کُنج دل.
کُنج دل
شب با آغوش سرد و تاریکش پردهی اتاق را کنار میزند و از تنگنای پنجرهی اتاق خودش را به درون خانه میکشاند. اهالی خانه، تمام روز را از طلوع طلایی رنگ خورشید تا همین حوالی بیدار بوده و به جنب و جوش گذراندهاند.
صدای جیرجیرکی روی شاخههای نیمه لُخت درختان، سکوت را در هم میشکند. آسمان صاف و مهتابی است و ستارگان همچون فانوسهایی در دل تاریکی میدرخشند.
کمی که گوش را به شب میسپاری صدای لالایی مادری رد پایی از حضور را بهجا می
گذارد.
دنیا با همهی شب و روزهایش میچرخد و در این گنبد دوار جز نام نیک چیزی به یادگار نمیماند.
دل اسیر عشق است،عشقی که روزی فقط سخنی بر زبان بود و اکنون این عشقِ بُهت زده بر قلب نشستهاست.
تلنگری او را بیدار میکند. گاهی نباید خودخود واقعیات بود باید کمی از راز نهان درونت را نگه داشت. همیشه تمام گفتن نقطهی پایان نیست. آنقدر باید صبر کنی و بشنوی تا پایان تو ابتدای دیگری باشد.
دل محرم اسرار است در کنجش آنجا که خون جاری نیست فقط، که عشق جاری است؛ ضربانی از حیات به عشق معشوق بالا پایین میدود باید قدرش را دانست. دلی که معشوق ندارد سنگ است.
و چه زیباست آن یار غریب و طرید و.. از سفر بازآید تا دل با یاد و نامش آرام بگیرد.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری