رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

بی وزنی....

05 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

بی‌وَزنی

دلم یک آسمان پر از بادکنک می‌خواهد؛
بادکنک‌هایی که با ترکاندنشان شاید اندکی از این کرختی و سنگینی جان رها شود.
اما ترکاندنشان نیز جسارت می‌طلبد، جسارتی که در وجود خویش نمی‌یابم.

بی‌وزنی عالمی دیگر دارد؛ رهایی مطلق، دور از همه چیز. همچون بادکنکی که با جرم و چگالی ناچیزش، تنها با نسیمی سبک به اوج می‌رود، آن‌جا که دست دنیا و اهلش از رسیدن کوتاه می‌ماند.
اما زندگی را نمی‌توان همیشه از بالا به پایین نگریست؛باید در متن جامعه بود، باید درد و رنج مردم را لمس کرد.
تنها آنان که خود طعم رنج را چشیده‌اند، می‌توانند درد مردم را بفهمند،نه آنان که در بالا نشسته‌اند و متنعم از همه چیزند.

زندگی در میان مردم، زندگی برای مردم است.یاد مسئولانی می‌افتم که این روزها،
به جای اندیشیدن به معیشت و درمان دردهای مردم ـ همان دغدغه ولیّ جامعه ـ
دل‌مشغول طرح‌ها و لایحه‌هایی‌اند که تنها اقلیتی را در بر می‌گیرد؛از بحث موتورسواری زنان گرفته تا مسائل حاشیه‌ای دیگر.

باید در میان مردم بود.امروز راننده آژانسی را دیدم که نسخه درمان فرزندش را پشت فرمان گشود؛نسخه‌ای برای بیماری‌ای ساده و مُسری،اما هزینه‌اش چنان سر به فلک کشیده بود که دل آدمی به درد می‌آمد. به زعم خودش، منِ مسافرِ هر روزه، دست به جیب و کاره‌ای هستم تا شاید اندکی از دردش را دوا کنم.

یا راننده‌ای دیگر، که ظهرگاه در میان ترافیک و نق‌زدن‌های بی‌پایان، به بهانه خستگی و فشار راه، درخواست پول بیشتری می‌کرد.

ما نه مسئولیم و نه در جایگاه آنان،
اما اگر دستمان می‌رسید، بی‌تردید کاری می‌کردیم.
#رها_نویسی
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1764164517img_20251126_171051_192.jpg

 نظر دهید »

چگونه یک مادر و مربی باشیم؟

03 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

مادرانه

زمان در گذر است. روزگاری که هر لحظه‌اش رنگی تازه دارد و بر مدار دیگری می‌چرخد. این‌بار همه چیز در یک دم دگرگون شده است. نقش مادری در وجودم چنان پررنگ شده که حتی در میان هیاهوی کار و مسئولیت‌های روزانه، همچنان مادر بودن بر همه چیز سایه افکنده است.

سخن از مادر است؛ واژه‌ای که هر بار بر زبان می‌آید، بوی نخستین لحظات زندگی را با خود دارد. مادر نخستین آموزگار انسان است؛ کسی که پیش از آن‌که کودک زبان باز کند، او را با زبان محبت و مراقبت تربیت می‌کند. مادر است که خوردن را می‌آموزد، خوابیدن را آرام می‌بخشد و نخستین درس‌های زندگی را در آغوش خود به کودک می‌سپارد.

این روزها، ایام سوگواری بی‌بی دو عالم است؛ روزهایی که اشک‌ها جاری می‌شوند، روضه‌ها برپا می‌گردند و دل‌ها در غم و اندوه شریک می‌شوند. اما در میان این گریه‌ها و عزاداری‌ها، پرسشی عمیق در دل می‌جوشد: چند نفر از ما حقیقتاً مادرانه رفتار می‌کنیم؟ چند نفر از ما نه تنها در مقام مادر، بلکه در مقام انسان، با دلسوزی و تربیت به دیگران می‌نگریم؟

مادری تنها به فرزند خود انسان محدود نمی‌شود؛ مادری یعنی نگاه پرمهر به همه‌‌ی اطرافیانمان، چه فرزندان خودمان باشند، چه فرزندان همسایه، همکار، یا حتی رهگذری که در کوچه و خیابان می‌بینیم. مادری یعنی دل‌سوزی بی‌مرز، تربیتی که از عشق سرچشمه می‌گیرد و می‌شود الجار ثم الدار، مسئولیتی که فراتر از خانه و خانواده، به جامعه و جهان گسترش می‌یابد.

پس بیندیشیم؛ در این ایام که یاد مادر عالم در دل‌ها زنده است، ما چگونه می‌توانیم مادرانه‌تر زندگی کنیم؟ چگونه می‌توانیم در رفتار، گفتار، در نگاه، مهر و تربیت را جاری سازیم؟ شاید پاسخ در همان لحظه‌های ساده‌ی روزمره نهفته باشد: در دستگیری از کودکی خسته، در نشان دادن راه به جوانی سرگردان، در صبری که به همکار یا همسایه هدیه می‌کنیم.

مادری، هنر زیستن با عشق است و چه زیباست اگر هر یک از ما، در هر جایگاهی که هستیم، اندکی مادرانه‌تر رفتار کنیم.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1763979831bco.a4171f96-c4d2-45a1-ae2f-98b182b6e179.png

 نظر دهید »

پله پله تا ملاقات خدا

03 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

پله‌پله تا ملاقات خدا
سفری در پیش داریم؛ سفری که تنها با صبر و ایستادگی معنا می‌یابد. هر پله یک آزمون است؛ گاهی سنگین چون گذشتن از جان و شهادت، گاهی روشن چون چراغ ایمان. این راه، راهی است که از دل نظام و جمهوری اسلامی می‌گذرد؛ نظامی که خود همچون نردبانی است برای بالا رفتن، برای نزدیک شدن به حقیقتی که روزی ظهور خواهد کرد و ما را تا خدا خواهد برد.

در این مسیر، مادری قدکمان ایستاده است؛ مادری که قامتش خم شد اما هدفش هرگز نشکست. او لحظه‌به‌لحظه پای ولایت ایستاد. چون ستون استوار خانه‌ای که در طوفان‌ها فرو نمی‌ریزد. خمیدگی قامتش خود نشانه‌ای شد از ایثار و پایداری.

او نگذاشت این راه خاموش بماند؛ با اشک‌هایش چراغی روشن کرد، با دعاهایش آسمان را گشود و با صبرش نسل‌ها را به یاد آورد که مسیر خدا تنها با ولایت و ایستادگی زنده می‌ماند. هر گام ما بر این پله‌ها، بر شانه‌های اوست و هر صعود، ادامه‌ی راهی است که او با خون دل و خمیدگی قامتش هموار کرد.

پس پله‌پله، با یاد مادران ایستاده و با پشتیبانی ولایت، تا ملاقات خدا پیش می‌رویم؛ سفری که خود آغاز جاودانگی است.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#سوژه_هفتگی

17639409281763926868img_20251123_220417_710.jpg

 نظر دهید »

غروب غیرت و طلوع بی حیائی

03 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

غروب غیرت،طلوع بی‌حیائی

نزدیک غروب است؛ لحظه‌ای که خورشید بساط نورش را جمع کرده و پشت کوه‌ها پنهان می‌شود. خیابان‌ها مملو از جمعیت است. ماشین‌ها در ترافیک نفس‌گیر و عابران در شتابی بی‌قرار در تردد هستند. ما نیز در میان این سیل بی‌پایان، لحظه‌ای درنگ می‌کنیم.

از برابرمان زنانی می‌گذرند با پوشش‌هایی که نه بوی حیا دارد و نه نشانی از وقار. روسری‌هایی که بر زمین افتاده‌اند، لباس‌هایی که از کت به کراپ رسیده‌اند و مردانی که دست در دستان همسرانشان، چشم و گوش بسته، بی‌خبر از آن‌همه غیرت و مردانگی که روزگاری سرمایه‌ی مرد بودن بود. جاده بند آمده است، اما در دل من چیزی فراتر از ترافیک بند می‌آید؛ خاطره‌ای پرواز می‌کند به سال‌هایی دور، به روزهایی که دختر خردسالم را می‌خواستم از پوشک بگیرم.

بی‌کس و بی‌راهنما، به جستجوی راه‌حل در سایت‌ها و کانال‌ها پناه بردم. نوشته بودند: کنار فرزندتان بنشینید. او را بر صندلی کوچک توالتش بنشانید، برایش شعر بخوانید، آواز سر دهید تا بی‌هراس و بی‌دغدغه کارش را انجام دهد. بارها این نسخه را تکرار کردم، اما هر بار پاسخی جز ناکامی و لجبازی کودکم نصیبم نشد.

تا آن روز که خسته و دلگیر، دخترم را به حال خود گذاشتم. لحظاتی بعد، در سکوتی کودکانه، درِ سرویس بهداشتی بسته شد. او بی‌نیاز از حضور مادر، در خلوت خود کارش را انجام داد و بیرون آمد؛ با همان حیا و پرده‌ای که از کودکی در جانش بی هیچ خواست و اراده‌ای ریشه دارد.

اما خاطره‌ای دیگر؛ روزهایی که برای رسیدن به محل کار، ناگزیر سوار ماشین آژانس می‌شدم. هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم لحظه‌ای را که دست در کیف می‌کردم تا کرایه بدهم و پسر دوساله‌ام با غیرتی کودکانه پول را از دستم می‌گرفت و خودش به راننده می‌داد. آن غیرت، حیا و آن احساس مسئولیت، در وجود کودک موج می‌زد.

اما امروز چه شده است؟ چه بر سر آن حیاها و غیرت‌ها آمده؟ دخترانی که روزگاری برای پایین کشیدن شلوار در خلوت بیت‌الخلا، از نگاه دیگران ابا داشتند، اکنون بی‌پروا در برابر چشم‌ها ظاهر می‌شوند. پسرانی که غیرتشان در حفظ حرمت مادر، خواهر و همسرشان بود، امروز خود را بی‌هیچ پرده‌ای در معرض دید عموم قرار می‌دهند.

آری، تربیت اگر از آغاز بر فطرت دینی و اسلامی بنا شود، زندگی نیز رنگ دین و ایمان می‌گیرد. اما اگر این بنیاد سست باشد، نتیجه چیزی جز بی‌عفتی و بی‌حیایی نخواهد بود.



#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1763939778img_20251124_023811_281.jpg

 نظر دهید »

لقمه شیرین مورچه‌ها

30 آبان 1404 توسط مریم قپانوری

لقمه‌ی شیرین مورچه‌ها

صدای خشن و بلند اگزوز، همچون بانگی آشنا، کوچه را پر کرد. بچه‌ها با شوقی کودکانه، پله‌ها را یکی‌یکی دویدند پایین؛ با عجله درِ حیاط را باز کردند و بابا، با گام‌هایی سنگین و رنگ و رویی پریده، وارد شد. چشمانش، خسته و نیمه‌بسته، به خواب التماس می‌کردند تا لحظه‌ای آرامش پیدا کنند.

من جلوتر رفتم، سلامی از جنس مِهر بر زبان آوردم؛ سلامی که شعله‌ای کوچک در دل پدر افروخت. نایلون‌های خرید را از دستانش گرفتم. او لباس‌های روزانه را کنار گذاشت، متکایی برداشت و بر زمین دراز کشید. کنترل تلویزیون را در دست گرفت و بی‌هدف شبکه‌ها را بالا و پایین کرد. من با سینی چای، آرام در کنارش نشستم؛ حضورم را همچون سایه‌ای آرام در کنار خستگی‌اش جا دادم.

کودکان یکی‌یکی آمدند؛ هر کدام با دستان کوچکشان، دست و پای پدر را می‌کشیدند، می‌خواستند او را به ضیافت بازی‌های کودکانه‌شان ببرند. اما پدر، نای برخاستن نداشت. اصرار از کودکان، انکار از پدر. لحظه‌ای بغض در گلویشان پیچید، اما باز هم با سماجت کودکانه، دست و پای او را کشیدند.

این بار من بودم که با خستگی و خواهشی نرم، از او خواستم همراهشان شود. اما باز هم توان برخاستن نبود. لحظه‌ای مکث کردم، به چشمان خسته‌ی بابا نگاه کردم؛ چشمانی که حکایت روزهای سخت و بی‌پایان کار را در خود داشت. با لبخندی نیمه‌پنهان گفتم:
«خب، بلند شو دیگر… این‌ها مثل مورچه اطرافت حلقه زده‌اند؛ لقمه‌ای شیرین پبدا کرده‌اند و می‌خواهند تو را تا درون لانه‌ی شادمانه‌شان ببرند.»

پدر، لبخندی از رضایت بر لب نشاند؛ لبخندی که خستگی را لحظه‌ای کنار زد. آنگاه، جمع کوچک و دونفره‌ی ما را ترک کرد تا به دنیای پرهیاهوی کودکان قدم بگذارد؛ به لانه‌ی مورچه‌ها، جایی که خستگی در برابر شادی کودکانه رنگ می‌باخت.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1763682259img_20251121_031211_667.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 8
  • 9
  • 10
  • ...
  • 11
  • ...
  • 12
  • 13
  • 14
  • ...
  • 15
  • ...
  • 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • زينب صالحي هاردنگي
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • طالب نور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس