رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

گمشده.

09 مرداد 1404 توسط مریم قپانوری

گمشده
تابستان بود و ما مشغول بازی با بچه‌ها بودیم. پدرم از سرکار برگشت در دستش کاغذهایی بود که با خوشحالی آن‌ها را به مادرم داد. مادرم که سواد خواندن و نوشتن نداشت پرسید:” این کاغذ پاره‌ها چیست؟ ” پدرم با ذوق و شوقی وصف ناپذیر پاسخ داد : ” این‌ها بلیط کاروان مشهد است به امید خدا هفته بعد عازم هستیم. ” ما که تا آن‌زمان با خانواده فقط پارک می‌رفتیم، حالا برای اولین‌بار می‌خواستیم به سفر دور و درازی برویم.

روز موعود فرا رسید. خانه و زندگی و بزغاله‌های نازنازی و شیطون را به مادر بزرگ سپردیم. هفت‌نفری سوار اتوبوس شدیم. همه برای خدا‌حافظی با عزیزانشان آمده بودند. از شیشه‌ی اتوبوس به بیرون نگاه می‌کردم. هنوز هیچی نشده بود با خواهر بزرگترم برای نشستن کنار شیشه‌ی اتوبوس و باز کردن آن دعوایمان شد و مثل همیشه من زود کوتاه آمده و جایم را به خانم‌باجی دادم. تیر‌برق‌ها و جاده‌ها را رفتیم. آن‌ها رو به عقب می‌رفتند و ما رو به جلو.

فردای صبح همان روز به جنگلی بِکر و زنده با درختان سر به فلک کشیده‌ی بلوط به نام پارک ملی گلستان رسیدیم . سفره‌ی صبحانه را پهن کردیم و مشغول خوردن شدیم.

در پارک چشم‌هایمان به اسباب‌بازی، تاب و سُر‌سُره‌ای که در دویست‌متری از محل اتراق ما بود افتاد. همراه خانم باجی دویدیم و خودمان را به آنجا رساندیم. ساعتی گذشت، صدای ناله و شِیوَن مادرم همه‌ی فضا را پُر کرده بود.‌ آنقدر فریاد می‌زد که همه جنگل در دهانش جا‌ می‌شد. خودمان را به محل اتراق رساندیم. خواهر‌ کوچک‌ترم که برای بازی به دنبال ما آمده بود، در آن جنگل پردرخت و ترسناک گم شده بود. محیط‌بانان و جنگل‌بانان همه‌ی جنگل را زیر و رو کردند.

علی هم‌بازی ده‌ساله‌ ما در این سفر با انگشتش طرفی را نشان می‌داد که خواهرم از آنجا گذشته بود. ساکنان آنجا از وجود خرس و حیوانات درنده در پارک می‌گفتند و مادرم شیون‌ها و ناله‌هایش بیشتر می‌شد. پدرم که حسابی از رفتار سرخود و بی مهابانه‌ی ما عصبانی شده بود اشک من و خانم‌باجی را درآورد.

ساعتی در حیرت، ترس و بغض گذشت. همه گریه می‌کردیم. مادرم با التماس امام رضا را صدا می‌زد و خواهر معلولم را از امام رضا طلب می‌کرد.

راننده و مسافران همه منتظر، چشم‌ها نا‌امید از این‌همه جستجو بودند. یکی از مسافران به مادرم گفت:” احتمالا دخترت را خرس خورده است، بیایید تا برویم و بی‌خیال دختر معلولت شو. مادرم سر و صورت خودش را می‌خراشید، تمام وسایل سفرمان را از ماشین پایین آورد. با همان ناله‌ای که دیگر رَمَقی نداشت به همگان گفت:” تا زمانی‌که بچه ام پیدا نشود من از اینجا تکان نخواهم خورد.”

لحظاتی سخت، دردناک و پر از اشک گذشت. همه خواهرم را صدا می‌زدند اما اثری از او نبود.

نزدیک ظهر شد، گرما و هوای دم کرده جنگل همه را به ستوه درآورده بود. یکی از محیط‌بانان که تفنگ به دوش داشت، از لا به لای درختان در حالی‌ که دست خواهرم را گرفته بود، بیرون آمد.

آن روز ضامن‌آهو، ضامن خواهر معلولم شد و آن را صحیح و سالم بدون خط و خشی به دامن خانواده برگرداند.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1753962059img_20250731_150949_609.jpg

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: دینی لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ
  • زهرا نوري

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس