روزی بی حساب
روزی بی حساب
روزهای آخر مهر بود. هوا بوی برگهای زرد و خاک نمخورده میداد. آبانماه هنوز نیامده بود و ما منتظر حقوق همسر در پایان مِهر بودیم. به خاطر دارم در خانه چیزی جز یک پیمانه برنج و چند دانه خرما نبود. همان شد ناهار ظهرمان.
ساعتی بعد، گوشیام زنگ خورد. صدای لرزان زنی از اقوام بود که تازه از بیمارستان مرخص شده بود. بچهاش شیر خشک نمیخورد و خودش هم چون تازه فارغ شده بود، شیری نداشت. گفت: «میشود بیایی؟ شاید تو بتوانی بچهام را نجات بدهی.»
من خودم پسر نُهماهه شیرخوار داشتم. دلدل کردم، اما رفتم. وقتی رسیدم، دیدم نوزاد یک روزه، بیرمق و بیجان، چیزی نخورده بود و کَف بالا میآورد. همه مات و مبهوت بودند. نه مادر شیری به سینه داشت و نه نوزاد شیر خشک را میپذیرفت.
با قطرهچکان، اندکی قند داغ به دهانش چکاندم. جان گرفت. بعد او را شیر دادم. آرام شد،خوابید. انگار خدا خودش خواسته بود.
نسبت نزدیکی با آن بچه نداشتم. اما فهمیدم که خدا روزی او را در همان برنج و خرمایی که من خورده بودم قرار داده بود. قوتی که به جان من رسید، از من گذشت و به او رسید. بچه داشت تلف میشد، اما همان اندک روزی ما، او را نجات داد.
و من فهمیدم:
خدا روزی را از جایی که لا یَحتَسِب هست میرساند. ما نباید نگران روزی باشیم. باید به فرزندآوری فکر کنیم، به نسل آینده، به امیدی که در چشمان کودکان میدرخشد،
بحرانها میگذرند، اما نسلها باید بمانند.
#بوی_ماه_مهر
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

