رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

کمی آرامتر ما هم عزاداریم

18 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

کمی آرامتر ما هم عزاداریم!
بعد از ظهر تصمیم گرفتم بچه ها را به تعزیه ببرم شاید آنجا زبان شعر و روضه های مصور،گره های ذهنی کودکم را بازکند.کالسکه داداشی را بیرون آوردیم و همگی به خیابان رفتیم.واردمحوطه امامزاده شدیم. در صف اول که جای خالی بود نشستیم وکالسکه را در کنار خودمان جا دادیم.آقایی دربین ازدحام جمعیت، کالسکه خالی را برداشت و آنرا بدون اجازه به صحن پشتی امامزاده برد و ما را که همراه بچه ها در صف اول نشسته بودیم به وسط جمعیت برای نشستن هدایت کرد. موج جمعیت،ازدحام، سرو صدا ونوای مداحی و روضه، صدارا به صدا نمی رساند. دسته دسته زائران از زیارت برمی گشتند و این بار این زائران بودند که ما را به ته صف برای نشستن هدایت کردند.بچه ها کمی خسته و از این همه جابجایی کلافه شده بودند.این دفعه خانمی در حین رد شدن بی اختیار کفشش به سر حلما خورد و حلما باگریه و جیغ از درد،نگاههای همه را به خودش جلب کرد. حانیه خواهرش که حسابی از این اتفاق ناراحت و از آن همه جابجایی عصبانی شده بود،به آن خانم گفت:” کمی آرامتر ما هم عزاداریم".
همه این یک جمله من را به فکر فروبرد.ما چقدر در مراسم ها و عزاداری ها مراقب شان و کرامت بچه ها هستیم؟! آیا برای وجودشان ارزش قائل هستیم؟!
مگر نه این است که اگر در مسجد ،کودکی را به اجبار از جایش بلند کنیم و خودمان آنجا نماز بخوانیم، نمازمان باطل است.
✍مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#روضه_های_حماسی

 نظر دهید »

کَژدُم.

18 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

کَژدُم
وارد مجلس شدم بچه ها را در صف جلو رو به روی خودم نشاندم.یواش یواش صدای پچ پچ و صحبتهای درگوشی شروع شد.خانمی میگفت :"با این سه تا آمده اینجا چکار کنه؟لابد پول خوبی گیرشان می آید"! آن یکی می گفت:"بنده خدا تو این گرما با این طفل معصوم ها آمده، حتما خیلی محتاج و نیازمنده بهتراست قضاوت نکنیم".
خانمی از ردیف عقب با صدای بَم گفت :” اینها آخوندن و آخوندها پولشون از پارو بالا میره،حتما برای حال دل خودش به این جلسه آمده است.
جلسه را به پایان رساندم از حرفهایی که شنیدم،خیلی ناراحت بودم آنقدر که تاپاسی از شب را نتوانستم بخوابم .در همین افکار بودم که با صدای بلند و ناله پسرم که خوابیده بود، از جایم بلندشدم و بچه را بغل کردم،اما یک دفعه خنجری تیزمانند در پایم فرو رفت.بچه را زمین گذاشتم و به پایم نگاه کردم و تمام لباسهایم را زیر و رو کردم.روی رختخواب عقربی داشت راه می رفت،با هر ترس و وحشتی که داشتم آنرا کشتم.
جای نیش خیلی درد داشت و می سوخت. کم کم نفسهایم تنگ شد،ساعتی بعد با آمدن همسرم از سرکار،خودم را به بیمارستان رساندم. آنشب را تا اذان صبح در بیمارستان بودم.
با همان حال باخودم میگفتم :"نیش عقرب دردناک تر است یا نیش زبان مردم"؟!!
و اما نیش زبان مردم به روح میزند و نیش عقرب به جسم،نیش عقرب به جسم را میشود درمان کرد اورژانسی.
آنکه خنجر به روح میزند دردناک تر است و درمانش سخت تر.
باید روحم و روانم را خیلی تسلی بدهم،پیامبر مهربانی که اسوه حسنه و دارای خُلق عظیم بود بارها و بارها شاعر،مجنون ،اَبتَرو…نامیده شد تاجاییکه سِرگین شتر و خاکستر بر سر مبارکش فرو می ریختند اما با این اوصاف، دست از تبلیغ و رسالتش برنداشت.آنقدر دلسوز و مهربان بود که خداوند در قرآن از این همه شفقت و مهربانی شکوه کرد و فرمود:طه،ما انزَلنا عَلیک القُرآن لِتَشقی
✍مریم قپانوری
پ.ن:این داستان واقعی است.
#روضه_های_حماسی
#به_قلم_خودم

1752075851_.jpg

 نظر دهید »

زنگ تبلیغ.

16 تیر 1404 توسط مریم قپانوری

زنگ تبلیغ

سال گذشته به برکت وجود بچه ها و وام فرزند آوری وسیله نقلیه ای فراهم کرده بودیم.با خودم می گفتم چقدر خوب است که وسیله رفت و آمد از خودمان داریم.محرم را هر طور شده به تبلیغ خواهم رفت.این بهترین حالت ممکنی هست که برای خودم تصور می کردم.به طوری که اگر مجلسی رفتم و پاکتی ندادند حداقل وسیله نقلیه از خودمان داریم و دیگر کرایه ماشین نمی دهیم.و اما شب اول محرم شد،اما اتفاق تلخی افتاد و یکی از بچه ها راهی بیمارستان شد و تمام برنامه های تبلیغ به هم ریخت.
و اما چند روز پیش،گوشی همراهم زنگ خورد.خانم حاج آقا به مجلس روضه خودشان دعوتم کرد .این دفعه مجلسی در سی و پنج کیلومتری محل زندگیمان و در ساعت پایانی روز.وای خدای من چه مسافت طولانی آنهم با سه تا بچه کوچک!در فکر جمع و تفریق همین افکار بودم که ندایی از درونم گفت: “شاید هیچ طلبه ای نمیتواند این مجلس را برود و این بار این من هستم که در تضاد بین راحت طلبی و سختی بایدیکی را انتخاب کنم.گوشی را برداشتم و به دعوت حاج خانم لبیک گفتم.
روز اولی که رفتم، مجلس با یک ساعت تاخیر شروع شد.حوصله بچه ها و جمع به خاطر تاخیر سر رفته بودو این بار این بچه ها بودند که با بی حوصلگی مجلس را بهم ریختند.حاج خانم گفت از فردا به زحمت نیفتید.
روز پنجم محرم را در روستایی نزدیک به شهر و در ساعتی که این بار فقط اوج گرما بود دعوت به تبلیغ شدم.همراه همسر و بچه ها راهی روستا شدیم بچه ها در پارک روستا بازی می کردند و اما روز آخر این بار،بانی مجلس بود که مجلس را نیمه تمام گذاشت و در بستر بیماری افتاد.
همه این تماسها و رفت و آمدها فقط یک پیام برایم داشت:ارزش هر عملی به نیت آن است و خداوند متعال مارا به جهت نیت هایمان امتحان خواهد کرد و ما فقط مامور به تکلیفیم ونه مامور به نتیجه.
باشد که از امتحانات الهی سربلند بیرون بیاییم‌‌.
✍مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#روضه_های_حماسی

1751853283vocal_mic_3_.jpg

 نظر دهید »

آموزه های شهیدجمهور

24 اردیبهشت 1404 توسط مریم قپانوری

آموزه های شهید آیت الله ابراهیم رئیسی

نمایش فایل های پیوست:

  • _.pdf (31 مگابایت)
 نظر دهید »

پیرمرد زنبیلی

24 اردیبهشت 1404 توسط مریم قپانوری

📚داستان پیرمرد حریص و هارون‌الرشید

 

✍گویند روزی هارون‌الرشید به خاصان و ندیمان خود گفت : من دوست دارم شخصی که خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله مشرف شده و از آن حضرت حدیثی شنیده است، زیارت کنم

تا بلاواسطه از آن حضرت آن حدیث را برای من نقل کند (چون خلافت هارون در سنه یکصدو هفتاد از هجرت واقع شد

و معلوم است که با این مدت طولانی یا کسی از زمان پیغمبر باقی نمانده، یا اگر باقی مانده باشد، در نهایت نُدرت خواهد شد) 

ملازمان هارون در صدد پیدا کردن چنین شخصی برآمدند و در اطراف و اکناف تفحص نمودند،

ولی هیچکس را نیافتند به جز پیرمرد عجوزی که قوای طبیعی خود را از دست 

داده و از حال رفته بود و فتور و ضعف 

🔺کانون و بنیاد هستی او را در هم شکسته بود و جز نفس و یک مشت استخوانی نمانده بود. 

او را در زنبیلی گذارده و با نهایت درجه مراقبت و احتیاط به دربار هارون وارد کردند و یکسره به نزد او بردند،

هارون بسیار مسرور و شاد گشت که به منظور خود رسیده و کسی که رسول خدا (ص) را زیارت کرده و از او سخن شنیده را دیده است. 

🔹هارون گفت :

ای پیرمرد خودت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را دیده‌ای ؟

🔸عرض کرد : بلی،

🔹هارون گفت : کِی دیده‌ای؟

🔸عرض کرد : در سن طفولیت بودم روزی پدرم دست مرا گرفت و به خدمت رسول اکرم (ص) آورد و من دیگر خدمت آن‌ حضرت نرسیدم تا از دنیا رحلت فرمود. 

🔹هارون گفت : بگو ببینم در آن‌روز از رسول الله (ص) سخنی شنیدی یا نه؟

🔸عرض کرد: بلی آن‌روز از رسول خدا(ص) این سخن را شنیدم که می‌فرمود:

🚨فرزند آدم پیر می‌شود و هرچه به‌سوی پیری می‌رود به موازات آن دو صفت در او جوان می‌گردد،

📌یکی حِرص

📌و دیگری آرزوی دراز .

هارون بسیار شادمان و خوشحال شد که روایتی را فقط با یک واسطه از زبان رسول خدا (ص) شنیده است.

دستور داد یک کیسه زَر (طلا) به عنوان عطا و جایزه به پیرمرد عجوز دادند و او را بیرون بردند. 

🔺همین‌که خواستند او را از صحن دربار به بیرون ببرند، پیرمرد ناله ضعیف خود را بلند کرد که مرا به نزد هارون برگردانید که با او سخنی دارم،

گفتند، نمی‌شود .

گفت چاره‌ای نیست باید سوالی از هارون بنمایم و سپس خارج شوم. 

زنبیل حامل پیرمرد را دوباره به نزد هارون آوردند.

🔹هارون گفت: چه خبر است؟

🔸پیرمرد عرض کرد: سوالی دارم!

🔹هارون گفت: بگو!

🔸پیرمرد گفت :

حضرت سلطان بفرمائید :

این عطائی که امروز به من عنایت کردید 

فقط عطای امسال است یا هر ساله 

عنایت خواهید فرمود؟

هارون‌الرشید صدای خنده‌اش بلند شد و از روی تعجب گفت :

راست فرمود رسول خدا (ص) که هرچه 

فرزند آدم رو به پیری و فرسودگی رود 

دو صفت حرص و آروزی دراز در او جوان می‌گردد. 

🔺این پیرمرد رمق ندارد و من گمان نمی‌بردم که شاید تا دَر دَربار زنده بماند، 

حال می‌گوید :

آیا این عطا اختصاص به این سال دارد

یا هرساله خواهد بود. 

حرص اِزدیاد اموال و آروزی دراز او را بدین سرحد آورده که باز هم برای خود عمری پیش‌بینی می‌کند و درصدد اخذ عطای دیگری است.

📚داستان‌های عبرت‌انگیز صفحه ۹

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • ...
  • 53
  • ...
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • زينب صالحي هاردنگي
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
  • طالب نور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس