ضیافت چرخ و فلک و حریم آسمانی
ضیافتِ چرخوفلک و حریمِ آسمانی»
سالهایِ کودکی، در تقویمِ ذهنِ من، با عرقِ پیشانیِ پدر ورق میخورد. پدر، مردی بود از تبارِ رنج و استقامت؛ کارگری که دستهایِ پینهبستهاش، شناسنامهیِ تمامِ روزهایِ زندگیِ ما بود. او در حصارِ محدودیتهایِ مالی، هرگز اجازه نداد آسمانِ کوچکِ کودکیِ ما ابری بماند.
به یاد دارم جمعههایی را که پیادهراهیِ مقصدی دور میشدیم. برای من، آن پیادهرویِ طولانی، سفر به سرزمینِ آرزوها بود. پدر، نه با سکه و طلا، که با مهرِ بیبدیلش، بساطِ ضیافتِ ما را در پارکی دوردست پهن میکرد. طعمِ “پفکهایِ اشیمشی” و “نمکیهایِ داغ” در آن هوایِ خنکِ جمعه، ضیافتی بود که شاید پادشاهان هم در کاخهایِ خود آن لذت را نمیچشیدند. چرخوفلکی که با دستِ پدر به حرکت درمیآمد، برایِ من چرخِ کائنات بود و من در اوجِ آن، احساسِ پرواز میکردم؛ غافل از اینکه ریشههایِ این پرواز، در خاکِ خستگیِ همان کارگرِ مهربان استوار است.
اما نقطه عطفِ قصهیِ زندگیِ ما، آن سفرِ نور بود؛ آن لحظه که با همان پساندازِ ذرهذره و آمیخته به عرقِ جبین، راهیِ حریمِ امنِ امامِ رئوف شدیم. من هنوز هم آن ساعت و آن لحظهیِ نخستینِ دیدار با گنبدِ طلا را در زوایایِ دلم قاب گرفتهام. آنجا، در میانِ صحنهایِ فیروزهای، نه تنها حاجتِ دل، که مهرِ آن امامِ مهربان چنان در رگ و پیام ریشه دواند که تا ابد، آن خاطره، قطبنمایِ قلبِ من باقی ماند.
امروز که مینگرم، میبینم تلخی و شیرینیِ ایام، چون غباری میآیند و میگذرند؛ آنچه میماند، نه مادیاتِ فانی، که همین “خاطراتِ مقدس” است. تصویرِ پدری که با بازویِ کارگرش، باغِ بهشت را در جمعههایِ کودکیِ ما بنا کرد و دست در دستِ او، طعمِ حضورِ امام را چشیدم؛ اینها، سرمایهیِ واقعیِ من در تمامِ سالیانِ پیشِ رو است. خاطرهای که هرگاه غبارِ خستگی بر جانم مینشیند، با یادآوریِ آن، روحم جلا مییابد و دوباره به عطرِ آن روزهایِ آسمانی میرسم.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#خاطره_گردی
✍ مریم قپانوری




