رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

دلنوشته‌ی انتظار

14 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

ساعت دلتنگی‌مان کوک است به وقت آمدنت
ای حضرت باران کی می‌آیی!

1770114380img_20260203_135413_827.jpg

 نظر دهید »

سرباز کوچک وعده‌ها

14 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

سرباز کوچکِ وعده‌ها

سراسیمه نگاهی به تقویم انداختم؛ برفِ بهمن ماه پشت پنجره آرام و بی صدا نشسته بود، همان سرمایی که یاد آن سال را زنده می‌کرد؛ سالی که نخستین گریه‌ی پسرم، میان زوزه‌ی کولاک و صداهای بی‌وقفه‌ی بیمارستان، به دنیا آمد. زمین یخ زده بود و ساعت، پنجِ غروب را نشان می‌داد. بخار نفس‌ها در هوای سرد گم می‌شد و ما در روشنایی کم‌رنگِ بخش اطفال، شبی طولانی را آغاز کردیم.

فردا صبح، پس از ویزیت دکتر، به ناچار ماندگار شدیم. زردیِ نوزادِ یک‌روزه سایه‌ای بود بر دلِ مادری خسته و دل‌نگران. آن هفته، به کندی گذشت؛ در هر لحظه میان صدای گریه‌ی کودکانِ بی‌مادر در اتاق‌های دیگر و سکوتِ بیمارستان، دلِ من به نوزاد کوچکم چنگ می‌زد. بیرون از بیمارستان دنیا سرد و سفید بود؛ درونم، آتشی از بیم و دعا زبانه می‌کشید.

مرخص شدیم، باز برگشتیم . این‌بار با تب و سرفه‌های بی‌امان. راهیِ بیمارستانی در شهر بیگانه و غریب شدیم؛ دور از خانه و خاطره و آرامش. شب نیمه‌ی شعبان بود. در اتاق ایزوله، پرده نیمه‌باز بود و هوای سرد از شکاف پنجره می‌وزید. چشمانم ناخواسته به صحنه‌ای افتاد؛ پرستاری، آرام، نوزادی را کفن‌پیچ می‌کرد. همه‌ی وجودم لرزید؛ زمانپیش چشمانم ایستاد، صدای ضربان قلبم را می‌شنیدم.

در همان لحظه، از عمق جان نام مهدی فاطمه (عج) را فریاد زدم؛ گفتم: «آقا جان، من نخواستم گناه کنم؛ آن‌چه را که خدا خواسته بود، حفظ کردم. علی‌رغم همه‌ی فشارها و سخنان، سقط نکردم. اگر این کودک، هدیه‌ی توست، خودت او را به من ببخش. عهد می‌بندم، تربیتش کنم؛ سربازی برای روز آمدنت، سرباز کوچکی از امروز.»

اکنون دو سال گذشته است. دوباره بهمن رسیده و همزمان با میلادِ آن‌که زمین و زمان در انتظارش‌اند، پسرم نیز میلادش را جشن می‌گیرد. آن عهدِ نیمه‌شعبانی اکنون معنا پیدا کرده است؛ نوری کوچک، سربازی ناتوان که روزی شاید به لشکرِ انتظار بپیوندد.

آقا جان…
من همچنان بر همان عهد ایستاده‌ام. سرباز نومولودت را می‌پرورم؛ تا روزی که دل‌های خسته را فریاد بزنی و پرده از خورشید برداری. تا آمدنت، هر نفسم زیارتِ عهد است.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
#عهد_می‌بندم
✍🏻مریم قپانوری

1770082013img_20260203_045318_613.jpg

 نظر دهید »

لشگر رعب و خلع سلاح ذهن

11 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

لشگر رعب

در روزهای سنگین جنگ دوازده‌روزه،
جنگ، چتر خود را بر سر ذهن‌ها نیز گسترانده بود. در پسِ انفجارها و آوارها، انفجاری خاموش‌تر جاری بود؛ خبرهایی که همچون شعله‌ای بی‌منبع از دل شبکه‌های داخلی برمی‌خاستند؛ خبرهای نفوذ و جاسوس، خبرهای ترس و اضطراب. آن‌قدر این موج‌ها سریع می‌دویدند که کسی فرصت نمی‌کرد بپرسد: این صدا از کجاست؟ یا آنکه این اخبار حقیقت دارد یانه؟
ترس، خود خبر را می‌بلعید و خبر، جان مردم را. دشمن می‌خواست اسلحه‌ی ذهن، را از ما بگیرد، می‌خواست مردم از درون فروبریزند. این همان لشگر رعب بود، لشگری که بی‌لباس و بی‌چکمه می‌جنگید؛ سربازانی نامرئی که در هر کوچه و کانال، در هر پست و پیام، کمین کرده بودند.

اما آن رعب، میراث دشمن نیست؛ این سلاح در ابتدا از آستان ایمان آمده است. در کلام امام صادق (ع) رعب لشکری از لشکرهای الهی است که حضرت قائم با آن یاری می‌شود:
«قائم ما اهل‌بیت، با ترس و رعب یاری می‌گردد.» (1)
این رعب، تحفه‌ای از آسمان است که دل مؤمن را نمی‌لرزاند و بی‌ آنکه شمشیری در هوا بچرخد بر دل و جان دشمنان می‌افتد.

اکنون، در روزگار پرهیاهوی فضای مجازی، همان لشکر باز به حرکت درآمده است، اما این‌بار با چهره‌ای وارونه. آنچه باید در دل دشمن بیفتد، در دل مردم افکنده می‌شود. واژگان هراس در کانال‌ها و پیام‌ها می‌چرخند و هر هراس تازه‌ای، از امید می‌کاهد.
اینجاست که عقل مؤمن در سایه‌ی معرفت، رعب دشمن را به سلاح ایمان تبدیل می‌کند. او می‌داند که رعب حقیقی از جهل و بی‌ایمانی نشات می‌گیرد و نجات از آن، در شناخت و آرامش است.
پ.ن:مستدرک الوسائل، ج12،ص335،و ج14،ص354
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1769864222img_20260131_162214_043.jpg

 نظر دهید »

سفره‌ی لطف

10 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

سفره‌ی لُطف

وقتی خبر رسید که دوستانم به کربلا رسیده‌اند، دلم بی‌قرار شد. حس عجیبی بود، شبیه نسیمی که آرام نمی‌گذرد و فقط خاکِ دل را برمی‌انگیزد. با خودم گفتم: «شاید امام حسین فقط پولدارها را می‌طلبد، شاید من جا مانده‌ام چون دستانم خالی‌ست…» همین فکر، مثل خنجری نرم، دلم را برید و آن شب بغضی سنگین گلوی مرا گرفت. دل شکست، چنان شکستی که گویی صدایش تا خودِ آسمان رفت.

چند روز در همین حال بودم؛ قلبم میان دلتنگی و ناله می‌سوخت. تا اینکه یک روز دوستی با من تماس گرفت و گفت:
«یک کاروان به کربلا می‌رود، بانی خیری پیدا شده که هزینه‌ی دو نفر را قبول کرده. می‌توانی بیایی؟»

برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام حبس شد، باورم نمی‌شد. مگر می‌شود این‌قدر زود صدای دلم شنیده شود؟ اشک در چشمانم جمع شد؛ خدایا، مگر می‌شود این‌همه زود پاسخ بدهی؟

اما در همان لحظه نگاهم به کودکم افتاد؛ کوچولویی که با چشم‌هایش مرا محکم‌تر از زنجیر نگه می‌داشت. یاد مدارک و گذرنامه هم افتادم که هیچ‌چیز آماده نبود. افکار هزار رنگ در ذهنم می‌چرخیدند. نفس عمیقی کشیدم و آهسته، با دلی شکسته، گفتم: «نه، نمی‌توانم…» و گوشی را قطع کردم.

بعد از آن، ساکت نشستم. اشک آرام روی گونه‌ام می‌لغزید و صدای درونم می‌گفت:
«اهل بیت (ع) سفره‌ی لطفشان را برای همه پهن کرده‌اند. هر کس به اندازه‌ی فهم و توانش از آن برمی‌دارد. یکی به زیارت می‌رود، یکی با شوقِ رفتن زنده می‌ماند.»

فهمیدم شاید سهمِ من، همین اشتیاق و دلتنگی باشد. شاید خدا نمی‌خواست جسمم برود، اما می‌خواست دلم برود. زیارت فقط رفتن نیست گاهی ماندن و سوختن هم نوعی زیارت است.
#نقد
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

قرآنی که نمیسوزد

10 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

قرآنی که نمی‌سوزد

 

به ساحت مقدسش جسارت کردند و بر کلام خدا آتش ظلم و کینه افروختند، گمان کردند که می‌توانند نور را با خاکستر و دود خاموش کنند. نمی‌دانستند که قرآنِ مکتوب، اگرچه در قالب صفحه‌ و کتاب می‌سوزد، اما حقیقتِ ناطق آن در قلب هستی زنده و جاودان است. قرآنِ ناطق، همان حجتِ الهی، امامِ زمان(عج)؛ صاحبِ عصر و نورِ هدایت است که خداوند او را در پرده‌ی حفظ خویش، پاس داشته است.  

 

اوست تفسیرِ زنده‌ی کتاب خدا، کلمه‌ای که از لبِ پروردگار بر عالم جاری شد و تا لحظه‌ای که فرمانِ «کن فَیَکُون» بر زبان قدرتِ الهی جاری شود، او نعم‌العینِ ایمان و مدارِ هستی باقی است.  

سوختنِ کاغذ، سوختنِ حقیقت نیست؛ نورِ قرآن ناطق همچنان از پشت ابرهای غیبت می‌تابد، بی‌آنکه دستی از خاک بتواند به آن برسد.  

 

 روزی خواهد آمد که این نور، از افقِ مشرقِ عدل طلوع می‌کند؛ روزی که غیب، آشکار می‌شود و زمین به صاحبِ خویش تسلیم می‌گردد. آن لحظه، فهمِ بشر خواهد دانست که آتش بر کلمه نمی‌افتد و هیچ ستمی بر حق جاری نمی‌شود، زیرا امرِ او چون اراده کند، تنها می‌گوید: “باش” و هستی سراسر اطاعت می‌کند.  

#به_قلم_خودم 

#رها_نویسی 

#نقد 

✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 31
  • 32
  • 33
  • ...
  • 34
  • ...
  • 35
  • 36
  • 37
  • ...
  • 38
  • ...
  • 39
  • 40
  • 41
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس