عکسهای رهبری


گرمای دلچسب
«همزمان با خجسته میلاد امام هادی (علیهالسلام)، شورِ غدیر در جانمان ریشه دواند. پیشتر عهد کرده بودیم که بستههای پذیرایی و هدایای غدیریمان را در روز ولادت میان اهالی محله توزیع کنیم و روز عید را با حضور در موکبهای خیابانی، به جشن و سرور بگذرانیم.
آفتابِ روز میلاد که طلوع کرد، کوچه رنگ و بوی عید گرفت. با آذینبندی سادهای در مقابل خانه و طنینانداز شدن نوای سرودهای غدیری، فضای محله را با یادِ «واقعهی عظیم» عطرآگین کردیم. شربت آلبالوی خنک در گرمایِ تابستان، بهانهای شد تا لبخند را بر لبهای کوچکِ کودکان محله بنشانیم. گیفتهای غدیری، از جاکلیدی و دفترچههای یادداشت گرفته تا آبنباتهای استیکردار، بهانهای شدند برای شوقِ بیحدِ بچهها؛ شور و حالی که گویی از برکتِ همان دستهای بالا رفته در غدیرِ خم نشأت میگرفت.
لیوانهای شربت، یکی پس از دیگری در دستانِ پرشوقِ مردم خالی میشد و این خدمتِ کوچک، بهانهای بود تا جانمان به نام و یاد امیرالمؤمنین (ع) گره بخورد. برای بچهها، این دور هم جمع شدن برای کاری که به عشقِ مولا بود، صفایی دیگر داشت و درسی شد برای آنکه بدانند، نام و یاد غدیر را باید با هرچه در توان است، زنده نگه داشت؛ حتی با اکرامِ یک لیوان آب خنک در دلِ گرمای تابستان.
گویا کلامِ حکیمانهی رهبر فرزانه انقلاب، چراغ راهِ همین دلهایِ کوچک و بزرگ است که فرمودند: «مسئلهی امامت و مسئلهی ولایت و زنده نگهداشتن غدیر، به یک معنا زنده نگهداشتن اسلام است.اگر ما مردم شیعه و مدعی پیروی از امیرالمؤمنین (ع) حقیقت غدیر را درست تبیین کنیم، هم خودمان درک کنیم و هم به دیگران معرفی کنیم، خود مسئلهی غدیر میتواند وحدتآفرین باشد.»»
پ.ن:بیانات امام شهید در تاریخ1391/08/10
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#عهد_غدیر
✍🏻مریم قپانوری



شبِ رفتن،سحرِ ماندن
روزهای تیره و تاری بود؛ هنگامی که قلم تقدیر، برگ زرینی از شهادت را بر برگهای تاریخ رقم زد و رهبری عظیمالشأن، با نوشیدن جامی از شهادت از میان امت پر کشید.
دشمنان که سالها در کمین چنین فرصتی نشسته بودند، بانگ شادی و هلهله سردادند و در دل، پیروزی نهایی را جشن گرفتند. گمان میکردند که با رفتن او، بنای حکومت دینی فرو ریخته و دوران اقتدار دینداران به سر آمده است. در تصور پلیدشان، جهان به سوی عیاشی و فساد هدایت میشد و زمام امور به دست آنان که جز پیِ شهوات نفسانی نبودند، سپرده میشد. اما غافل از آنکه سرچشمهی هدایت، تنها به یک تن وابسته نبود.
پس از گذشت چند روز اندوهبار و در میان موجی از اضطراب و شایعاتی که چون صاعقهای در رگهای شبکههای مجازی میپیچید، “شورای موقت رهبری” تشکیل شد. این شورا، همچون فانوسی لرزان در تاریکی شب، سعی در حفظ مسیر هدایت داشت.
دشمنان، که هر روز چون مرغی سرکنده، در هر گوشه و کناری به دنبال نشانی از رهبری جدید و فرصتی برای ترور او بودند، این بار با صفآرایی دیگری روبرو شدند. هراس و دلهره، سایهی شوم خود را بر جامعه افکنده بود و هر خبر و زمزمهای، میتوانست شعلهی بحرانی تازه را برافروزد.
درست در زمانی که نفسها در سینه حبس بود و دلها در انتظار، ” امام امت سید مجتبی خامنه ای"، وارث راه و رسم رهبری فقید، سکان هدایت را بر عهده گرفت. همانگونه که در سرنوشت مقرر بود و از جانب خداوند ندا آمد: “لا ینال عهدی الظالمین."(1)
این بود آغاز فصلی نوین که در آن، عهد الهی با بندگانش، در سایهی رهبری شایستگان، استوارتر از پیش، تداوم یافت.
پ.ن:بقره آیه 124
#به_قلم_خودم
#عهد_غدیر
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری

مهندسی دوبارهی مفاهیم سنتی
امروز ناهار آش رشته است؛ محتوایی که اگر درست سرو شود، میتواند مقوی باشد و هم سریع و خوشخوراک.
از دیشب حبوبات خام را خیس کردهام؛ برای اینکه نفخشان گرفته شود، درست مثل هر محتوایی که برای نسل زد میخواهیم آماده کنیم، باید از قبل نرمش کنیم ، زمان بدهیم و آن را طوری آماده کنیم که وقتی رسید، دیگر نیاز به صبرِ اضافه نداشته باشد.
نسل زد حوصلهی متنهای طولانی، پیامهای کشدار و آمادهسازیهای فرسایشی را ندارد.
آنها دنبال چیزیاند که زود بفهمند، زود بپسندند و زود مصرف کنند. مثل غذایی که از قبل پخته شده و کمی گرم شود و به دستشان برسد.
نخود و لوبیا باید با دیگ زودپز پخته شود؛ چون این نسل برای جا افتادنِ حرفها، برای رسیدنِ معنا، بیشتر از دهها دقیقه منتظر نمیمانند. محتوا باید، فشرده، سریع و آمادهی مصرف باشد.
پیاز را اگر رنده و سرخ کنیم ، انگار لایههای اضافهی محتوا را حذف میکنیم؛ دیگر کسی با بافتهای زبر، طعمهای خام و توضیحهای طولانی کنار نمیآید. نسل زد از محتوایی خوشش میآید که سریع، نرم، مستقیم و بیدردسر باشد.
برای سرو باید کمی از گرمی غذا کم کرد، شبیه همان نکتهی مهم در رساندن پیام ؛ محتوا اگر زیادی داغ و شتابزده باشد،خوردنش غیر ممکن است.حرارتش
باید به اندازهای باشد که دلپذیر و فوری وقابل مصرف باشد.
در پایان اگر بخواهیم برای نسل زد خوراکی مقوی بدهیم، لازم نیست دین تازه، قران جدید و یا فرم عجیب اختراع کنیم؛ فقط باید همان غذای قدیمی را با ریتمی تازه، با بستهبندیای چابک و با زبانی قابل لمس به دستشان برسانیم.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

بی کمپلکس
صدای پای گرما و تابستان آرام آرام میآید. پاهایم کوتاه و کوتاهتر میشوند. قدم میزنند در کوچههای روستا. آن زمانی که دور از چشم پدر بزرگ و مادربزرگ از گوسفندان در راه صحرا سواری میگرفتیم. نمیدانید چه لذتی داشت. دستها را گره کرده در پشم چرکین گوسفندان و نواختن ضربهی آهنگین چوب بر فرق گوسفند.
از همان زمان عاشق پزشکی بودم. فرقش را با دامپزشکی نمیدانستم. اما در صحرا زیر برق داغ و آتشین نور خورشید از این گیاه به آن گیاه میپریدم.هر کرم ابریشم بود شکار میکردم در دهانم را میبستم و آن را روی تخته سنگ دراز میکردم و تمام شکمش را باز و در آخر در قبری کوچک به دور از چشم خاله و دایی دفنش میکردم. همه از آرزویم خبر داشتند. از زدن بی کمپلکس برای کاکتوس بیچاره تا زیر و رو کردن آزمایشگاه مدرسه و کار با میکروسکوپ به دور از چشم معلم و ناظم.
اما این آرزو فقط به اینجا ختم نشد. رفتن به رشته تجربی و عضویت در کتابخانههای شهر و خواندن کتابهای پزشکی انهم در حجم و تعداد زیاد.
برنامههای پزشکی تلویزیون را هم زیاد دنبال میکردم تله تکست بخش پزشکی جز روزمرههای دیداریام بود. همهی آنچه که میخواندم را در دفتر یاد داشت میکردم. آرزو داشتم پزشک بشوم و دوست داشتم پولهای تو جیبیام را جمع کنم و با آن یک میکروسکوپ بخرم. اما افسوس که هیچ وقت این آرزوها هیچ وقت محقق نشد. شهید سپهبد سبد عبدالرحیم موسوی میگوید:
دنیا چیز بدی است
چون اگر همه را هم به دست بیاوریم
چیزی به دست نیاورده ای.
اما این حسن دنیا هم هست.
چون که اگر کل آن را هم از دست بدهی چیزی را از دست ندادی ….
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
پ.ن:
از بین آهنگهای سنتی که تلویزیون پخش میکنه این شعر گلهای اطلسی علیرضا افتخاری را خیلی دوست دارم
من و باغ آروزهام که گلی نچیدم از اون
من و رسم این زمستون که زدن به من شبیحخون
با تو بودن و نبودن
مثل بیم و امیدن
باتو بودن و نبودن مثل سیاه و سفیدن
زمزمههای شبانگاهی اندیشه
به نام خدایی که همه چیز در قلمرو اوست و به نام لحظههایی که نخواسته یا ندانسته، زندگیمان را شکل میدهند.
این کتاب، نه یک رمان پرپیچوخم است و نه یک اثر آکادمیک با ادعای کشف حقایق جهان. این کتاب، صداقتِ خام یک زندگی است. اگر به دنبال داستانهایی ساختگی یا قهرمانانی از دنیایی دیگر هستید، شاید بهتر باشد همین حالا صفحاتش را ورق نزنید. اما اگر کنجکاوید بدانید در پسِ ظاهر منظم روزمرگیهای ما چه میگذرد؛ در سکوت میان اولین جرعهی قهوهی صبح و آخرین پیام شبانه، ذهن و قلب چه نجواهایی دارند، پس با من همراه شوید.
این صفحات، دفتر خاطراتی است که هیچوقت قرار نبود عمومی شود. دلنوشتههایی که در خلوتترین لحظات، بر کاغذ یا در حافظهی تلفن همراه، ثبت شدهاند؛ بازتابی از لحظاتی است که گذر زمان به ما هدیه داده است: شادیهای کوچک، حسرتهای دیرینه، تضاد میان آنچه باید باشیم و آنچه واقعاً هستیم. این نوشتهها، روایتگر نبردها و پیروزیهای روزمره است؛ روزهایی که در تکرار به نظر میرسند، اما در عمق، هر کدام دریچهای به سوی یک درس تازه یا یک خاطره فراموششدهاند.
از شما که خواننده این اوراق هستید، انتظاری جز همدلی ندارم. این دلنوشتهها برای من حکم آینه را داشتهاند؛ آینهای که گاهی تصویر خستهای را نشان میداد و گاهی لبخندی از سر رضایت. امیدوارم برای شما نیز چنین باشد؛ فضایی امن برای تأمل، جایی که بتوانید در پیچوخمهای این روزمرگیها، بخشی از مسیر طی شده خودتان را نیز بیابید و ببینید که در این جهان شلوغ، تنها نیستید که با تردیدها، امیدها و دردهای کوچک دستوپنجه نرم میکنید.
به این سفر کوتاه در میان لحظهها خوش آمدید. با هم ورق میزنیم آنچه در پس این پردهی زندگی پنهان است.
پ.ن:لینک خرید مجازی کتاب روزهای آتی ارسال خواهد شد.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی ✍🏻مریم قپانوری