عکس نوشته لیله المبیت
#عکس_نوشته_تولیدی

#عکس_نوشته_تولیدی

مُبصر اصلاحات
یک زمانی، وقتی نظم کلاس بههم میریخت، مدیر مدرسه تصمیم میگرفت همان دانشآموز شلوغکار را به عنوان نماینده و مُبصر کلاس بگذارد، نه از روی علاقه، بلکه چون میدانست آن دانشآموز روی بقیه نفوذ دارد و با مسئولیت دادن به آن، هم خودش تربیت میشود و هم کلاس و مدرسه آرام میگیرد.
امروز به ظاهر در صحنهی سیاست، نمایندهی اصلاحات بالاترین منصب سیاسی را دارد. شاید هنوز شلوغی هست، شاید هنوز نظم کامل نشده ولی وقتش رسیده که مثل آن کلاس، به جای تقابل، همدلی کنیم. شاید همین مسئولیت، موجب تربیت بشود.یقینا اتحاد، راه اصلاح را هموار میکند.
#به_قلم_خودم
✍🏻*مریم قپانوری*

ترخینه، آنتی بیوتیک لُرها
در شهر ما، هر سال وقتی هوا کمی خنک شده و از عطش گرما کم میشود، بانوان دستی بر آتش میزنند تا ترخینه درست کنند.
ترخینه غذاییست که از دوغ گرمادیدهی گازدار مَشکی، بلغور گندم، سبزی آش، سیر و چند سبزی مخصوص درست میشود. همه میگویند این غذا برای زمستان مثل داروست، مخصوصاً وقتی کسی سرما میخورد.
بعد از اینکه مواد خوب با هم مخلوط میشوند و میجوشند، دیگ پر از ترخینه را میگذارند تا نفسی تازه کند و سرد شود.
مادران گیس سفید دوران دیده با دست گلولهای از آن را در بلغور ریز و دانه دانه میغلتانند و در سینی مسی پهن میکنند تا خشک شود.
این کپسول آنتی بیوتیک باید زیر آفتاب داغ خشک شود. اما خشک کردنش دردسر دارد. باید جایی به دور از چنگال گرسنهی گربهها و ردپای خاک گذاشته شود.
وقتی ترخینهها خشک میشوند، در ظروفی در بسته جا خوش کرده و ننه سرما که از راه میرسد، به مهمانی عدس با آن آش درست میکنند. یک آش داغ و خوشعطر که همهی اهل خانه را گرم میکند.
مردم شهر ما مخصوصاً لرها، باور دارند که ترخینه بهترین داروی سرماخوردگی است
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

طبیبُ دَوّار بِطِبّه، قصهی من
از همان سال اول دبیرستان که انتخاب رشته کردیم، یک آرزو در دلم ریشه گرفت: پزشک بشوم. نه فقط برای اسم و رسمش، بلکه چون همیشه دلم میخواست بتوانم درد کسی را دوا کنم.
برای رسیدن به این آرزو، شب و روز درس میخواندم. زیست، شیمی و زبان انگلیسی را با عشق میخواندم، طوری که نمره نهاییام در هر سه درس بالاترین نمره شهرستان شد. همه میگفتن «تو دیگر قبول میشوی!» ولی یک چیزی کم بود.
من بلد نبودم چطور تست بزنم. نه مشاور خوبی داشتم، نه کسی که راه درست را به من نشان بدهد و نه پول و هزینهی کلاسهای جور و واجور کنکور. نتیجه این شد که پزشکی قبول نشدم.
اما درست وسط آن روزهای پرتنش، یک اتفاقی افتاد که زندگیام را زیر و رو کرد. مادرم دیالیزی شد. دیابت کهنه، فشارخون و دردهایی که به ندرت کسی میتوانست درمانش کند. او را به بیمارستان بردیم و من از همان لحظه، دیگر فقط یک داوطلب کنکور نبودم؛ شدم همراه، مراقب، و حتی یک جورایی مشاور پزشکی.
با اینکه هنوز دانشآموز بودم، اطلاعاتم از زیست و شیمی آنقدر زیاد بود که وقتی دکترها دربارهی داروها و مکانیسم بیماری حرف میزدند، من دقیقاً میفهمیدم که چه میگویند. حتی چندبار، وقتی دیدم دارویی که تجویز شده ممکنه با داروی دیگر تداخل داشته باشه، با احترام تذکر میدادم. دکترها اولش با تعجب نگاهم میکردند و بعضا واکنشهای بد و منفی نشان میدادند، ولی بعد از چند بار، خودشان شروع کردن ازمن نظر خواستن.
آن روزها، من کنار مادرم بودم، نه فقط با دعا و دلنگرانی، بلکه با علم و دقت. پرستارها میگفتند حضورم باعث شده روند درمان بهتر پیش برود. مادرم هم با نگاه پرمحبتش، انگار بهم میگفت: «تو همان طبیبی هستی که همیشه آرزویش را داشتم.»
اما با همهی اینها، کنکور را از دست دادم. اولویتهایم دیگر عوض شده بود. شاید همین باعث شد که من را به مسیر جدیدم ببرد؛ به حوزه و به دنیای نیمه پُر طب سنتی و به آن لقب شیرین:
طبیب دَوّار بِطِبّه
حالا، من مریم، کسیام که گاهی از شهری به شهر دیگر میروم، با تبلیغ و حرفهایم دلها را آرام میکنم و هر روز، با لبخند، یادم میآید که گاهی نشدن یک آرزو، یعنی رسیدن به یک رسالت بزرگتر مثل رسالت تبلیغ.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
پ.ن:
1)مِنْهَا طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ یَضَعُ ذَلِکَ حَیْثُ الْحَاجَةُ إِلَیْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْیٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُکْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَیْرَةِ.خطبه108 نهج البلاغه.
حضرت علی (ع) در این خطبه، پیامبر اکرم (ص) و رسالت تبلیغی ایشان را به طبیبی دَوّار تشبیه کردند که خود طبیب به بالین بیمار روحی میرود.
2)هنوز هم دوستان طلبهام منرا تشویق به درس خواندن برای پزشکی و پزشک شدن میکنند، اما من با بچهها و مشغلهی متاهلی فرصتی برای برگشتن به گذشته ندارم.
من و پزشکی؛ از کاکتوس تا کالبد ملخها
از همان بچگی یک چیزی در وجودم قلقلکم میداد. وقتی بچهها پای کارتون مینشستند، من پای برنامههای پزشکی مینشستم، با یک دفترچه که جلدش پر از عکس آناتومی بود. هر چی میشنیدم، یادداشت میکردم. حتی برای خودم اسم مستعار گذاشته بودم: «دکتر مریم ایزدی» چون حس میکردم یک روزی واقعاً دکتر میشوم، فقط هنوز کسی نمیداند!
یک بار که خیلی کنجکاو شده بودم، تصمیم گرفتم یک آزمایش مهم انجام بدهم. آمپول بیکمپلکس پیدا کردم و با نهایت دقت، به کاکتوس خانه تزریقش کردم. کاکتوس بیچاره تا یک هفته بعد، یک جور خاصی نگام میکرد، انگار هنوز داشت فکر میکرد چی بهش گذشته و در نهایت زرد شد.
ملخها هم قربانی علاقهام شدند. با قیچی کوچک شکمشان را باز میکردم، با دقت نگاه میکردم، بعد میگفتم: «عمل موفق بود، فقط بیمار پرواز کرد!»
در دبیرستان، رشته تجربی را انتخاب کردم، چون فکر میکردم این مسیر منرا مستقیم میبرد به اتاق عمل. عاشق آزمایشگاه بودم. هر نمونهای که دستم میرسید، میگذاشتم زیر میکروسکوپ، تصویرش را میکشیدم، و در دفترم مینوشتم: «موجود ناشناخته ، بررسی بیشتر لازم است».
کتابهای پزشکی برایم مثل رمان عاشقانه بودند. با هر صفحه، یک تپش جدید در قلبم حس میکردم. اما کمکم فهمیدم پزشکی فقط درمان جسم نیست. گاهی یک کلمه، یک نگاه، یک دعا، میتواند بیشتر از هزار دارو اثر بگذارد.
و اینطور بود که من، با همان عشق قدیمی، به جای طبیب جسم، طبیب روح شدم. هنوز هم وقتی کسی عطسه میکند، ناخودآگاه میگویم: «علائم خاص؟ بررسی شود!» و دفترچهام را باز میکنم.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
