عکسهای رهبری


آفتاب و آینه
همه جای خانه را به هم ریختند. با اسباب و وسائل خانه بازی میکنند. دیگر حتی اسباببازیها هم گوشهی عُزلتشان را پر نمیکند. آینهی قدیمی را برداشتم با اندک نوری که از پنجره به درون اتاق تابیده بود دفتر خاطرات کودکیام را برایشان ورق زدم. آن زمان که آینه را به سمت نور میچرخاندیم و پرتوی درخشان آفتاب را به دیوار اتاق منعکس میکردیم. آینه را تکان میدادیم و هربار به دنبال گرفتن نور منعکس شده در جای جای اتاق میگشتیم. وقتی آن را با دستان کوچکمان لمس میکردیم وجودمان غرق در شادی و شعف میشد و یا آن زمان که با میلهی خودکار، روی دفتر سفید با تابش نور خورشید رنگین کمانی از نور را درست میکردیم.
دل و وجود آدمی دنبال نور حقیقی میگردد؛ نوری که به سراسر هستی ساطع میشود، نه شب میشناسد و نه روز، همه جا و هر زمان هست، خلوت و جلوت را پر میکند، همهی الطاف رنگارنگش را با آفریدن رنگها و نگارهها در هستی گسترانده است و اوست که نور آسمانها و زمین است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
پلاویکس تحریمی
مادرم بیمار بود. هربار نیاز به تعویض دفترچه و گرفتن داروهای جدید داشت؛ داروهایی که از خارج وارد میشد تا شاید مرهمی بر رنج و دردش باشد.خوب به خاطر دارم هربار برای گرفتن دارو از داروخانه چه پروسهی عظیمی را باید پشت سر میگذاشتیم. از نسخهی دست نویس دکتر به ادارهی بیمه و از ادارهی بیمه به داروخانهی خاص. هربار قیمت داروها بیشتر از قبل بود. دیگر پول کارگری پدر و کمکهای این و آن افاقه نمیکرد.مسئول داروخانه هربار با ناامیدی و یاس از تحریم میگفت؛ از کم بودن داروی پلاویکس و قیمتهای سر به فلک کشیدهی آن.
مدتی گذشت و زمزمههای مذاکره و برجام رخ داد. بخشی از تاسیسات هستهای را بتن ریزی کردند. ایران در همه حال صداقت خودش را اثبات کرده بود اما این آمریکا و بدخواهان بودند که پشت چهرهی به ظاهر صادقشان هربار با تحریمهای بیشتر چرخهی حیات زندگی بیماران را مختل میکردند.
از برجام و مذاکره چیزی جز تحریمهای ظالمانه و بیشتر نصیب ملت و کشور ما نشد. ما با همهی رنج و درد تحریمهای ظالمانه را درک کردیم. سالها گذشت به میز مذاکره رفتیم بنا بود تحریمها برداشته شود اما تحریمها که برداشته نشد بماند؛ سایهی جنگ و شهید شدن هزاران نفر در جنگ دوازده روز نیز به آن همه ظلم و تعدی اضافه شد.
روزگار به ما آموخت از جنگل متوحش روباه پیر، سگ هار و صاحب افسار گریختهاش چیزی جز تحریم،فشار و ظلم نصیب و روزی احدی نخواهد شد.
#نقد
#به_قلم_خودم
#بیداری_ملت
#روایت_بیداری
بیحصار
همیشه، هر زمان و هر مکان که حوصلهی تنهاییمان ته میکشید با چند رمز ساده وارد دنیایی نقاب دار میشدیم. به ظاهر دور همدیگر جمع بودیم اما در باطن دل و هوشمان در گرو کانالها و گروههایی بود که وقت و بی وقت با اخبار و مطالب از هر سنخ و ایل و تباری میآمد و زمان تنهاییمان را پر میکرد. پیامکهای کوتاه و بی روح با استیکرهای به ظاهر شادش جای احوالپرسیهای کوچه و بازار و خانه را گرفته بود. دنیا، دنیای نقابها بود نه صدایی داشتیم و نه چهره و تصویری واقعی در حافظه خاکستری ذهنمان.
چند روز گذشت زندگی به روال سابق برگشت. کانال خبری تلویزیون گرد و غبار در هم تنیدهاش را پاره کرده بود و تنها مرجع برای کسب اطلاعات بود. تماسها و حضور در کاشانه اطرافیان و دوستان قلبمان را شاد کرده بود. از میان آنها تماس یک دوست که فکرش را هم نمیکردیم آمد. تماسی از جنس حضور ؛ حضوری که در سابق با پیامک، کانال و
گروه مجازی بود حتی تصوری از چهره، صدا و صوت نبود.
زندگی در همین صداها،چهرههای واقعی بدون نقاب جاری است. باید نقابها را از میان برداشت .این روزها قطعی اینترنت ثوابی دیگر هم داشت؛ نقاب از چهرهی منافقان کوردل برداشته شد همانهایی که دستهای ناپاکشان آغشته به خون هزاران لالهی در خاک خفتهاست.
#نقد
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
ریل آرامش
همیشه از گریختن ماشین زیپ لباسها و متکاها دلگیر بودم؛ بارها آنها را به دست دوزندهای سپردم، اما پس از یکی دو بار کشیده شدن، باز همان آشفتگی به جای خود بازمیگشت. هر بار که چشمم به زیپهای نیمهجان و دررفته میافتاد، درونم از این بینظمی میلرزید.
روزی تصمیم گرفتم خودم، راهی برای رام کردن این ماشینِ زیپِ سرکش پیدا کنم. صبح را با زیپها گذراندم؛ ور رفتن، آزمایش کردن و فکر کردن. لحظاتی بعد به ذهنم رسید همان ترفند سادهای را که دوزنده به کار میبرد، با اندکی صبر و مسامحه، خودم به کار ببندم. کنار ریل زیپ را بریدم، ماشین زیپ را دوباره در مسیرش قرار دادم سپس آن قسمت پاره شده را با دوختهای دندانهموشی چنان بستم که دیگر راهی برای گریختن نداشته باشد.
زندگی ما مثل همین زیپ است. گاهی مشکلات و حوادث از ریل آرامش بیرون میزنند. اگر در برابرشان تنها به زور و لجاجت بایستیم، شاید دوباره از دستمان فرار کنند؛ اما اگر با اندکی صبر، مسامحه و تدبیر، راهشان را ببندیم، آرام آرام در جای خود مینشینند. راهِ حل بسیاری از دشواریهای زندگی نه در جنگیدن بیامان، بلکه در صبر، تدبیر و اندکی گذشت است. مشکلات را همیشه نمیتوان از ریشه برید، اما میتوان با آرامش و اندکی هنر، آنها را در مسیر درست نگاه داشت.
#رها_نویسی
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

چرتکه
دلگیرم از دنیا، همیشه با خودم دودوتا چهارتا میکنم مگه من چکار کردم؟ چرا هر وقت و هر ثانیه به هرکسی محتاج بودم دست رد به سینهام زد؟ چطور وقتی دست یاری آنها به سوی من دراز میشود همهی آن بیمهریها از یادم میرود، دلم به رحم میآید و سنگ صبورم بیشتر همدردی میکند؟
نمیدانم گره کار کجاست! ولی به قول آقای پدر:"به هرکسی گفتم یاعلی به من گفت یا عُمَر!
اما نمیخواهم داستان نادانسته و نانوشتهی عُمَر در زندگی من باشد.
گاهی وقتها فکر میکنم کاش خدا ما انسانها را اجتماعی نمیآفرید تا آنقدر دیگران به وقت نیاز گردن کلفتی و دهان کجی نمیکردند؛دهان کجی از نوع جملات نیشدار: “خودت خواستی، میخواستی نخواستی، به ما ربطی ندارد و…. ”
هر کسی در زندگی با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکند. بارها شده در زندگی آرزو کردهام در جای فلانی باشم. اما خوب که نگاه میکنم خدا همه چیز را به یک نفر نداده است. به یکی دنیا داده اولاد نداده، یکی اولاد دارد پول ندارد، یکی هر دو را دارد،آن یکی پول دارد،بچه معلول دارد ،یکی درد دارد درمان ندارد، یکی پادشاه بی غم است؛ هم پول دارد و هم جاه و مقام، اما آرامش ندارد، هرکسی یک گرفتاری در زندگیاش دارد که اگر در زندگی دیگری میبود تاب و توانش را نداشت.
با همهی اینها راضیام به رضای تو ای خدای مهربان. الان که رویِ نیازِ من به سمت خلق روانه است و رو برمیگردانند، خودت دستم را بگیر، خودت در واپسین لحظاتی که غرق در ناامیدی از خلقم به یاریام بشتاب و دعای مادرم را در حقم اجابت کن که با تمام وجودش میگفت:” خدایا من را محتاج خلق نکن “
راست هم میگفت وقتی عرق شرم میریزی، دستت جلوی دیگران دراز میشود و پس زده میشود خودش بدترین درد است درد بی کسی!
خدایا کجایی؟! تو همهی کس و کار منی
من جز تو ندارم، تو اگر دستم را رها کنی آن روز روز مرگ من است. دستم را بگیر! بی نیاز از خلقم کن! ای غنی مطلق!
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
