رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

راز مروارید

21 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

راز مروارید
در دلِ تاریکیِ دریا، اطراف چشم‌های بی‌قرارِ امواج، مرواریدی آرام آرام شکل می‌گیرد؛ لطیف، درخشان و بی‌نظیر. اما این گوهرِ ناب، هرگز بی‌پناه نمی‌ماند. صدفی سخت و بی‌ادعا، بی‌آنکه خود جلوه‌ای داشته باشد، تمام هستی‌اش را وقفِ محافظت از آن زیبایی می‌کند. نه برای دیده شدن و نه برای تحسین شدن، بلکه برای حفظِ آن لطافتِ بی‌بدیل از زخمِ سنگ‌ها، تلاطمِ آب و نگاه‌های بی‌پروا.

و چه شبیه است این حکایت، به فلسفه‌ی حجاب. حجابی که برای جلوه‌گری نیست، بلکه برای آرامش و امنیت است. پوششی ساده، بی‌زرق و برق، اما سرشار از معنا. همان‌گونه که صدف، زیبایی مروارید را در دلِ خود پنهان می‌کند تا از آسیب‌ها در امان بماند، حجاب نیز آمده تا گوهرِ وجودِ زن را از تهاجمِ نگاه‌ها و حادثه‌ها محافظت کند.

اما آن‌گاه که حجاب، از سادگیِ معنا فاصله می‌گیرد و به استایل بدل می‌شود، دیگر صدفی محافظ نیست، بلکه ویترینی برای نمایشِ مروارید است. هدف، دیگر حفظِ گوهر نیست، بلکه نمودِ آن است و این، فاصله‌ای‌ست میان فلسفه و فرم، میان حقیقت و ظاهر.

زیباییِ مروارید، در پنهان بودنش معنا دارد و حجاب، در سادگی‌اش، به عمقِ دین و حکمت نزدیک‌تر است.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757704722copilot_20250912_222254.jpg

 نظر دهید »

فانوس‌های اتیلن

21 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

فانوس‌های اتیلن

در یکی از روزهای گرم تابستان، کارگرانی شریف و زحمت‌کش به‌همراه کارفرمایشان از کنار باغی متعلق به مجموعه‌شان عبور می‌کردند. مدیر مجموعه، که گاه در هیئت پدری مهربان ظاهر می‌شد، کارگران را به چیدن میوه از درختان باغ دعوت کرد.
کارگران، با نیتی پاک و قلبی مشتاق، خواستند در این بذل و بخشش مشارکت کنند و سهمی برایشان حاصل گردد. همگان در تعارف و ملاحظه‌ی مقام مدیر، در تردید و معذوریت ماندند.

سهم آن کارگران از این بخشش، سبدی از گلابی‌های سبز و نارس بود؛ میوه‌هایی چنان سخت و سنگین که گویی سنگ در برابرشان سر تسلیم فرود می‌آورد.

کارگری سبد را به انباری برد، چند سیب رسیده از یخچال بیرون آورد و میان گلابی‌ها نهاد. سپس پارچه‌ای بر آن‌ها افکند و در انتظار معجزه‌ی زمان نشست. روزها گذشت و آنان با طعنه و تلخی، سماق مکیدند و چشم به راه شیرینیِ این ترشیِ به ظاهر بی‌ارزش دوختند که به‌راستی از حلوای نسیه دل‌پذیرتر بود.

هفته‌ای بعد، هنگامی که پارچه کنار رفت، گلابی‌ها چون فانوس‌هایی زرد و درخشان رخ نمودند. مرد، با شگفتی و ناباوری، لب به تحسین گشود و گفت:
«باورم نمی‌شود! دانشی که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهن خاک خورده بود، امروز به بار نشست.»

زن لبخندی زد و به یاد آورد آنچه در کتاب زیست‌شناسی دبیرستان خوانده بود: گوجه‌فرنگی‌های کال را در کنار گوجه‌های رسیده قرار می‌دهند تا گاز اتیلن، که از میوه‌ی رسیده متصاعد می‌شود، کال‌ها را به سرخی و شیرینی رساند. اکنون همان قانون، گلابی‌های سنگ‌دل را به میوه‌هایی دل‌فریب بدل کرده بود.

اما سرنوشت گلابی‌ها در دست دیگران، رنگی دیگر داشت. هر یک از همکاران، روایتی خاص از سرنوشت آن میوه‌ها نقل کردند:
یکی گفت آن‌ها را رنده کرده و با همان شکل و شمایل، آبشان را نوشیده‌اند.
دیگری مدعی شد که بی‌خبر از مدیر، گلابی‌ها را به رودخانه سپرده‌اند.سومی اظهار داشت که آن‌ها را به گاوداری داده‌اند تا در خوراک دام‌ها گنجانده شود.

و مرد، در دل خویش اندیشید:
زندگی آکنده از گلابی‌های نارس است فرصت‌هایی خام و سخت که اگر با دانش، صبر و مهارت همراه شوند، روزی به ثروت و شیرینی بدل خواهند شد.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757678032copilot_20250912_151934.jpg

 نظر دهید »

فصل گردو فصل بیداری

21 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

فصل گردو، فصل بیداری

صبح هنوز از خواب شبانه‌اش بیدار نشده، که باغدار با چشمانی نیمه‌خواب و دلی پر از دغدغه، راهی صف نان می‌شود. بوی نان داغ، بوی زندگی‌ست؛ نانی که باید قوت روز باشد، هم برای تن خسته‌اش، هم برای دل نگرانش. سپس راهی باغ می‌شود؛ باغی که حالا صدای تق‌تق چوب و افتادن گردوها، موسیقی روزهای برداشت است. گاهی گردویی در آب می‌افتد و موجی کوچک می‌سازد، گاهی بی‌هوا بر سر باغدار فرود می‌آید و گاهی آرام روی خاک می‌نشیند، مثل دانه‌ای از امید.

اما این فصل، فقط فصل محصول نیست؛ فصل ترس هم هست. ترس از دزدهایی که شب را شکار می‌دانند و باغدار را مجبور کرده‌اند شب‌ها را با چشم‌های باز نگهبانی دهد و روزها را با کمر خمیده کار کند. هر گردویی که می‌افتد، انگار دل باغدار هم با آن می‌افتد با هزار امید و با هزار بیم.

و حالا، فرمان مقام قضایی آمده؛ فرمانی که فروش گردو را تا پایان شهریور در بند کشیده و باغدار را به صبر،کار و نگهبانی شبانه فرا‌ می‌خواند.»

انگار زمان هم به صف ایستاده، مثل نان سنگک، مثل دل باغدار. او باید صبر کند، نگهبانی دهد و گردوها را یکی‌یکی جمع کند تا روزی که ثمرِ زحمتش، بی‌دلهره به دست مردم برسد.
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
#به_قلم_خودم

1757663731copilot_20250912_110211.jpg

 نظر دهید »

اتوبوس قراضه‌ی خیال

19 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

اتوبوس قراضه‌ی خیال

خیال‌های آدم، مثل یک اتوبوس قراضه‌اند؛ پر از مسافرهای جورواجور؛ خاطره، ترس، آرزو، حسرت و گاهی حتی سایه‌هایی که اسم ندارند. این اتوبوس اگر راننده‌ای نابلد پشت فرمانش باشد مثلاً خودمان وقتی بی‌هدایت و بی‌توکل می‌خواهیم همه‌چیز را کنترل کنیم با سرعت می‌رود سمت دره‌ای به اسم نابودی. جایی که آدم به جای فهمیدن، غرق می‌شود. مثل دردهایی که اگر به طبیب نابلد بسپاری، به جای درمان، استرس و سردرگمی تحویلت می‌دهد.

اما وقتی این اتوبوس خیال را می‌سپاری به راننده‌ای ماهر، به طبیب حقیقی، یعنی خدا و اهل بیت (ع) اتفاقی عجیب می‌افتد. آن دره‌ی تاریک، می‌تواند بشود سکوی پرتاب. با توکل، با اعتماد، با تسلیم عاشقانه، اتوبوس قراضه‌ات تبدیل می‌شود به مرکب نور. همان خیالات، همان دردها، حالا می‌شوند مسافرهای فهم و شکر و تو، از ته دره‌ی اضطراب، می‌رسی به قله‌ی سلامت، آرامش و رضایت.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757465095copilot_20250910_040852.jpg

 نظر دهید »

تب فراق...

19 شهریور 1404 توسط مریم قپانوری

تب فراق

وقتی کودک را از شیرِمادرمی‌گیرند، جهانش واژگون می‌شود؛ از فراق تب می‌کند، بی‌قرار می‌شود، شب‌ها با گریه به خواب می‌رود و روزها با اشتیاق به دامان مادر پناه می‌برد.
او نمی‌داند شیر چیست، اما می‌داند آغوشِ مادر، مأمنِ جان است صدای مادر، مرهمِ تب است. او می‌داند بودنِ مادر، یعنی آرامشِ بی‌دلیل.

و ما نیز چون کودکانی هستیم که از دامانِ امام‌مان جدا افتاده‌ایم؛ از آن آغوشِ نوری که امام رضا (ع) درباره‌اش فرمود:الامام، الانیس الرفیق و الوالد الشفیق والاخ الشقیق والامُّ البّرة بالولد الصغیر و مفزع العباد فى الداهیة النآد.(1)
امام اُنس رفیق و شفقت پدر و همراهى برادر و خوبى مادر به فرزند کوچک را دارد و در آگاهى و خصوصیات کمال و جمال، برابر و جایگزین ندارد…

پس اگر کودک از فراقِ مادر تب می‌کند،
دلِ ما نیز باید از فراقِ امام بسوزد؛ تب کنیم، بی‌قرار شویم، شب‌ها با اشکِ شوق بخوابیم و روزها با دعا و ناله، تقلا کنیم تا به آغوشِ ولایت بازگردیم. شاید این تبِ فراق، این التهابِ بی‌قراری، همان آتشِ اشتیاقی باشد که پرده‌ی غیبت را بسوزاند.
شاید اگر همه با جان و دل، امام را بخواهیم، آقا بیاید و آغوشش، آرامشِ تمامِ تب‌های بی‌درمانِ ما باشد.
پ.ن:اصول کافی،ج 1،ص 200
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1757462994negar_1757462875507.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 32
  • 33
  • 34
  • ...
  • 35
  • ...
  • 36
  • 37
  • 38
  • ...
  • 39
  • ...
  • 40
  • 41
  • 42
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • زينب صالحي هاردنگي
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • طالب نور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس