دل مشغولی.
دلمشغولی
حرفهایش روی ذهنم رژه میروند، همهی روز را روحم درکنارش زندگی میکند. آنقدر بُهت زده و متعجبم که نمیدانم چه کنم؟! به قول خودش شاید تنها کاری که میشود برایش انجام بدهم همان دعا کردن باشد.
چقدر دختر صبور و خوش برخوردی بود؛ آنقدر مهربان بود که جواب پیامک کوتاه نیم خطیام را در چند پیام مهربانانه میداد. امروز وقتی دیدمش درکنار آن مصافحه گرم و سخت، اشک چشمانش سرازیر شد. وقتی علتش را پرسیدم با کلی شرمندگی و ناراحتی از دستان ناجوانمردانه مردی گفت که صورتش را چون ذغال کبود کرده بود. خودش را با هقهقهای در نطفه خفه شده خالی میکند.
همهی تحملش دخترش زهراست .میگفت به خاطر زهرا امروز به خانه نرفتهام تا مبادا با چهره متشنج و ناراحت من شوکه شود و دوباره تشنج کند. گاهی فقط و فقط باید گوش کرد، سنگصبور بود و بس !
دلم میسوزد برای همهی آن مهربانیهایی که زیر دستان مردانه یک نامرد له شده و به فراموشی سپرده است. دلم برای دختری سهساله میسوزد که در دعوای پدر و مادرش از این خانه به آن خانه شده است. خدایا خودت پناه هر بی پناهی باش!
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#طلبه_نوشت
