شقایقها در قاب دلتنگی
شقایقها در قاب دلتنگی
نوبهار که میرسد، دشت دوباره جان میگیرد. شقایقها یکییکی سر از خاک برمیآورند؛ گلهایی که همیشه شکفتنشان در دل خود نشانی از امید دارد و در عین حال داغی پنهان در دل. گویی طبیعت نیز میخواهد بگوید هر رویشی، با رنجی در دل و هر لبخندی، با بغضی نشکفته همراه است.
امسال که سفرهی هفتسین را میچینم، دستهایم آرام نیستند؛ اندوهی نرم، مثل سایهای قدیمی، دور و برم میچرخد. هفتسین همیشه برایم آیینی از روشنایی بوده، اما امسال نورش از پشت غبار دلتنگی عبور میکند.
قابی تهی داشتم؛ سالها نگاهش میکردم و نمیدانستم روزی با چه تصویری پر خواهد شد. همیشه حس میکردم سهم این قاب، لحظهای ماندگار است، تصویری که قرار است نه فقط دیده شود، بلکه حس شود و امروز، وقتی در کنار سفره قرارش دادم، فهمیدم جایش از پیش تعیین شده بود؛ قاب تهیام سرانجام پر شد با یاد کسی که برایم معنا و مهر دارد، با حضوری که وجودش را در عمق جان حس میکنم.
#مرقومات_جنگی
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم ✍ مریم قپانوری




