عکسهای رهبری

رقص عقربهها در بلندترین شب
شب آرام آرام بر پنجرههای شهر نشست و ما، دلخوش به حضور آقای همسر، خیال داشتیم یلدایی باشکوهتر از همیشه بیافرینیم. هنوز ذرت پفیلایی نخریده بودیم، اما چه باک! عقربههای ساعت بیامان دایرهی دوارشان را میپیمودند و زمان، گاه شتابان و گاه سنگین، از کنارمان میگذشت.
بچهها را زودتر خواباندم تا اندکی از خستگی روزشان کاسته شود. به آنان وعده داده بودم که با بازگشت پدر، بیرون خواهیم رفت؛ چرا که قرار بود یلدایی متفاوت داشته باشیم، یلدایی با طعم حضور.
ساعت از هشت گذشته بود که کودکان دوباره بیدار شدند و طاقتها به سر آمد. سفرهی شام را با غذای مانده از دیروز گستردم؛ شکمها اندکی آرام گرفت. عقربهی ساعت بر خانهی نُه ایستاد و پدر، با چهرهای خسته و رنگپریده، وارد شد. بچهها گرداگردش حلقه زدند؛ کار، بیرحمانه او را تا این ساعت در بند خود نگه داشته بود. کیسهی خرید را زمین گذاشت، دستها را شست و کالباسهای خشک را تکهتکه کرد. شام امشب، ساندویچی بود با طعم خستگی. سفرهی نان گشوده شد و ضیافتی ساده اما پرمهر پایان گرفت.
اندکی بعد، کودکان بهانهی خانهی بابابزرگ را گرفتند، اما دیگر دیر بود؛ فاصلهی راه، سرمای هوا و شتاب زمان مجال نمیداد. لباسها را پوشیدیم و سوار بر ماشینی پر از تنهایی، خیابانهای شهر را پیمودیم تا به پارک قلبی برسیم. بچهها در رقص نورهای قلبی اندکی پرسه زدند؛ اما دیگر خبری از خشخش برگهای پاییزی و موج افتادنشان از شاخهها نبود. هوا سرد و سنگین بود و حتی شبگردها و معتادان هم در سایهها پنهان نشده بودند. تنها عکسهایی گرفتیم، با دانههای انار و آدمبرفی خاموش و به خانه بازگشتیم.
ساعت یازده شب بود که سفرهی یلدایی را گستردیم. صدای جلزولز و پفپف ذرتها، و بوی شیرینی برنجی کردستان، فضای خانه را دلانگیز کرده بود. خستگی بر شانههایم سنگینی میکرد، اما فنجان چای گرما بخشید. سفرهی یلدا با همهی خوراکیهایش به یخچال سپرده شد و ما ماندیم؛ خسته، اما در کنار هم.
گذشت، اما همین بودن، همین با هم بودن، با همهی رنج و توان، یلدای ما را به شکوهی دیگر بدل کرد.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#نقد
#رها_نویسی

یلدای پرتقالی
چه شور و تکاپویی برای آمدنت برپا شده است، گویی سیلی خروشان از دل کوهها به راه افتاده تا حضور تو را خبر دهد. خوش به حال تو که آنقدر عزیز و خوشبختی، همه چشمانتظار آمدنتاند؛ هر خانه، هر دل، هر نگاه. تو نیز نعمتی هستی از میان بیکران نعمتهای خداوند، نشانی از جاودانگی نور در دل تاریکی.
یلدا، وقتی آغوش پاییز را رها میکنی، فراموش مکن که بادِ خاطراتش را همراه بیاوری. آخر باید با آن دانههای سپید برف، زمین را بپوشانی و سرمایت را چون جامهای بر تن کوچهها بگسترانی. نمیدانم چرا تو را بیش از پاییز دوست دارم؛ شاید بهخاطر آن رازآلودگی شبهایت، شاید بهخاطر آن لحظههای گردهمایی که در تو معنا میگیرد. گرچه هیچچیز برای من عزیزتر از جوانههای رنگین بهار نیست، اما تو، یلدا، در دل من جایگاهی دیگر داری.
وقتی میآیی، سبد میوههای زمستانیات را نیز بیاور. من آنقدر مست بوی پرتقال میشوم که سیب با همه طراوت و رنگش در برابرش به حساب نمیآید. بوی پرتقال، دود آتش کرسی مادر بزرگ، دستان یخزده در دست آدم برفی، همه با هم میشوند موسیقی شبهای تو. هر سال که میآمدی، ما بودیم و ما؛ اما امسال شاید کسی دیگر به ما بپیوندد و «مای ما» بزرگتر شود، حلقهای گرمتر در سرمایت.
یلدا، دستم را در دستانت میگذارم، مرا ببر به آن سالهایی که خودمان را روی فرش برفی سُر میدادیم، با همه توان لیز میخوردیم، میخندیدیم، و لباسهای فراوان بر تن داشتیم. اما نمیدانم چرا وقتی به خانه بازمیگشتیم، آب از سر و صورتمان همچنان سرازیر بود و عطسهها و سرفهها مهمان شبهای کودکانهمان میشدند. چه شیرین بود آن روزها، حتی با سرمایشان.
یلدا، تو راز سردی و گرمی را در خود جمع کردهای. هرکس با تو بیش از اندازه دوست شود، یخش میزنی؛ اما همان یخ، در دلش شعلهای از یاد و خاطره میافروزد. تو بلندترین شب سالی، اما در حقیقت پلی هستی میان تاریکی و روشنایی، میان سکوت و آواز، میان سرمای استخوانسوز و گرمای دلهای بههمنشسته است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

بیکینگ پودرِ خاطرهها
پانزده سال پیش، روزگاری که نخستین بار پای تلویزیون نشستم و برنامههای آشپزی را یکی پس از دیگری دنبال میکردم، دنیایی تازه پیش چشمانم باز شد؛ دنیایی پر از رنگ و طعم و عطر. دستورهای غذایی متنوع، هر یک همچون دریچهای به سرزمینهای ناشناخته، مرا به وجد میآورد. هر کدام را که توان و امکانش بود در خانه میپختم و از لذت سادهی خلق و چشیدن آن بهرهمند میشدم.
در همان روزها، در کلاسی برای تهیهی دسر و کیک شرکت کردم؛ کلاسی که بانویی خوشنام، همسر پزشک مشهور شهر، با کبکبه و دبدبهای خاص ادارهاش میکرد. من اما همهی ذهن و جانم را صرف آن میکردم که دستورها را دقیق و بیکموکاست بنویسم، مبادا نکتهای از دست برود. دسرهای فرنگی، که پایهشان بر نوشیدنیهای مسکر نهاده شده بود و اما با قهوه و دیگر جایگزینها جان میگرفتند و طعمی تازه میآفریدند.
سالها گذشت؛ من ازدواج کردم و در دل داشتم که برای اهل خانه و همسر محبوبم همان کیکها و دسرها را آماده کنم. اما چه زود دریافتم که او دلبستهی خوراکیهای فرنگی و جورواجور نیست. پس گهگاه خانواده را به کیکهای سادهتر، اسفنجی و گردویی، مهمان میکردم؛ شیرینیهایی که بویشان در خانه میپیچید و گرمیشان دلها را نرم میکرد.
امروز اما، هر بار که قصد پختن غذایی دارم، باید زمان را بهگونهای انتخاب کنم که فرزندانم یا در خواب باشند یا سرگرم بازی؛ مبادا دست کوچکشان در همراهی با شعلهی گاز بسوزد. یاد آن شعر حافظ افتادم:
آن همه 😌 و 🤩 که 🍃📢
🛣در👣💨🌺🛣شد
اکنون، فرزندانم شاید از خوردن کیکها چندان لذتی نبرند، اما از بازی با ابزار آشپزخانه سرخوش میشوند؛ از چرخاندن همزن برقی در ظرفهای شیشهای و استیل، از شکستن تخممرغ و دیدن پف نرم آن زیر پرههای همزن، از ریختن وانیل و بیکینگپودر و تماشای جادوی سادهی آشپزی. لذت آنها در فرآیند خلق است؛ در همان لحظههای کوچک و شیرین که زندگی را به جشن بدل میکند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#یلدابیت

زمستان خیالی
ای یلدا، دختر سپیدروی زمستان،
لپهایت همچون دانههای انار، سرخ و پرچال است، لبخندت را به هزاران دانهی زندگی تقسیم میکنی. گیسوانت رشتههای پشمک یخزدهاند؛ شیرین و سبک، همچون خیال کودکی که در سرمای برف به آسمان مینگرد. چشمانت دو کاسهی پر از شربت هندوانهاند؛ روشن و زلال که در تاریکی بلندترین شب سال، جرعهای از تابستان را به یاد میآورند.
ابروانت چون دو برش نازک از پوست گردو، خمیده و محکم و نگاهت همان گرمی آتش اجاقیست که خانواده را گرد هم میآورد. گونههایت، همچون سیبهای سرخ شب یلدا، بوی تازگی و طراوت میدهند و لبهایت، شیرینی خشکبار و نقل، که هر واژهات طعم مهر و صمیمیت دارد.
ای دختر زمستانی، دامن یخینت از برف دوخته شده است، اما در چینهایش رنگارنگی آجیل و خشکبار پنهان است؛
هر دانهی بادام و پسته، ستارهایست که بر آسمان شب تو میدرخشد.
قدمهایت بر زمین، همچون شکستن پوست گردو، صدای آغاز قصههاست؛ قصههایی که پیران میگویند و کودکان در آغوش شب میشنوند.
تو میآیی، ای یلدا، تا یادمان آوری که در بلندترین شب، گرمی دلها چراغ میشود.
تو میآیی تا بگویی هر دانهی انار، هر برش هندوانه و هر قصهی کهن، پیوندیست میان ما و روشنایی فردا.
یلدای خیال، مبارکِ دلهای روشن و نگاههای سبز.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#نقد

خیاط زندگی
بسیار تلاش میکنی تا همه چیز را به دست خودت ببری و بدوزی، اما فراموش مکن که آن جامه را نه تو، بلکه عروس یا داماد تو بر تن خواهد کرد. بگذار او خود، به دلخواه خودش، لباس زندگیاش را ببرد، بدوزد و بر قامت خودش بیاراید. هر انسانی حق دارد طرح و رنگ روزگارش را خودش انتخاب کند و در مسیر خودش گام بردارد.
تو باید بپذیری که جایگاه هر کس در زندگی مشخص است؛ جایگاه تو نیز روشن است. پس به اموری که به تو تعلق ندارند سرک نکش و در آنها دخالت مکن. چرا چنین فکر میکنی که باید در هر کار و هر تصمیمی نظر دهی و راه بنمایی؟ کسی که به بلوغ رسیده، ازدواج کرده و خود پدر یا مادر شده، بهخوبی میداند چه چیزی نیکوست و چه چیزی ناپسند، چه به صلاح اوست و چه به زیانش.
پس آرام بنشین و دست از نصیحتهای به ظاهر دلسوزانه بردار؛ نصیحتی که بیش از آنکه راهگشا باشد، بوی دخالت میدهد.
زندگی هر کس قلمرو اوست؛ هر کس باید خود نگارگر سرنوشت خویش باشد. اگر میخواهی بزرگی و احترامت پایدار بماند، مرزها را پاس بدار و بگذار دیگران آزادانه در قلمرو خودشان نفس بکشند.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد ✍🏻مریم قپانوری
