رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

فول آپشن...

01 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

فول آپشن
هر لحظه رنگ چهره‌اش سرخ‌تر می‌شد. اطرافش حلقه زده بودند. هر کسی سوالی می‌پرسید. جلوتر رفتم قضیه را از نفرات جلویی پرسیدم. آقای ایکس با نگرانی از وضعیت پسر نوجوانش می‌گفت. آخر او را میان جمعی از اغتشاش‌گران گرفته‌ بودند. از کاری که فرزندش کرده بود خبر نداشت. روز اول به دیدار پسرش به زندان رفت. با نا امیدی تمام دوباره به سر کار برگشت. همکاران از وضعیت پسرش پرسیدند؛ او گفت: “می‌خواهند فرزندش را به مرکز استان منتقل کنند؛ حالا حالا در زندان تشریف دارد.” پدر روزهای سختی را می‌گذراند. از لابه لای دستگاه پمپاژ آب، نیم نگاهی به او انداختم.با گوشی قدیمی عکس‌های پسرش را زیر و رو می‌کرد. صدای پچ و پچ همکاران می‌آمد؛ نکند می‌خواهند او را اعدام کنند! پدر بی خبر از کارهای پسر، سر در گریبان غم و غصه کرده بود و حسرت روزهایی را می‌خورد که نتوانسته‌ نوجوانش را آنطور که باید و شاید تربیت کند. روزهایی که با ذوق و شوق آخرین مدل گوشی همراه را برایش فراهم کرده بود و او را در فضای بی در و پیکر مجازی رها کرده بود.

فردای آن روز فرزندش را به مرکز استان متتقل کردند پدر آن روز را هم سرکار حاضر نشد. به آن‌ها گفته بودند تا پایان اغتشاشات خبری از ملاقات نیست.روزهای بعد سرکار آمد. از فرزندش مانند همه‌ی این سال‌ها خبری نداشت. در دلش غصه‌ی عظیمی بود. دست و دل کار کردن نداشت.
چند روز گذشت. آتش فتنه شعله‌ورتر شد.مساجد،مدارس،حوزه‌ها و… در آتش فتنه‌گران و آشوبگران ناجوانمردانه سوخت. خون بی‌گناه مدافعان امنیت بر زمین ریخت. مردم بینا شدند؛دانستند که این‌ جنایات دیگر اعتراض نیست. با بصیرت و دفاع از نظام اسلامی به میدان آمدند، تجمع کردند. ندای اعتراضشان را مسالمت آمیز به گوش مسئولان رساندند. صف اعتراضشان را از آشوبگران جدا کردند و با تاسی و همراهی با ولایت آتش فتنه را خواباندند.

آقای ایکس بعد آشوب‌ها با خوشحالی به محل کار برگشت. خبر آزادی فرزندش را با وثیقه‌ی کلان داد. این‌بار دیگر همان پدر بی‌خبر از فرزندش نبود. با خودش می‌گفت دیگر نمی‌گذارم فرزندم طعمه‌ی خودخواهی فتنه‌گران بشود.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
#روایت_بیداری

 نظر دهید »

آفتاب و آینه

01 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

آفتاب و آینه
همه جای خانه را به هم ریختند. با اسباب و وسائل خانه بازی می‌کنند. دیگر حتی اسباب‌بازی‌ها هم گوشه‌ی عُزلتشان را پر نمی‌کند. آینه‌ی قدیمی را برداشتم با اندک نوری که از پنجره به درون اتاق تابیده بود دفتر خاطرات کودکی‌ام را برایشان ورق زدم. آن زمان که آینه را به سمت نور می‌چرخاندیم و پرتوی درخشان آفتاب را به دیوار اتاق منعکس می‌کردیم. آینه را تکان می‌دادیم و هربار به دنبال گرفتن نور منعکس شده در جای جای اتاق می‌گشتیم. وقتی آن را با دستان کوچکمان لمس می‌کردیم وجودمان غرق در شادی و شعف می‌شد و یا آن زمان که با میله‌ی خودکار، روی دفتر سفید با تابش نور خورشید رنگین کمانی از نور را درست می‌کردیم.
دل و وجود آدمی دنبال نور حقیقی می‌گردد؛ نوری که به سراسر هستی ساطع می‌شود، نه شب می‌شناسد و نه روز، همه جا و هر زمان هست، خلوت و جلوت را پر می‌کند، همه‌ی الطاف رنگارنگش را با آفریدن رنگ‌ها و نگاره‌ها در هستی گسترانده‌ است و اوست که نور آسمان‌ها و زمین است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

چگونه آمریکا به ملت ایران خدمت می‌کند؟

23 دی 1404 توسط مریم قپانوری

پلاویکس تحریمی

مادرم بیمار بود. هربار نیاز به تعویض دفترچه و گرفتن داروهای جدید داشت؛ داروهایی که از خارج وارد می‌شد تا شاید مرهمی بر رنج و دردش باشد.خوب به خاطر دارم هربار برای گرفتن دارو از داروخانه چه پروسه‌ی عظیمی را باید پشت سر می‌گذاشتیم. از نسخه‌ی دست نویس دکتر به اداره‌ی بیمه و از اداره‌ی بیمه به داروخانه‌ی خاص. هربار قیمت داروها بیشتر از قبل بود. دیگر پول کارگری پدر و کمک‌های این و آن افاقه نمی‌کرد.مسئول داروخانه هربار با ناامیدی و یاس از تحریم می‌گفت؛ از کم بودن داروی پلاویکس و قیمت‌های سر به فلک کشیده‌ی آن‌.

مدتی گذشت و زمزمه‌های مذاکره و برجام رخ داد. بخشی از تاسیسات هسته‌ای را بتن ریزی کردند. ایران در همه حال صداقت خودش را اثبات کرده بود اما این آمریکا و بدخواهان بودند که پشت چهره‌ی به ظاهر صادقشان هربار با تحریم‌های بیشتر چرخه‌ی حیات زندگی بیماران را مختل می‌کردند.

از برجام و مذاکره چیزی جز تحریم‌های ظالمانه و بیشتر نصیب ملت و کشور ما نشد. ما با همه‌ی رنج و درد تحریم‌های ظالمانه را درک کردیم. سال‌ها گذشت به میز مذاکره رفتیم بنا بود تحریم‌ها برداشته شود اما تحریم‌ها که برداشته نشد بماند؛ سایه‌ی جنگ و شهید شدن هزاران نفر در جنگ دوازده روز نیز به آن همه ظلم و تعدی اضافه شد.
روزگار به ما آموخت از جنگل متوحش روباه پیر، سگ هار و صاحب افسار گریخته‌اش چیزی جز تحریم،فشار و ظلم نصیب و روزی احدی نخواهد شد.
#نقد
#به_قلم_خودم
#بیداری_ملت
#روایت_بیداری

 نظر دهید »

بی حصار در دنیای مجازی

23 دی 1404 توسط مریم قپانوری

بی‌حصار

همیشه، هر زمان و هر مکان که حوصله‌ی تنهاییمان ته می‌کشید با چند رمز ساده وارد دنیایی نقاب دار می‌شدیم. به ظاهر دور همدیگر جمع بودیم اما در باطن دل و هوشمان در گرو کانال‌ها و گروه‌هایی بود که وقت و بی وقت با اخبار و مطالب از هر سنخ و ایل و تباری می‌آمد و زمان تنهایی‌مان را پر می‌کرد. پیامک‌های کوتاه و بی روح با استیکرهای به ظاهر شادش جای احوالپرسی‌های کوچه و بازار و خانه را گرفته بود. دنیا، دنیای نقاب‌ها بود نه صدایی داشتیم و نه چهره و تصویری واقعی در حافظه خاکستری ذهنمان.
چند روز گذشت زندگی به روال سابق برگشت. کانال خبری تلویزیون گرد و غبار در هم تنیده‌‌اش را پاره کرده بود و تنها مرجع برای کسب اطلاعات بود. تماس‌ها و حضور در کاشانه اطرافیان و دوستان قلبمان را شاد کرده بود. از میان آن‌ها تماس یک دوست که فکرش را هم نمی‌کردیم آمد. تماسی از جنس حضور ؛ حضوری که در سابق با پیامک، کانال و
گروه مجازی بود حتی تصوری از چهره، صدا و صوت نبود.
زندگی در همین صداها،چهره‌های واقعی بدون نقاب جاری است. باید نقاب‌ها را از میان برداشت .این روزها قطعی اینترنت ثوابی دیگر هم داشت؛ نقاب از چهره‌ی منافقان کوردل برداشته شد همان‌هایی که دست‌های ناپاکشان آغشته به خون هزاران لاله‌ی در خاک خفته‌است.
#نقد
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی

 نظر دهید »

راههای کسب آرامش در زندگی

17 دی 1404 توسط مریم قپانوری

ریل آرامش

همیشه از گریختن ماشین زیپ لباس‌ها و متکاها دلگیر بودم؛ بارها آن‌ها را به دست دوزنده‌ای سپردم، اما پس از یکی دو بار کشیده شدن، باز همان آشفتگی به جای خود بازمی‌گشت. هر بار که چشمم به زیپ‌های نیمه‌جان و دررفته می‌افتاد، درونم از این بی‌نظمی می‌لرزید.

روزی تصمیم گرفتم خودم، راهی برای رام کردن این ماشینِ زیپِ سرکش پیدا کنم. صبح را با زیپ‌ها گذراندم؛ ور رفتن، آزمایش کردن و فکر کردن. لحظاتی بعد به ذهنم رسید همان ترفند ساده‌ای را که دوزنده به کار می‌برد، با اندکی صبر و مسامحه، خودم به کار ببندم. کنار ریل زیپ را بریدم، ماشین زیپ را دوباره در مسیرش قرار دادم سپس آن قسمت پاره شده را با دوخت‌های دندانه‌موشی چنان بستم که دیگر راهی برای گریختن نداشته باشد.
زندگی ما مثل همین زیپ است. گاهی مشکلات و حوادث از ریل آرامش بیرون می‌زنند. اگر در برابرشان تنها به زور و لجاجت بایستیم، شاید دوباره از دستمان فرار کنند؛ اما اگر با اندکی صبر، مسامحه و تدبیر، راهشان را ببندیم، آرام آرام در جای خود می‌نشینند. راهِ حل بسیاری از دشواری‌های زندگی نه در جنگیدن بی‌امان، بلکه در صبر، تدبیر و اندکی گذشت است. مشکلات را همیشه نمی‌توان از ریشه برید، اما می‌توان با آرامش و اندکی هنر، آن‌ها را در مسیر درست نگاه داشت.
#رها_نویسی
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1767788070img_20260107_154254_318.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 33
  • 34
  • 35
  • ...
  • 36
  • ...
  • 37
  • 38
  • 39
  • ...
  • 40
  • ...
  • 41
  • 42
  • 43
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس