رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

یلدای پرتقالی

28 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

یلدای پرتقالی

چه شور و تکاپویی برای آمدنت برپا شده است، گویی سیلی خروشان از دل کوه‌ها به راه افتاده تا حضور تو را خبر دهد. خوش به حال تو که آن‌قدر عزیز و خوشبختی، همه چشم‌انتظار آمدنت‌اند؛ هر خانه، هر دل، هر نگاه. تو نیز نعمتی هستی از میان بی‌کران نعمت‌های خداوند، نشانی از جاودانگی نور در دل تاریکی.

یلدا، وقتی آغوش پاییز را رها می‌کنی، فراموش مکن که بادِ خاطراتش را همراه بیاوری. آخر باید با آن دانه‌های سپید برف، زمین را بپوشانی و سرمایت را چون جامه‌ای بر تن کوچه‌ها بگسترانی. نمی‌دانم چرا تو را بیش از پاییز دوست دارم؛ شاید به‌خاطر آن رازآلودگی شب‌هایت، شاید به‌خاطر آن لحظه‌های گردهمایی که در تو معنا می‌گیرد. گرچه هیچ‌چیز برای من عزیزتر از جوانه‌های رنگین بهار نیست، اما تو، یلدا، در دل من جایگاهی دیگر داری.

وقتی می‌آیی، سبد میوه‌های زمستانی‌ات را نیز بیاور. من آن‌قدر مست بوی پرتقال می‌شوم که سیب با همه طراوت و رنگش در برابرش به حساب نمی‌آید. بوی پرتقال، دود آتش کرسی مادر بزرگ، دستان یخ‌زده در دست آدم برفی، همه با هم می‌شوند موسیقی شب‌های تو. هر سال که می‌آمدی، ما بودیم و ما؛ اما امسال شاید کسی دیگر به ما بپیوندد و «مای ما» بزرگ‌تر شود، حلقه‌ای گرم‌تر در سرمایت.

یلدا، دستم را در دستانت می‌گذارم، مرا ببر به آن سال‌هایی که خودمان را روی فرش برفی سُر می‌دادیم، با همه توان لیز می‌خوردیم، می‌خندیدیم، و لباس‌های فراوان بر تن داشتیم. اما نمی‌دانم چرا وقتی به خانه بازمی‌گشتیم، آب از سر و صورت‌مان همچنان سرازیر بود و عطسه‌ها و سرفه‌ها مهمان شب‌های کودکانه‌مان می‌شدند. چه شیرین بود آن روزها، حتی با سرمایشان.

یلدا، تو راز سردی و گرمی را در خود جمع کرده‌ای. هرکس با تو بیش از اندازه دوست شود، یخش می‌زنی؛ اما همان یخ، در دلش شعله‌ای از یاد و خاطره می‌افروزد. تو بلندترین شب سالی، اما در حقیقت پلی هستی میان تاریکی و روشنایی، میان سکوت و آواز، میان سرمای استخوان‌سوز و گرمای دل‌های به‌هم‌نشسته است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1766152049img_20251219_171355_441.jpg

 نظر دهید »

چگونه یلدایی متفاوت برگزار کنیم؟

27 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

بیکینگ ‌پودرِ خاطره‌ها

پانزده سال پیش، روزگاری که نخستین بار پای تلویزیون نشستم و برنامه‌های آشپزی را یکی پس از دیگری دنبال می‌کردم، دنیایی تازه پیش چشمانم باز شد؛ دنیایی پر از رنگ و طعم و عطر. دستورهای غذایی متنوع، هر یک همچون دریچه‌ای به سرزمین‌های ناشناخته، مرا به وجد می‌آورد. هر کدام را که توان و امکانش بود در خانه می‌پختم و از لذت ساده‌ی خلق و چشیدن آن بهره‌مند می‌شدم.

در همان روزها، در کلاسی برای تهیه‌ی دسر و کیک شرکت کردم؛ کلاسی که بانویی خوش‌نام، همسر پزشک مشهور شهر، با کبکبه و دبدبه‌ای خاص اداره‌اش می‌کرد. من اما همه‌ی ذهن و جانم را صرف آن می‌کردم که دستورها را دقیق و بی‌کم‌وکاست بنویسم، مبادا نکته‌ای از دست برود. دسرهای فرنگی، که پایه‌شان بر نوشیدنی‌های مسکر نهاده شده بود و اما با قهوه و دیگر جایگزین‌ها جان می‌گرفتند و طعمی تازه می‌آفریدند.

سال‌ها گذشت؛ من ازدواج کردم و در دل داشتم که برای اهل خانه و همسر محبوبم همان کیک‌ها و دسرها را آماده کنم. اما چه زود دریافتم که او دل‌بسته‌ی خوراکی‌های فرنگی و جورواجور نیست. پس گهگاه خانواده را به کیک‌های ساده‌تر، اسفنجی و گردویی، مهمان می‌کردم؛ شیرینی‌هایی که بویشان در خانه می‌پیچید و گرمی‌شان دل‌ها را نرم می‌کرد.

امروز اما، هر بار که قصد پختن غذایی دارم، باید زمان را به‌گونه‌ای انتخاب کنم که فرزندانم یا در خواب باشند یا سرگرم بازی؛ مبادا دست کوچکشان در همراهی با شعله‌ی گاز بسوزد. یاد آن شعر حافظ افتادم:
آن همه 😌 و 🤩 که 🍃📢
🛣در👣💨🌺🛣شد
اکنون، فرزندانم شاید از خوردن کیک‌ها چندان لذتی نبرند، اما از بازی با ابزار آشپزخانه سرخوش می‌شوند؛ از چرخاندن همزن برقی در ظرف‌های شیشه‌ای و استیل، از شکستن تخم‌مرغ و دیدن پف نرم آن زیر پره‌های همزن، از ریختن وانیل و بیکینگ‌پودر و تماشای جادوی ساده‌ی آشپزی. لذت آن‌ها در فرآیند خلق است؛ در همان لحظه‌های کوچک و شیرین که زندگی را به جشن بدل می‌کند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#یلدابیت

1766061161img_20251218_160101_266.jpg

 نظر دهید »

متن تبریک ویژه شب یلدا

26 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

زمستان خیالی

ای یلدا، دختر سپیدروی زمستان،
لپ‌هایت همچون دانه‌های انار، سرخ و پرچال است، لبخندت را به هزاران دانه‌ی زندگی تقسیم می‌کنی. گیسوانت رشته‌های پشمک یخ‌زده‌اند؛ شیرین و سبک، همچون خیال کودکی که در سرمای برف به آسمان می‌نگرد. چشمانت دو کاسه‌ی پر از شربت هندوانه‌اند؛ روشن و زلال که در تاریکی بلندترین شب سال، جرعه‌ای از تابستان را به یاد می‌آورند.
ابروانت چون دو برش نازک از پوست گردو، خمیده و محکم و نگاهت همان گرمی آتش اجاقی‌ست که خانواده را گرد هم می‌آورد. گونه‌هایت، همچون سیب‌های سرخ شب یلدا، بوی تازگی و طراوت می‌دهند و لب‌هایت، شیرینی خشکبار و نقل، که هر واژه‌ات طعم مهر و صمیمیت دارد.

ای دختر زمستانی، دامن یخینت از برف دوخته شده است، اما در چین‌هایش رنگارنگی آجیل و خشکبار پنهان است؛
هر دانه‌ی بادام و پسته، ستاره‌ای‌ست که بر آسمان شب تو می‌درخشد.
قدم‌هایت بر زمین، همچون شکستن پوست گردو، صدای آغاز قصه‌هاست؛ قصه‌هایی که پیران می‌گویند و کودکان در آغوش شب می‌شنوند.

تو می‌آیی، ای یلدا، تا یادمان آوری که در بلندترین شب، گرمی دل‌ها چراغ می‌شود.
تو می‌آیی تا بگویی هر دانه‌ی انار، هر برش هندوانه و هر قصه‌ی کهن، پیوندی‌ست میان ما و روشنایی فردا.

یلدای خیال، مبارکِ دل‌های روشن و نگاه‌های سبز.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#نقد

1765967279img_20251217_134715_794.jpg

 نظر دهید »

خیاط زندگی

25 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

خیاط زندگی

بسیار تلاش می‌کنی تا همه چیز را به دست خودت ببری و بدوزی، اما فراموش مکن که آن جامه را نه تو، بلکه عروس یا داماد تو بر تن خواهد کرد. بگذار او خود، به دلخواه خودش، لباس زندگی‌اش را ببرد، بدوزد و بر قامت خودش بیاراید. هر انسانی حق دارد طرح و رنگ روزگارش را خودش انتخاب کند و در مسیر خودش گام بردارد.

تو باید بپذیری که جایگاه هر کس در زندگی مشخص است؛ جایگاه تو نیز روشن است. پس به اموری که به تو تعلق ندارند سرک نکش و در آن‌ها دخالت مکن. چرا چنین فکر می‌کنی که باید در هر کار و هر تصمیمی نظر دهی و راه بنمایی؟ کسی که به بلوغ رسیده، ازدواج کرده و خود پدر یا مادر شده، به‌خوبی می‌داند چه چیزی نیکوست و چه چیزی ناپسند، چه به صلاح اوست و چه به زیانش.

پس آرام بنشین و دست از نصیحت‌های به ظاهر دلسوزانه بردار؛ نصیحتی که بیش از آنکه راهگشا باشد، بوی دخالت می‌دهد.

زندگی هر کس قلمرو اوست؛ هر کس باید خود نگارگر سرنوشت خویش باشد. اگر می‌خواهی بزرگی و احترامت پایدار بماند، مرزها را پاس بدار و بگذار دیگران آزادانه در قلمرو خودشان نفس بکشند.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد ✍🏻مریم قپانوری

1765899701img_20251216_191017_440.jpg

 نظر دهید »

نازپرورده و خود شیفته

25 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

نازپرورده

دیگر سال‌های جوانی را پشت سر نهاده است، اما هنوز دل خودش را همچون کودکی نازپرورده در آغوش می‌گیرد و نمی‌گذارد غبار اندوه بر آن بنشیند. هرگاه کسی لب به گفتن از رنج و غصه باز می‌کند، پیش از آنکه سخنش به پایان برسد، رشته‌ی کلام را می‌بُرد و به کوچه‌ای فرعی می‌کشاند؛ مبادا زخمی از درد دیگری بر روح لطیف و خودخواهانه‌اش بنشیند.

شب‌ها، در برابر تلویزیون، کانال‌ها را یکی پس از دیگری رد می‌کند؛ به دنبال حقیقت نیست اما در جستجوی خنده‌ای سطحی و آهنگی شاد است. از سریال‌ها و روایت‌های بیماری و رنج بیزار است؛ از رشادت‌های دکتر قریب و بیماری‌اش در روزگار قریب روی برمی‌‌گرداند و با خود زمزمه می‌کند: «چرا همه‌اش شده قصه‌ی مریضی و ناراحتی؟»

هرگاه پولی به دستش می‌رسد، به جای بخشیدن یا دستگیری از دیگران، به تجدید ظاهر خانه می‌پردازد؛ از گاز صفحه‌ای نو تا مبل‌های تازه، سرویس‌های غذاخوری که هر بار مدلی دیگرند؛ یک روز چینی، روزی مسی، روزی استیل و ملامین. لباس‌هایش، به قول آن دختر کوچک، همه برق‌برقی است؛ جامه‌هایی که بیش از آنکه پوششی باشند، نمایشگر درخششی سطحی‌اند.

به سختی نمی‌افتد؛ کارهای سنگین خانه را به دیگران می‌سپارد، هرچند خود چون جت از جا برمی‌خیزد. خوراکی‌های مقوی و مغذی را تنها برای خویش می‌خرد و هنگامی که دست یاری به سویش دراز می‌شود، خود را به ناتوانی و نداری می‌زند. چنین نازپرورده‌ای که از محنت دیگران بی‌غم است، سزاوار نیست که نام «آدم» بر او نهاده شود.

به یاد دارم روزی که خبر کسالت یکی از فرزندانش را آوردند، به جای آنکه مادرانه در کنارش بماند، خود را کنار کشید و بی رحمانه و بی اعتنا گفت: «پرستاری برایش بگیرید.»

این تن، هرچند اکنون در برق و زیور غوطه‌ور است، سرانجام زیر خاک خواهد رفت و خوراک موران خواهد شد. وقتی روح از همدلی تهی است و دل از مهر بی‌بهره چه سودی دارد این همه تجمل و تن‌پروری و غوطه‌ور شدن در دنیا.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#نقد

1765860024img_20251216_080910_999.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 36
  • 37
  • 38
  • ...
  • 39
  • ...
  • 40
  • 41
  • 42
  • ...
  • 43
  • ...
  • 44
  • 45
  • 46
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • صفيه گرجي

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس