رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

خاکستری بر شانه‌های خیال

21 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

خاکستری بر شانه‌های خیال

«در هر مجلسی که نامی از جوامع غربی برده می‌شد، انگار او را به میدانِ نبردی صدا می زدند؛ بی‌‌ملاحظه پیش‌قدم می‌شد و آنچنان با شور و حرارت از دستاوردهایِ آن سوی مرزها دفاع می‌کرد که انگار خودش، شهروندِ تمام‌قدِ آن دیار است. وردِ زبانش “غرب” بود و بس؛ از پیشرفت‌های خیره‌کننده‌ی تکنولوژیی در فلان ایالت گرفته تا اقتدارِ بی چون و چرایِ سیاسی‌شان در عرصه‌ی جهانی، همه را با آب و تاب برای دیگران تعریف می‌کرد.

او انسانی باسواد و دانش‌پژوه بود، در اعماق ذهنِ جست‌وجوگرش، این باورِ تلخ ریشه دوانده بود که خاکِ وطنش، پذیرای وجود او نیست و برای قامتِ علمیِ او، جایی در این جغرافیا تدارک دیده نشده است. مدام بر شیوه‌ی مدیریتِ مسئولان خرده می‌گرفت و در نا‌امیدی از وضع موجود، شب‌ها را به امیدِ مهاجرتی خیالی به صبح می‌رساند.

اما سرنوشت، چیزی دیگر برای او رقم زد. صبح یکی از همان روزها، وقتی با چشمانی خسته از تکرارِ یکنواختی، دربِ اتاقش را به سمت بالکن باز کرد ، به‌جای هوایِ همیشه آشنایِ شهر، با دیواری از دود و غباری غلیظ و وحشت‌بار روبرو شد. هوا سنگین بود و طعمِ آهن و خاکستر می‌داد. این دود از انفجاری بود که ردِ آن به دست همان “غربی‌ها” ختم می‌شد؛ همان‌هایی که همیشه از آن‌ها سیمایِ منجیِ دانش و مهدِ تمدن را ساخته بود.

هدف موشک، دانشگاه “علم و صنعت” بود؛ آن‌ها می‌خواستند قلبِ تپنده‌ی دانشِ این مرز و بوم را از کار بیندازند و علم و دانشمند را با هم در کامِ آتشِ کینه ببلعند. صدای مهیبِ انفجار، ستون‌هایِ باورِ او را نیز لرزاند. او با تمام وجود دید که غرب، برای حفظِ قدرت، چگونه بی پروا حیاتِ علمیِ این سرزمین را هدف گرفته است.

دود هنوز بلند می‌شد اما دیگر چشم‌هایش را نمی‌سوزاند. تصویرِ درخشانِ غرب با صدای انفجار در ذهنش فرو ریخته بود. او فهمید آن غربی که روزی پناهگاهِ آرزوهایش بود، حالا آوارِ رؤیاهایش را بر سرش خراب کرده است. دیگر فریادِ “پیشرفت” را از آن سو نمی‌شنید. اوصدایِ غرشِ جنگی را می‌شنید که هیچ جایی برایِ او، عالم و دانشمند، در نقشه‌ی آینده‌اش نداشت.

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مرقومات_جنگی

17811717000e253cc7c16d487ebce2bddba492f31b.png

 نظر دهید »

گاو نُه من شیر

20 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

گاو نُه مَن شیر

« روزگارِ غریبی است؛ این زمانه، پاداشِ تعهد و حُسنِ نیت را با رانده شدن می‌دهد. هرچه در مهر و خدمت‌گزاری، بی‌دریغ‌ و در دسترس‌باشی، دیواری که میانِ تو و دیگران کشیده می‌شود، بلندتر و سردتر است.

مهرورزیِ بی‌منت، دِینی ابدی بر گردنِ تو قرار می‌دهد و هرچه بیشتر گره از کارِ مردم باز کنی ، آنان طلبکارتر به میدان می‌آیند.

عادت کرده‌اند به حضورِ همیشگی‌؛ به آغوشِ باز و پاسخ‌های بی‌درنگ. اما همین استمرارِ بی‌پایان، به آفتِ نگاهشان تبدیل شده است. اینکه تو “تکرارِ ناگزیر” باشی و آنها “مقصدِ همیشگی". اما سنگ روی سنگ بند نخواهد شد اگر این موازنه به نفعِ بی‌تعهدیِ آنان کج بماند.

شاید وقت آن رسیده که رفتار خودم را تغییر بدهم؛ گاهی باید آن “گاوِ نُه من شیر” بود که در عینِ بهره‌مندی، لگدی جانانه بر سطل پر از مهر می‌زند تا قدرِ آن مایعِ حیاتی را بدانند. باید یاد بگیرم که کمتر باشم، سردتر و از دسترسِ مداومِ فراری. باید یاد بگیرم که در بازارِ بی‌وفایِ امروز، “ناز” را بر “نیاز” ترجیح دهم و جایگاهِ خودم را از یک امرِ بدیهی، به یک “دُرِّ نایاب” ارتقا دهم. این گونه تنها در غیابم دیگران بر ارزشِ واقعیِ وجودم واقف می‌شوند و می‌آموزند که برای کلامِ من، بیش از یک “تره خُرد کردنِ” ساده، حرمت قائل شوند.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1781086768download_6_1_.jpg

 نظر دهید »

یک قدم فرهنگی

19 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

یک قدم فرهنگی

هر یک از ما ایستاده در موکب به کاری مشغول بودیم. یکی به پذیرایی و دیگری ختم صلوات می‌نوشت و آن یکی سینی‌های شربت را پر می‌کرد. مادر شهید امیر علی مومیوند در جلوی موکب به کودکانی که قرآن می‌خواندند جایزه می‌داد.

در همین حین، مردی درشت هیکل با ریش پروفسوری به همراه دختر نوجوانی به جلوی موکب آمدند. دختر، روسری بر سر نداشت و موهای بلندش بر شانه‌هایش ریخته بود. با اجازه‌ی پدرش، دختر را به داخل موکب هدایت کردیم. پس از پذیرایی و گپ زدن، روسری زیبا و خوشگلی بر سرش بستیم. زهرا، همکارمان، گیره روسری قشنگی از جیبش درآورد و روسری را با آن محکم کرد.

پدرش از این تغییر بسیار ذوق‌زده شد و گفت: “بابایی، چه بهت میاد!” سپس گوشی آیفونش را بیرون آورد و از دختر محجبه‌اش عکس گرفت. دختر محجبه با خوشحالی از موکب خارج شد.

گاهی، تأثیر یک اقدام فرهنگی عملی، به مراتب بیشتر از منبر و شعار است.
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1781003843nody-_-_-_-_-_-_--_-_--1727894618.jpg

 نظر دهید »

تاجِ تناقض

19 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

تاجِ تناقض

در بین هیاهوی خبرنگاران، نشست‌ خبری برپا می‌شود- جایی که همه انتظار دارند که او با پاسخ‌هایش چراغِ تدبیر را روشن کند_ چشمانِ او به سنگینیِ خواب فرو می‌رود.شاید پلک‌های نیمه بازش تاب تحمل حقایق جهان را ندارد. در قلمروِ او، اخلاق، غریبه است و فضیلت، در کوچه‌هایِ متروکِ کاخ سفیدش گم می‌شود.

حکومت او، مهلکه‌ای پر از ناهمگونی است؛ یک روز، بذرِ صلح می‌کارد و پیراهن میانجی‌گری بر تن می‌کند، گویی پیام‌آورِ صلح است. روزِ دیگر، در قامتِ آتش‌افروزی و جنگ ظاهر می‌شود طوری که تنها هدفش، برهم زدنِ آرامشِ جهانیان است. گاهی، خود را در جایگاه نامزدِ جایزه‌‌ی صلح جهانی می‌بیند.

در دنیایِ او، ارادهٔ خلق و رایِ نمایندگان، تنها صداهایی گنگ هستند که در ازدحامِ افکارِ خودش گم می‌شوند. او، خود را در مرتبه‌ای فرا‌تر از انسان می‌‌بیند؛ ادعایِ مالکیتِ مطلق بر همه‌چیز را دارد و هر آنچه را که می‌خواهد، با قاطعیتِ تمام، به زور به دست می‌آورد. اینگونه که او در حکومتش خود را خدا تصور می‌کند هیچ چیز به جز ارادهٔ او، قانونی محسوب نمی‌شود. این پادشاه تاج تناقض کسی نیست جز دونالد ترامپ.

#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1780997951img_20260609_130814_187.jpg

 نظر دهید »

عهد شکوفایی

19 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

عهد شکوفایی

این روزها، وقتی چادر کوچکم را سر می‌کنم حس می‌کنم چقدر بزرگ شده‌ام. مامان می‌گوید بهارِ تکلیف نزدیک است؛ بهاری که در آن من هم باید قد بکشم و دست‌هایم را برایِ عهدی بزرگ، به آسمان بلند کنم.

من این روزها، دنیای عجیبی را می‌بینم. برخلاف قصه‌هایی که شنیده‌ام؛ حالا تاریخ را با چشم‌های خودم می‌بینم. رقص پرچم‌ها در خیابان‌ها، صدای موشک‌ها و جنگنده‌ها و ندای مردم مبعوث‌.انگار تاریخ، از لایِ ورق‌های زرد کتاب بیرون آمده و دارد توی کوچه و خیابان‌های شهر ما قدم می‌زند.

من دارم «رویش» را می‌بینم. می‌بینم که چطور درختانِ قدیمی انقلاب، که خیلی‌ها فکر می‌کردند خسته شده‌اند و شاخه‌هایشان دیگر سایه ندارد، حالا دوباره سبز شده‌اند. انگار در رگ‌های این درختانِ پیر، خونِ تازه‌ای جاری شده و دوباره شکوفه داده‌اند، پربارتر و تناورتر از همیشه.

بابا می‌گوید این دوران، عصرِ «زعامتِ امام سید مجتبی» است. من شاید معنی دقیقِ این کلماتِ بزرگ را ندانم، اما می‌فهمم که یک اتفاق خوب دارد می‌افتد. من می‌بینم که مردم، همان‌هایی که گاهی خسته از وضع موجود به نظر می‌رسیدند، حالا چطور با چشم‌های امیدوار و پاهای محکم، وسطِ میدان ایستاده‌اند. آن‌ها پای کارِ انقلاب‌شان هستند، انگار که همین امروز، همان روز اول انقلاب است.

من دخترِ این نسلم؛ نسلی که تاریخ را از روایت‌ها نشنیده و درک نکرده‌، آن‌ها را خود با چشمانش دیده و لمس کرده است.

دلم می‌خواهد وقتی به سنِ تکلیف رسیدم و اولین چادرِ نمازم را سر کردم، به «عهدِ ولایت» وفادار بمانم؛ با امام سیدمجتبی عزیز تا ظهور.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#عهد_غدیر
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری

1780994784img_20260609_121426_207.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 19
  • ...
  • 20
  • 21
  • 22
  • ...
  • 23
  • ...
  • 24
  • 25
  • 26
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس