مادری بیسواد،اما بصیر
🌿 مادری بیسواد، اما بصیر
من بچهی مادری هستم که هیچوقت مدرسه نرفت. از خواندن و نوشتن فقط به اندازهی یک پایه آنهم کلاس اول بلد بود. اما انگار چیزی در دلش بود که از خیلیها بیشتر میفهمید؛ همیشه میگفت:
«من هیچی ندارم، ولی نمیخواهم بچههایم خوار و خفیف باشند.»
از همان دوران ابتدایی و راهنمایی، مادرم مثل سایه دنبال درس و مدرسهی ما بود. هر هفته میرفت مدرسه، با مدیر و معلمها حرف میزد، احوال درسمان را میپرسید، حتی اگه نمیفهمید که چه میگویند؟ با دقت گوش میداد و بعدش با ما حرف میزد.
تابستانها که میرسید، بهجای اینکه بگذارد در کوچهها پرسه بزنیم ما را ثبتنام میکرد در کانون فرهنگی آموزشی. کلاس فیلمبرداری، ویندوز XP، کلاس سرود، کلاس ریاضی جبرانی، کلاس تجوید و قرآن.
آنقدر پیگیر بود که انگار خودش استاد دانشگاه بود ولی نه، فقط یک مادر بود. یک مادر بیسواد، با قلبی پر از شعور و عشق.
یادمه یک بار گفت:
«اگه خودم بلد نیستم، دلیل نمیشود بچههایم هم عقب بمانند.»
و همین جمله شد چراغ راه من. شد دلیل اینکه امروز هرچی دارم، از آن روزهاست. از آن زن سادهای که با دستهای خستهاش، ما را به کلاسهای فرهنگی میفرستاد، با چادر گلدارش میآمد مدرسه و با نگاهی که پر از امید بود، ما را تشویق میکرد.
امروز که بزرگ شدم و از کنار آن کانون فرهنگی عبور کردم،به یاد آن سالها افتادم، دلم لرزید. غبطه خوردم به آن روزها، به آن زن، به آن شعور بیمدرک.
چطور کسی که حتی اسم خودش را نمیتوانست بنویسد، توانست استعدادهای ما را کشف کند؟ چطور توانست ما را از کوچههای خاکی به مسیر درست هدایت کند؟
🕊️ و حالا که نیست.
برای روحش، برای آن همه عشق بیادعا،
فاتحهای میفرستم و صلواتی بلند.
باشد که در آن دنیا هم، مثل این دنیا، عزیز و سربلند باشد.
#نقد
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
