رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

روایت یک شلوار و هزار اراده

22 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

روایت یک شلوار و هزار اراده

در دوران کودکی هنگامی که شلوارم به‌گونه‌ای غیرقابل ترمیم پاره شد، به جای اندوه خوردن یا چشم‌انتظار ماندن، تصمیم گرفتم آن را به فرصتی برای آموختن و ساختن بدل کنم. شلوار را با دقت باز کردم، درزهایش را شکافتم و قطعاتش را جدا کردم ؛ در حال کشف نقشه‌ای پنهان بودم که خیاطی ماهر آن را سال‌ها پیش طراحی کرده بود؛به دنبال مهندسی معکوس.

پارچه‌ای ساده و بی‌ادعا در اختیار داشتم. آن را پهن کردم و قطعات شلوار را بر رویش قرار دادم، با سنجاق تثبیت‌شان کردم و طرحی ابتدایی پدید آوردم. چرخ خیاطی در خانه نبود، اما دستانم، سوزنی قدیمی و اندکی نخ کافی بود تا نخستین گام را بردارم.

در سکوت اتاق، کنار پنجره‌ای که نور ملایمی از آن می‌تابید، نشستم و دوختن را آغاز کردم. هر کوک، نشانی از امید بود؛ هر گره، تجسمی از اراده. تنها یک لنگه از شلوار را توانستم با دست بدوزم، اما آن لحظات، سرشار از حس توانمندی و خلاقیت بود.

چند روز بعد، پدرم با چهره‌ای خسته اما رضایتمند، به خانه بازگشت. حقوق اندک کارگری‌اش را دریافت کرده بود و با آن، برایم شلواری نو خرید. آن هدیه، اگرچه از سر مِهر بود، اما هیچ‌گاه نتوانست جای آن لنگه‌ای را بگیرد که با دستان خود دوخته بودم؛ چرا که آن نمادی بود از آغاز راهی که به خودباوری و آفرینش ختم می‌شد.
#نقد #به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی

17577874481757781798img_20250909_182947_493.jpg

 نظر دهید »

رزهای صورتی و پره‌های زردآلو

22 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

رزهای صورتی و پره‌های زردآلو

درب حیاطشان که گشوده می‌شد، گویی دری به بهشت باز می‌‌شد؛ قطعه‌ای از فردوس که بی‌هیچ اغراق، در دل آن خانه جا خوش کرده بود. درختان با میوه‌هایی به رنگ‌های خیال و گل‌هایی از جنس رؤیا؛ رز، نسترن ، یاس و محمدی همه و همه، حیاط را به گلستانی بدل کرده بودند که هر صبح، چشم را به ضیافتی از رنگ و عطر می‌برد.

هر روز که به دیدار زینب می‌رفتم، این منظره پیش چشمم جان می‌گرفت. زینب اهل درس و مشق نبود، اما ثروتشان زبانزد بود. هر صبح، با آغوشی پر از گل به مدرسه می‌آمد؛ گل‌هایی که نه فقط عطر داشتند، بلکه قدرت. بچه‌ها گرد او حلقه می‌زدند و او با بخشیدن هر شاخه، از هر کدام کاری می‌طلبید؛ گاهی مشق، گاهی کمک، گاهی همراهی.

یادم هست روزی به من وعده داد: اگر ریاضی را خوب یادش بدهم و با او تمرین کنم، دسته‌گلی از رزهای صورتی برایم خواهد آورد و روزی دیگر، که معلم ما را گروه‌بندی کرده بود و زینب در گروه ما افتاده بود، به بچه‌ها گفت اگر در درس پیشرفت کند، برای همه از مغازه‌ی روبه‌روی مدرسه آب آلبالو خواهد خرید.

ما بچه بودیم و ساده‌دل؛ می‌گفتیم آب آلبالو، اما حقیقت آن بود که کاسه‌ای از پره‌های زردآلوی خیس‌خورده بود، با هسته‌هایی که در دلشان رازهایی از گرمای تابستان داشتند. هر کاسه، دو تک‌تومانی قیمت داشت و طعمی که هنوز هم در خاطرم شیرین است.

زینب، با همه شیطنت‌های کودکانه‌اش، در زندگی من نقشی بزرگ داشت. او شاگرد بود، اما من نیز در سایه‌ی تدریس به او، آموختم چگونه بحث کنم، چگونه آموزش دهم، چگونه صبور باشم. تجربه‌ای که هم مرا پخته‌تر کرد و هم او را پیش‌تر برد وظهرها، پس از زنگ آخر، با کاسه‌ای آب آلبالو و باقالی، مزدی شیرین از تدریس می‌گرفتم؛ مزدی که در خاطره‌ها جاودانه شد.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757778637copilot_20250913_155214.jpg

 نظر دهید »

راز مروارید

21 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

راز مروارید
در دلِ تاریکیِ دریا، اطراف چشم‌های بی‌قرارِ امواج، مرواریدی آرام آرام شکل می‌گیرد؛ لطیف، درخشان و بی‌نظیر. اما این گوهرِ ناب، هرگز بی‌پناه نمی‌ماند. صدفی سخت و بی‌ادعا، بی‌آنکه خود جلوه‌ای داشته باشد، تمام هستی‌اش را وقفِ محافظت از آن زیبایی می‌کند. نه برای دیده شدن و نه برای تحسین شدن، بلکه برای حفظِ آن لطافتِ بی‌بدیل از زخمِ سنگ‌ها، تلاطمِ آب و نگاه‌های بی‌پروا.

و چه شبیه است این حکایت، به فلسفه‌ی حجاب. حجابی که برای جلوه‌گری نیست، بلکه برای آرامش و امنیت است. پوششی ساده، بی‌زرق و برق، اما سرشار از معنا. همان‌گونه که صدف، زیبایی مروارید را در دلِ خود پنهان می‌کند تا از آسیب‌ها در امان بماند، حجاب نیز آمده تا گوهرِ وجودِ زن را از تهاجمِ نگاه‌ها و حادثه‌ها محافظت کند.

اما آن‌گاه که حجاب، از سادگیِ معنا فاصله می‌گیرد و به استایل بدل می‌شود، دیگر صدفی محافظ نیست، بلکه ویترینی برای نمایشِ مروارید است. هدف، دیگر حفظِ گوهر نیست، بلکه نمودِ آن است و این، فاصله‌ای‌ست میان فلسفه و فرم، میان حقیقت و ظاهر.

زیباییِ مروارید، در پنهان بودنش معنا دارد و حجاب، در سادگی‌اش، به عمقِ دین و حکمت نزدیک‌تر است.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757704722copilot_20250912_222254.jpg

 نظر دهید »

فانوس‌های اتیلن

21 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

فانوس‌های اتیلن

در یکی از روزهای گرم تابستان، کارگرانی شریف و زحمت‌کش به‌همراه کارفرمایشان از کنار باغی متعلق به مجموعه‌شان عبور می‌کردند. مدیر مجموعه، که گاه در هیئت پدری مهربان ظاهر می‌شد، کارگران را به چیدن میوه از درختان باغ دعوت کرد.
کارگران، با نیتی پاک و قلبی مشتاق، خواستند در این بذل و بخشش مشارکت کنند و سهمی برایشان حاصل گردد. همگان در تعارف و ملاحظه‌ی مقام مدیر، در تردید و معذوریت ماندند.

سهم آن کارگران از این بخشش، سبدی از گلابی‌های سبز و نارس بود؛ میوه‌هایی چنان سخت و سنگین که گویی سنگ در برابرشان سر تسلیم فرود می‌آورد.

کارگری سبد را به انباری برد، چند سیب رسیده از یخچال بیرون آورد و میان گلابی‌ها نهاد. سپس پارچه‌ای بر آن‌ها افکند و در انتظار معجزه‌ی زمان نشست. روزها گذشت و آنان با طعنه و تلخی، سماق مکیدند و چشم به راه شیرینیِ این ترشیِ به ظاهر بی‌ارزش دوختند که به‌راستی از حلوای نسیه دل‌پذیرتر بود.

هفته‌ای بعد، هنگامی که پارچه کنار رفت، گلابی‌ها چون فانوس‌هایی زرد و درخشان رخ نمودند. مرد، با شگفتی و ناباوری، لب به تحسین گشود و گفت:
«باورم نمی‌شود! دانشی که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهن خاک خورده بود، امروز به بار نشست.»

زن لبخندی زد و به یاد آورد آنچه در کتاب زیست‌شناسی دبیرستان خوانده بود: گوجه‌فرنگی‌های کال را در کنار گوجه‌های رسیده قرار می‌دهند تا گاز اتیلن، که از میوه‌ی رسیده متصاعد می‌شود، کال‌ها را به سرخی و شیرینی رساند. اکنون همان قانون، گلابی‌های سنگ‌دل را به میوه‌هایی دل‌فریب بدل کرده بود.

اما سرنوشت گلابی‌ها در دست دیگران، رنگی دیگر داشت. هر یک از همکاران، روایتی خاص از سرنوشت آن میوه‌ها نقل کردند:
یکی گفت آن‌ها را رنده کرده و با همان شکل و شمایل، آبشان را نوشیده‌اند.
دیگری مدعی شد که بی‌خبر از مدیر، گلابی‌ها را به رودخانه سپرده‌اند.سومی اظهار داشت که آن‌ها را به گاوداری داده‌اند تا در خوراک دام‌ها گنجانده شود.

و مرد، در دل خویش اندیشید:
زندگی آکنده از گلابی‌های نارس است فرصت‌هایی خام و سخت که اگر با دانش، صبر و مهارت همراه شوند، روزی به ثروت و شیرینی بدل خواهند شد.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757678032copilot_20250912_151934.jpg

 نظر دهید »

فصل گردو فصل بیداری

21 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

فصل گردو، فصل بیداری

صبح هنوز از خواب شبانه‌اش بیدار نشده، که باغدار با چشمانی نیمه‌خواب و دلی پر از دغدغه، راهی صف نان می‌شود. بوی نان داغ، بوی زندگی‌ست؛ نانی که باید قوت روز باشد، هم برای تن خسته‌اش، هم برای دل نگرانش. سپس راهی باغ می‌شود؛ باغی که حالا صدای تق‌تق چوب و افتادن گردوها، موسیقی روزهای برداشت است. گاهی گردویی در آب می‌افتد و موجی کوچک می‌سازد، گاهی بی‌هوا بر سر باغدار فرود می‌آید و گاهی آرام روی خاک می‌نشیند، مثل دانه‌ای از امید.

اما این فصل، فقط فصل محصول نیست؛ فصل ترس هم هست. ترس از دزدهایی که شب را شکار می‌دانند و باغدار را مجبور کرده‌اند شب‌ها را با چشم‌های باز نگهبانی دهد و روزها را با کمر خمیده کار کند. هر گردویی که می‌افتد، انگار دل باغدار هم با آن می‌افتد با هزار امید و با هزار بیم.

و حالا، فرمان مقام قضایی آمده؛ فرمانی که فروش گردو را تا پایان شهریور در بند کشیده و باغدار را به صبر،کار و نگهبانی شبانه فرا‌ می‌خواند.»

انگار زمان هم به صف ایستاده، مثل نان سنگک، مثل دل باغدار. او باید صبر کند، نگهبانی دهد و گردوها را یکی‌یکی جمع کند تا روزی که ثمرِ زحمتش، بی‌دلهره به دست مردم برسد.
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
#به_قلم_خودم

1757663731copilot_20250912_110211.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 64
  • 65
  • 66
  • ...
  • 67
  • ...
  • 68
  • 69
  • 70
  • ...
  • 71
  • ...
  • 72
  • 73
  • 74
  • ...
  • 224
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس