عکسهای رهبری


هنوز اینترنت بین الملل به طور کلی وصل نشده که یافتههای گوگل پستهای مربوط به براندازی اینستاگرام را در صدر قرار داده و نظر سنجی میکنه!
اونوقت در کانالها و گروههای داخلی با ناراحتی از قطعی اینترنت بینالملل و لحظهای بودن آن حرف میزنند!!
پ.ن:ما داریم به کجا میریم؟!!چرا با دست خودمون میخواهیم همه چیز رو به اوضاع هفتههای گذشته برگردونیم!!
#روایت_بیداری
#نقد

پیمان در دل تاریکی
روزهایی تار و مبهم پیشرو داشتیم. صدای گوشیها خاموش و صفحههای مجازی بینشانه بودند. تنها صدایی که در کوچهها و خانهها میپیچید همهمهی اخبار ضد و نقیضی بود از تلویزیون و ماهوارهها؛ هرکس چیزی میگفت و هیچکس مطمئن نبود چه حقیقتی در دل این گردباد نهفته است.
شهر را خاموشی و هراس گرفته بود. میگفتند:” بانکها غارت شدهاند، بازارها شعلهور است و مسجدها در آتش ظلم فرو رفتهاند". زمزمههایی از گوشه و کنار میآمد: «نظام دیگر به آخر خط رسیده است؛ پهلوی میآید، دوران پیشین بازمیگردد.»
اما ته دلمان، آنجا که هنوز صدای ایمان میتپید، مطمئن بودیم که این خاک هنوز زیر سایهی دعاست و هیچ حقیقتی فرو نمیریزد تا وقتی خدا بخواهد.
آن شب، خیال من پر کشید به صفحات تاریخ؛ یاد روزگاری افتادم که در کتابها خوانده بودم — روزهای سختِ کشف حجاب رضاخان، روایت زنانی که چادرشان را از آنان ربودند، بانویی که هفت سال از خانه بیرون نیامد تا ایمانش بیحجاب نماند_ انگار این تصاویر از میان غبار زمان برخاسته بودند و جلوی چشمانم جان گرفته بودند.
اضطراب عجیبی داشتم، ذکر بر لب و استغاثه در دل، رو به امام عصر (عج). دلم آرام نمیگرفت تا شب رسید؛ شبِ سنگینِ آن روزهای پرالتهاب.
در خواب دیدم که همهی آن ترسها جامهی حقیقت پوشیدهاند. دنیایی بیحیا و آشفته در خواب پیش رویم باز شد؛ ما را در مجلسی به ظاهر دینی نشاندند ومی گفتند باید دوشادوش مردان بنشینید. درونم فریاد زد. نفسَم به تنگی افتاد. کودک خردسالم را بهانه کردم و از آن محفل فرار کردم؛ دویدم تا از آن فضا، از آن تحمیل و بیعفتیِ پنهانشده در نقاب دین، دور شوم.
ناگهان از خواب پریدم. نفسم هنوز مضطرب بود، اما در دل آرامشی عجیب میجوشید. با خود گفتم: حتی اگر دنیا دوباره عقب برگردد، حتی اگر تاریخ تکرار شود و آزمون الهی دوباره برپا شود، من زنیام که در دامان مادری مؤمن پرورش یافتهام، بر سفرهی پدری نشستهام که نانش بوی حلال میداد. من ایمانم را معامله نخواهم کرد. حجابم را که نشانهی عشق و بندگی است، با هیچ مُد و موجی عوض نمیکنم.
باشد که خدا ما را از فتنههای آخرالزمان حفظ کند و نگذارد نوری که در دلهایمان روشن است، خاموش گردد.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#روایت_بیداری
✍🏻مریم قپانوری

✨ مداحی پلیس فراجا کربلایی بهروز سوری از نهاوند به لهجهی لُری
آهای نتانیاهو یادت نره به جای موشک با همین آجر حریفت هستیم.
✨مهدیه معلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ📢ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفرهی لُطف
وقتی خبر رسید که دوستانم به کربلا رسیدهاند، دلم بیقرار شد. حس عجیبی بود، شبیه نسیمی که آرام نمیگذرد و فقط خاکِ دل را برمیانگیزد. با خودم گفتم: «شاید امام حسین فقط پولدارها را میطلبد، شاید من جا ماندهام چون دستانم خالیست…» همین فکر، مثل خنجری نرم، دلم را برید و آن شب بغضی سنگین گلوی مرا گرفت. دل شکست، چنان شکستی که گویی صدایش تا خودِ آسمان رفت.
چند روز در همین حال بودم؛ قلبم میان دلتنگی و ناله میسوخت. تا اینکه یک روز دوستی با من تماس گرفت و گفت:
«یک کاروان به کربلا میرود، بانی خیری پیدا شده که هزینهی دو نفر را قبول کرده. میتوانی بیایی؟»
برای لحظهای نفس در سینهام حبس شد، باورم نمیشد. مگر میشود اینقدر زود صدای دلم شنیده شود؟ اشک در چشمانم جمع شد؛ خدایا، مگر میشود اینهمه زود پاسخ بدهی؟
اما در همان لحظه نگاهم به کودکم افتاد؛ کوچولویی که با چشمهایش مرا محکمتر از زنجیر نگه میداشت. یاد مدارک و گذرنامه هم افتادم که هیچچیز آماده نبود. افکار هزار رنگ در ذهنم میچرخیدند. نفس عمیقی کشیدم و آهسته، با دلی شکسته، گفتم: «نه، نمیتوانم…» و گوشی را قطع کردم.
بعد از آن، ساکت نشستم. اشک آرام روی گونهام میلغزید و صدای درونم میگفت:
«اهل بیت (ع) سفرهی لطفشان را برای همه پهن کردهاند. هر کس به اندازهی فهم و توانش از آن برمیدارد. یکی به زیارت میرود، یکی با شوقِ رفتن زنده میماند.»
فهمیدم شاید سهمِ من، همین اشتیاق و دلتنگی باشد. شاید خدا نمیخواست جسمم برود، اما میخواست دلم برود. زیارت فقط رفتن نیست گاهی ماندن و سوختن هم نوعی زیارت است.
#نقد
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
فول آپشن
هر لحظه رنگ چهرهاش سرختر میشد. اطرافش حلقه زده بودند. هر کسی سوالی میپرسید. جلوتر رفتم قضیه را از نفرات جلویی پرسیدم. آقای ایکس با نگرانی از وضعیت پسر نوجوانش میگفت. آخر او را میان جمعی از اغتشاشگران گرفته بودند. از کاری که فرزندش کرده بود خبر نداشت. روز اول به دیدار پسرش به زندان رفت. با نا امیدی تمام دوباره به سر کار برگشت. همکاران از وضعیت پسرش پرسیدند؛ او گفت: “میخواهند فرزندش را به مرکز استان منتقل کنند؛ حالا حالا در زندان تشریف دارد.” پدر روزهای سختی را میگذراند. از لابه لای دستگاه پمپاژ آب، نیم نگاهی به او انداختم.با گوشی قدیمی عکسهای پسرش را زیر و رو میکرد. صدای پچ و پچ همکاران میآمد؛ نکند میخواهند او را اعدام کنند! پدر بی خبر از کارهای پسر، سر در گریبان غم و غصه کرده بود و حسرت روزهایی را میخورد که نتوانسته نوجوانش را آنطور که باید و شاید تربیت کند. روزهایی که با ذوق و شوق آخرین مدل گوشی همراه را برایش فراهم کرده بود و او را در فضای بی در و پیکر مجازی رها کرده بود.
فردای آن روز فرزندش را به مرکز استان متتقل کردند پدر آن روز را هم سرکار حاضر نشد. به آنها گفته بودند تا پایان اغتشاشات خبری از ملاقات نیست.روزهای بعد سرکار آمد. از فرزندش مانند همهی این سالها خبری نداشت. در دلش غصهی عظیمی بود. دست و دل کار کردن نداشت.
چند روز گذشت. آتش فتنه شعلهورتر شد.مساجد،مدارس،حوزهها و… در آتش فتنهگران و آشوبگران ناجوانمردانه سوخت. خون بیگناه مدافعان امنیت بر زمین ریخت. مردم بینا شدند؛دانستند که این جنایات دیگر اعتراض نیست. با بصیرت و دفاع از نظام اسلامی به میدان آمدند، تجمع کردند. ندای اعتراضشان را مسالمت آمیز به گوش مسئولان رساندند. صف اعتراضشان را از آشوبگران جدا کردند و با تاسی و همراهی با ولایت آتش فتنه را خواباندند.
آقای ایکس بعد آشوبها با خوشحالی به محل کار برگشت. خبر آزادی فرزندش را با وثیقهی کلان داد. اینبار دیگر همان پدر بیخبر از فرزندش نبود. با خودش میگفت دیگر نمیگذارم فرزندم طعمهی خودخواهی فتنهگران بشود.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
#روایت_بیداری