چنگال ناکامی
چنگال ناکامی
روزها گذشت و شد یکسال انگار همین دیروز بود که صدای نالهی مادری جوان از دست داده، همهی روح و روانم را به هم ریخته بود. چقدر سخت بود رفتنش! هنوز باورم نمیشود. همیشه وقتی به عمه میگفتیم برایش آستین بالا بزن، میگفت:” توکل برخدا هرچی خدا بخواهد”
تا اینکه پارسال در همین حوالی برایش خواستگاری رفتن اما اجل مهلتش نداد و بی اختیار او را زیر چرخ ماشینها و غفلتهای رانندهها زیر کرد.
روایتی دیگر داستان پیرمردی بود از تبار همسر، مدتهای نه چندان دور با دردهای عجیب و نا آشنا مواجهه میشود و در کمال ناباوری برای سه ماه آن درد زمین گیرش میکند و جانش رابه جان آفرین تسلیم میکند.
داستانی دیگر جوانی در حین جهاد برای خانواده و بدست آوردن لقمهای نان در حین کار دچار برق گرفتگی میشود و زندگی دنیا را با بچه چهارسالهاش رها میکند و به دیار باقی میشتابد.
خانمی 45 ساله که نزدیک عیدهمراه دختر تازه عروسش برای خرید عیدانه داماد به شهر میآید. دربین راه متوجه میشود که کارت بانکیاش را جا گذاشته است. راننده را دوباره برمیگرداند تا کارت بانکی اش را بیاورد و اما اجل او را در میانهی راه شکار میکند و به نامهی عمرش پایان میدهد.
روایتی دیگر از مریضی سالخورده و پیر که رختخوابش را گویی به پشتش بسته بود و زخمهای بسترش گواه زندگی سخت و جانکاهش بود. برایش دعا میکردند که زودتر دعوت حق را لبیک بگوید تا هم خودش و هم اطرافیانش کمتر زجر بکشند و مرگ را راحتی روح و روانش و درمان دردهای چندسالهاش میدانستند.
روایتی دیگر جوانی 37 ساله که به علت سردردی یکباره و نامفهوم مرگ مغزی میشود و نامش را با بخشیدن اعضایش جاودانه میکنند.
روایتی دیگر دختری مجرد که با بیماری صعب العلاجش به آغوش مرگ میپیوندد.
اینها گوشهای از غم از دست دادن عزیزانمان در سال گذشته بود.
مرگ آرام و بیصدا همه را در برمیگیرد لحظاتی دور یا نزدیک به اذن الله تبارک و تعالی
کاش آن لحظه ایمان و امید به رحمت حق و تقوا در وجودمان باشد
#رها_نویسی نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری