رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

چنگال ناکامی

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

چنگال ناکامی
روزها گذشت و شد یکسال انگار همین دیروز بود که صدای ناله‌ی مادری جوان از دست داده، همه‌ی روح و روانم را به هم ریخته بود. چقدر سخت بود رفتنش! هنوز باورم نمی‌شود. همیشه وقتی به عمه می‌گفتیم برایش آستین بالا بزن، می‌گفت:” توکل برخدا هرچی خدا بخواهد”
تا اینکه پارسال در همین حوالی برایش خواستگاری رفتن اما اجل مهلتش نداد و بی اختیار او را زیر چرخ ماشین‌ها و غفلتهای راننده‌ها زیر کرد.

روایتی دیگر داستان پیرمردی بود از تبار همسر، مدت‌های نه چندان دور با دردهای عجیب و نا آشنا مواجهه می‌شود و در کمال ناباوری برای سه ماه آن درد زمین گیرش می‌کند و جانش رابه جان آفرین تسلیم می‌کند.

داستانی دیگر جوانی در حین جهاد برای خانواده و بدست آوردن لقمه‌ای نان در حین کار دچار برق گرفتگی می‌شود و زندگی دنیا را با بچه‌ چهارساله‌اش رها می‌کند و به دیار باقی می‌شتابد.

خانمی 45 ساله که نزدیک عیدهمراه دختر تازه عروسش برای خرید عیدانه داماد به شهر می‌آید. دربین راه متوجه می‌شود که کارت بانکی‌اش را جا گذاشته است. راننده را دوباره برمی‌گرداند تا کارت بانکی اش را بیاورد و اما اجل او را در میانه‌ی راه شکار می‌کند و به نامه‌ی عمرش پایان می‌دهد.

روایتی دیگر از مریضی سالخورده و پیر که رختخوابش را گویی به پشتش بسته بود و زخم‌های بسترش گواه زندگی سخت و جانکاهش بود. برایش دعا می‌کردند که زودتر دعوت حق را لبیک بگوید تا هم خودش و هم اطرافیانش کمتر زجر بکشند و مرگ را راحتی روح و روانش و درمان دردهای چندساله‌اش می‌دانستند.

روایتی دیگر جوانی 37 ساله که به علت سردردی یکباره و نامفهوم مرگ مغزی می‌شود و نامش را با بخشیدن اعضایش جاودانه می‌کنند.
روایتی دیگر دختری مجرد که با بیماری صعب العلاجش به آغوش مرگ می‌پیوندد.
اینها گوشه‌ای از غم از دست دادن عزیزانمان در سال گذشته بود.

مرگ آرام و بی‌صدا همه را در برمی‌گیرد لحظاتی دور یا نزدیک به اذن الله تبارک و تعالی
کاش آن لحظه ایمان و امید به رحمت حق و تقوا در وجودمان باشد
#رها_نویسی نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

کُنج‌‌ دل.

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

کُنج دل
شب با آغوش سرد و تاریکش پرده‌ی اتاق را کنار می‌زند و از تنگنای پنجره‌ی اتاق خودش را به درون خانه می‌کشاند. اهالی خانه، تمام روز را از طلوع طلایی رنگ خورشید تا همین حوالی بیدار بوده و به جنب و جوش گذرانده‌اند.

صدای جیرجیرکی روی شاخه‌های نیمه لُخت درختان، سکوت را در هم می‌شکند. آسمان صاف و مهتابی است و ستارگان همچون فانوس‌هایی در دل تاریکی می‌درخشند.
کمی که گوش را به شب می‌سپاری صدای لا‌لایی مادری رد پایی از حضور را به‌جا می‌
گذارد.
دنیا با همه‌ی شب و روزهایش می‌چرخد و در این گنبد دوار جز نام نیک چیزی به یادگار نمی‌ماند.
دل اسیر عشق است،عشقی که روزی فقط سخنی بر زبان بود و اکنون این عشقِ بُهت زده بر قلب نشسته‌است.
تلنگری او را بیدار می‌کند. گاهی نباید خودخود واقعی‌ات بود باید کمی از راز نهان درونت را نگه داشت. همیشه تمام گفتن نقطه‌ی پایان نیست. آنقدر باید صبر کنی و بشنوی تا پایان تو ابتدای دیگری باشد.
دل محرم اسرار است در کنجش آنجا که خون جاری نیست فقط، که عشق جاری است؛ ضربانی از حیات به عشق معشوق بالا پایین می‌دود باید قدرش را دانست. دلی که معشوق ندارد سنگ است.
و چه زیباست آن یار غریب و طرید و.. از سفر بازآید تا دل با یاد و نامش آرام بگیرد.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

طنین طوطی‌وار

28 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

طنین طوطی‌وار

گوشی، کتاب، جزوه، کلاس آنلاین، ملاقه همه و همه را کنار می‌گذارم. اندکی رهای رها از همه چیز خودم را در می‌یابم. من یک مادرم! خوب که گوش می‌دهم، صدای تکرار کلمات را از کودک نوپایم خوب می‌شنوم. همه‌ی کلماتی را که از او می‌خواهم بدون غلط گفتاری تکرار می‌کند. گوشم با صدایش انس می‌گیرد، قند در دلم آب می‌شود، او را محکم در آغوش می‌گیرم، بوس‌های آبدار را از عمق جانم روی لُپ‌های سفیدش می‌نشانم. او هم ذوق زده کلمات یادگرفته را تکرار می‌کند تا بیشتر در آغوشم بماند. کمی سرم را بر‌می‌گردانم، دختر‌های گلم در حال بازی با خمیر هستند و خوب به صدای داداش گوش می‌دهند. آن‌ها هم می‌آیند و در جمع دونفره‌ی من و داداشی خودی نشان می‌دهند. دستم را می‌گیرند در تنگنای آشپزخانه و راهرو آلیسا آلیسا می‌خوانند و یکی بعد از دیگری با گفتن هِی زمین می‌شینند . لبخند رضایت بر لبانشان می‌نشیند .در دلشان تعجب می‌کنند این مامان است که بعد از چند روز شلوغ کاری دست ما را گرفته و قهقهه می‌زند؟!
دوباره داداش را در آغوش می‌کشند،به قول خودشان مثل اسلایم فشارش می‌دهند و با التماس از او می‌خواهند تا کلمات را طوطی‌وار تکرار کند.
او هم قدری خود را لوس می‌کند و مقاومت می‌کند.
دوباره هر کسی به جای خودش برمی‌گردد. من به آشپزخانه و ملاقه به دست، دخترها به نمایش عروسکی و آقا محمد جواد به سرو صدا و کوبیدن لولای در.
تا زمانی‌که مادرِخانه روحش همچون جسمش در خانه باشد و آرام، بچه‌ها و جو نیز آرام است. اما وقتی که مادر جسمش در خانه و روحش گرفتار در کلاس آنلاین یا در جلسه تدریس و جاهای دیگر باشد بچه‌ها خود را به آب و آتش می‌زنند تا روح مادر را به جمع خودشان برگردانند.
جلب توجه منفی،دست گذاشتن روی نقطه ضعف‌های مادر همچون کثیف‌کاری،بی نظمی،سرو صدای بی‌جا و بلند،دعواهای سوری و..همه و همه سعی در بازگرداندن روح مادر دارند.
بیایید قدری رهای رها باشیم از همه‌ی تعلقاتی که فرعی و نه اصلی مسیر ما را به سمت خودشان کشانده‌اند. خانه بیشتر از هر کسی به روح مادر، لطافت مادرانه و آرامش محتاج است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

روزی بی حساب

27 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

روزی بی حساب

روزهای آخر مهر بود. هوا بوی برگ‌های زرد و خاک نم‌خورده می‌داد. آبان‌ماه هنوز نیامده بود و ما منتظر حقوق همسر در پایان مِهر بودیم. به خاطر دارم در خانه چیزی جز یک پیمانه برنج و چند دانه خرما نبود. همان شد ناهار ظهرمان.

ساعتی بعد، گوشی‌ام زنگ خورد. صدای لرزان زنی از اقوام بود که تازه از بیمارستان مرخص شده بود. بچه‌اش شیر خشک نمی‌خورد و خودش هم چون تازه فارغ شده بود، شیری نداشت. گفت: «می‌شود بیایی؟ شاید تو بتوانی بچه‌ام را نجات بدهی.»

من خودم پسر نُه‌ماهه‌ شیرخوار داشتم. دل‌دل کردم، اما رفتم. وقتی رسیدم، دیدم نوزاد یک روزه، بی‌رمق و بی‌جان، چیزی نخورده بود و کَف بالا می‌آورد. همه مات و مبهوت بودند. نه مادر شیری به سینه داشت و نه نوزاد شیر خشک را می‌پذیرفت.

با قطره‌چکان، اندکی قند داغ به دهانش چکاندم. جان گرفت. بعد او را شیر دادم. آرام شد،خوابید. انگار خدا خودش خواسته بود.

نسبت نزدیکی با آن بچه نداشتم. اما فهمیدم که خدا روزی او را در همان برنج و خرمایی که من خورده بودم قرار داده بود. قوتی که به جان من رسید، از من گذشت و به او رسید. بچه داشت تلف می‌شد، اما همان اندک روزی ما، او را نجات داد.

و من فهمیدم:
خدا روزی را از جایی که لا یَحتَسِب هست می‌رساند. ما نباید نگران روزی باشیم. باید به فرزندآوری فکر کنیم، به نسل آینده، به امیدی که در چشمان کودکان می‌درخشد،
بحران‌ها می‌گذرند، اما نسل‌ها باید بمانند.

#بوی_ماه_مهر
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1760897108img_20251019_213431_124.jpg

1760897107img_20251019_213427_695.jpg

 1 نظر

از اَ لَست تا آخر خط

26 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

از اَلَست تا آخر خط
روزی که نامم را در قرعه‌کشی خودرو ثبت کردم، حس کردم دارم به ندایی لبیک می‌گویم؛ به یک طرح فروش، به دعوتی پنهان و امیدی که سال‌ها در دل، خاک خورده بود. انگار کسی از پشت پرده صدا زد: «آیا آماده‌ای؟» و من با تمام تردیدها و آرزوهایم گفتم: «لبیک.»

اندکی گذشت. شرایط را سنجیدند؛ پرونده‌ها را ورق زدند و در طرح مادران، نام من برنده شد اما پول را من واریز نکردم. دستی دیگر، بی‌صدا و بی‌ادعا، سهم من را پرداخت کرد و روزی که ماشین رسید، آن روزِ وعده‌داده‌شده، من با همان کسی که پول را ریخته بود، سوار شدم. تا دم در خانه‌ام من را رساند. همان‌جا، بی‌هیاهو، مالکیت از من جدا شد. ماشین رفت و من ماندم. مثل رؤیایی که فقط تا آستانه‌ی بیداری همراهت می‌آید.

این تجربه برایم مثل قصه خلقت بود. آن‌جا که خدا گفت: «ألستُ بربّکم؟» و ما گفتیم: «بلى» و وارد دنیایی شدیم پر زرق و برق، پر از رنگ و صدا، مثل همان ماشین نو، همان لحظه‌ی تحویل، همان بوی تازگی. اما این دنیا هم ایستگاه دارد؛ روزی می‌رسد که باید پیاده شوی، مالکیتت تمام می‌شود. تو فقط مسافری بوده‌ای، نه صاحب ماشین. این دنیا هم مثل همان خودروست: نو، فریبنده، پر از نقش و نگار اما نه برای ماندن و مالک شدن. فقط برای عبور.

دنیا محل گذر است، نباید فریب رنگ‌ها، صدای موتور و نه بوی تازگی‌اش را خورد. هرچه هست، برای امتحان و اطمینان است. هرچه می‌درخشد، روزی خاموش می‌شود.

باید چشم را از زرق و برق برداشت و به مقصد نهایی دوخت. به آن خانه‌ای که نه سندش باطل می‌شود، نه مالکیتش موقت است؛ به آخرت، جایی که لبیکِ نخستین، معنای کاملش را پیدا می‌کند و تو دیگر پیاده نمی‌شوی، چون رسیده‌ای.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1760808224img_20251018_205255_417.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 20
  • 21
  • 22
  • ...
  • 23
  • ...
  • 24
  • 25
  • 26
  • ...
  • 27
  • ...
  • 28
  • 29
  • 30
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • انتظار
  • راضيه فارغ
  • انسيه كريمي حاجي خادمي
  • مبینا غیور
  • شاهد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس