لقمهی مِهر
لقمهی مِهر
در آن روزهای نخست، رمقی در جان نمانده بود. هفتهی اول پس از تولدش، سایهی زردی ما را در بیمارستان نگاه داشت. آنگاه که به خانه بازگشتیم، هنوز خستگی در تنم جا خوش کرده بود که اقوام، شادمانتر از من، یکییکی به دیدارش آمدند؛ او را در آغوش گرفتند، بیآنکه بدانند نوزاد کوچک من، هنوز از بادهای جهان بیپناه است.
چند روز نگذشت که سرمایی غریب در جانش نشست؛ ویروسی از همان آغوشهای بیاحتیاط. حالش چنان وخیم شد که ما را به مرکز استان منتقل کردند. اینبار، من و پسرم، دور از خانه و عزیزان، در غربت بیمارستان، روزهایی سخت را گذراندیم. یک هفتهی دیگر نیز مهمان تخت و دستگاه بودیم.
خسته بودم، غریب بودم، با نوزادی که گویی قصد رهایی از بیمارستان نداشت.
صبحی سرد از زمستان بود. کنار تخت نوزادم نشسته بودم که خوابم برد. با صدای خدمهی بیمارستان بیدار شدم، دمپاییهایم را جفت کردم و از اتاق بیرون آمدم. او اتاق را بهتمامی تمیز کرد. از لای در نیمهباز، نگاهی به بخش انداختم؛ مادران دیگر در رفتوآمد بودند.
به ایستگاه پرستاری رفتم و از پرستار شیفت دربارهی صبحانهی مادران پرسیدم. گفتند صبحانه را سحرگاه توزیع کردهاند و چون خواب ماندهام، چیزی برایم باقی نمانده.
به اتاق بازگشتم، در یخچال را گشودم. اندکی نان خشک و پنیر یخزده بیرون آوردم. در حال لقمه گرفتن بودم که پرستار وارد شد.
با لبخندی گفت:
«من تازه از خانه آمدهام، صبحانه زیاد خوردهام. آنچه برای من آوردهاند، تو بخور… تو مادری و کودکت شیر میخواهد.»
من، در آن لحظهی ساده و مهربان، فهمیدم که گاه، مهربانی در دل زمستانِ بیمارستان، از دل یک پرستار شکوفا میشود.
#به_قلم_خودم
#نقد
#روز_پرستار
✍🏻مریم قپانوری
