مددی بی اذن او
مددی بیاذن او
در کوچههای خاکخوردهی زندگی، زنی بود با سه کودک و یک دل خسته. نامش را کسی نمیپرسید، اما صدای قدمهایش هر صبح، شهادت میداد که هنوز ایستاده است.
دخترش دستش شکسته بود،آن یکی بیتابی میکرد و پسرش در کالسکه خواب و بیدار میشد. او اما، با یک دست کیف سنگین مدرسه را میکشید و با دست دیگر کالسکه را هل میداد و با چشمهایش خیابان را میپایید تا مبادا حادثهای رخ دهد.
همسایهها پردهها را کنار میزدند، نگاه میکردند، اما هیچکس نگفت: «کمکی لازم داری؟»
او یاد گرفته بود که نباید منتظر باشد.
یاد گرفته بود که تکیهگاههای ظاهری، در لحظهی سقوط، تنها تماشاگرند.
پدرش همیشه میگفت:
«باید دست از زانوی خودت بگیری و بگویی یا علی.»
اکنون، هر بار که دست یاری به سوی کسی دراز میکرد و خالی برمیگشت، صدای پدر در جانش طنین میانداخت.
روزی، همان همسایهای که در سختترین روزها حتی همراهی نکرده بود، آمد و گفت:
«مادربزرگ بچهام دستش شکسته، شوهرم همراه او بیمارستانه، میتوانی بچهام رو ببری مدرسه؟»
زن، با نگاهی آرام، از روی ایمان سر تکان داد. او میدانست که مددی اگر هست، بیاذن او نیست.
او یوسف را دیده بود، در زندان، در لحظهای که از غیر خدا یاری خواست و فهمید که نجات، تنها از سوی اوست.
او فهمیده بود که گاهی باید دل ببری از همه، حتی از آنهایی که روزی دلخوشیات بودند.
آن روز، وقتی بچهی همسایه را هم به مدرسه برد، زیر لب گفت:
“یا علی” و انگار زمین، برای لحظهای، سبکتر شد.
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیرُ»
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
