت میداد که هنوز ایستاده است.
دخترش دستش شکسته بود،آن یکی بیتابی میکرد و پسرش در کالسکه خواب و بیدار میشد. او اما، با یک دست کیف سنگین مدرسه را میکشید و با دست دیگر کالسکه را هل میداد و با چشمهایش خیابان را میپایید تا مبادا حادثهای رخ دهد.
همسایهها پردهها را کنار میزدند، نگاه میکردند، اما هیچکس نگفت: «کمکی لازم داری؟»
او یاد گرفته بود که نباید منتظر باشد.
یاد گرفته بود که تکیهگاههای ظاهری، در لحظهی سقوط، تنها تماشاگرند.
پدرش همیشه میگفت:
«باید دست از زانوی خودت بگیری و بگویی یا علی.»
اکنون، هر بار که دست یاری به سوی کسی دراز میکرد و خالی برمیگشت، صدای پدر در جانش طنین میانداخت.
روزی، همان همسایهای که در سختترین روزها حتی همراهی نکرده بود، آمد و گفت:
«مادربزرگ بچهام دستش شکسته، شوهرم همراه او بیمارستانه، میتوانی بچهام رو ببری مدرسه؟»
زن، با نگاهی آرام، از روی ایمان سر تکان داد. او میدانست که مددی اگر هست، بیاذن او نیست.
او یوسف را دیده بود، در زندان، در لحظهای که از غیر خدا یاری خواست و فهمید که نجات، تنها از سوی اوست.
او فهمیده بود که گاهی باید دل ببری از همه، حتی از آنهایی که روزی دلخوشیات بودند.
آن روز، وقتی بچهی همسایه را هم به مدرسه برد، زیر لب گفت:
“یا علی” و انگار زمین، برای لحظهای، سبکتر شد.
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیرُ»
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

باران نذر بر گنبد غریب
یا حضرت زینب، ای صبر مجسم، ای بانوی داغدیدهای که در دل آتش، قامتت خم نشد.
ما شیعیانت، اگر گنبدت در ایران بود، اگر بارگاهت در دل مشهد یا قم میدرخشید، دور تا دورت را با گلهای نذرشده میپوشاندیم. مثل حرم امام رضا، هر صبح با اشک و دعا، رواقهایت را میروفتیم، شبها با چراغانی و زمزمهی زیارت، کوچهات را روشن میکردیم. هر پنجرهفولادیات را با دستهای لرزان امید لمس میکردیم و هر زائر، با دل شکستهاش، از تو صبر میآموخت.
اما تو در دمشق ماندهای، در دل ناامنی، در میان صدای گلوله و غبار جنگ. گنبدت هنوز ایستاده، اما اطرافت پر از اندوه است. ما دوریم، اما دلهایمان هر شب به سوی تو پر میکشد. اگر آنجا بودیم، باران اشکمان را بر خاکت میریختیم، رواقهایت را گسترش میدادیم و با هر قدم، به تو میگفتیم: «ما هنوز زندهایم، هنوز عاشقیم، هنوز منتظر صلحیم.»
ای زینب، بانوی استقامت، تو که در شام غربت، چراغ حق را روشن نگه داشتی، به ما بیاموز چگونه در دل تاریکی، نور بمانیم. به ما بیاموز چگونه در میان هیاهوی ظلم، صدای حقیقت باشیم. ما به امید روزی نفس میکشیم که سوریه از وجود ظلم و فتنه پاک شود، که گنبدت در آرامش بدرخشد و ما با دستههای گل، با نذرهای مادران داغدیده، با اشکهای دختران عاشق، بارگاهت را گل باران کنیم.
تا آن روز، صبر را از تو میآموزیم، و عشق را از نگاهت.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
