تب فراق...
تب فراق
وقتی کودک را از شیرِمادرمیگیرند، جهانش واژگون میشود؛ از فراق تب میکند، بیقرار میشود، شبها با گریه به خواب میرود و روزها با اشتیاق به دامان مادر پناه میبرد.
او نمیداند شیر چیست، اما میداند آغوشِ مادر، مأمنِ جان است صدای مادر، مرهمِ تب است. او میداند بودنِ مادر، یعنی آرامشِ بیدلیل.
و ما نیز چون کودکانی هستیم که از دامانِ اماممان جدا افتادهایم؛ از آن آغوشِ نوری که امام رضا (ع) دربارهاش فرمود:الامام، الانیس الرفیق و الوالد الشفیق والاخ الشقیق والامُّ البّرة بالولد الصغیر و مفزع العباد فى الداهیة النآد.(1)
امام اُنس رفیق و شفقت پدر و همراهى برادر و خوبى مادر به فرزند کوچک را دارد و در آگاهى و خصوصیات کمال و جمال، برابر و جایگزین ندارد…
پس اگر کودک از فراقِ مادر تب میکند،
دلِ ما نیز باید از فراقِ امام بسوزد؛ تب کنیم، بیقرار شویم، شبها با اشکِ شوق بخوابیم و روزها با دعا و ناله، تقلا کنیم تا به آغوشِ ولایت بازگردیم. شاید این تبِ فراق، این التهابِ بیقراری، همان آتشِ اشتیاقی باشد که پردهی غیبت را بسوزاند.
شاید اگر همه با جان و دل، امام را بخواهیم، آقا بیاید و آغوشش، آرامشِ تمامِ تبهای بیدرمانِ ما باشد.
پ.ن:اصول کافی،ج 1،ص 200
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
