رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

گُلوَنی با کِراس چاک‌چاکی

13 مرداد 1404 توسط مریم قپانوری

گُلوَنی
همه‌ی ویترین مغازه را زیر و رو می‌کنم. پارچه‌هایی فاخر به اندازه‌ی کف دست که روز به روز از سانت و قواره‌اش، از ضخامت و مقاومتش کمتر و کمتر می‌شود.
در بین آن همه نقش و نگار، تار و پود، رنگ و لعاب چهارقَدی مشکی با نقش و نگاری از درختان محکم، مقاوم و سر به آسمان نهاده‌ی بلوط، توجه‌ام را به خودش جلب می‌کند.

زاگرس‌نشینان آن‌ را نماد اصالت، ایستادگی و نشان فاخر و ارزشمند چهار‌هزارساله‌‌ی زنان لَک، لُر و کُرد می‌دانند. این بانوان اصیل گُلوَنی را در همه جا و همه زمان با همان لباس‌های بلند و زیبایی که در گویش‌های محلی آن‌ را ‘’ کِراس ‘’ می‌نامند می‌پوشیدند.

چقدر زیبا و باحیا است هم رنگش و هم قواره‌اش. در سال هزار و سیصد و نود و هفت در فهرست آثار فاخر و ملی ثبت شده است. امروز اما این دُر نایاب با کِراس چاک‌چاکی به گوشه‌ی فراموشی سپرده شده و جای خود را به بی پروایی و عریانی داده است.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم

1754319958irs01_s3old_10531486036997361852.jpg

 نظر دهید »

مصحف عبور.

11 مرداد 1404 توسط مریم قپانوری

مصحف عبور
ظاهرش را که نگاه می‌کنی چند تکه کاغذ نیمه‌رنگی بیشتر نیست که با یک جلد و منگنه به هم دوخته شده است. باطنش اما حرف‌ها برای گفتن دارد. هزاران امید، آرزو ، تب و تاب در درونش موج می‌زند.
اشک‌ها در پشت برگه‌هایش جمع شده است. چه داستان راستان‌هایی در همان گیر منگنه‌اش نهفته است.
خانمی که مهریه‌اش را به همسرش بخشیده تا او تعهد محضری برای گرفتن همین چند برگه بدهد.
طلبه‌ی در حال تحصیلی که برای دریافت معافیت تحصیلی چه خواهش‌ها و التماس‌ها که نکرده است تا شاید بتواند همان چند برگه را برای عبورش از مرزهای جنون و دلدادگی بگیرد.

بیمار دیالیزی که پایین برگه‌ی خروج از کشورش را خودش داوطلبانه امضا می‌کند و حاضر می‌شود با مرگ دست و پنجه نرم کند و پای در مسیر آزادگان عالم بگذارد. عقلای علوم پزشکی او را دیوانه می‌خوانند؛حقیقتا گواهی فوت خود را امضا کرده است.
عشق حد و مرز نمی‌شناسد؛ اُدخُلوها بِسَلام آمنین
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

17541264261754051661img_20250801_160001_314.jpg

 نظر دهید »

بی نام و نشان

10 مرداد 1404 توسط مریم قپانوری

بی‌نام و نشان
سلام بر شهیدی که رفته است تا که ماندگار شود. نمانده تا که بمیرد و اکنون سالهاست که آمده تا زنده کند خزان دل‌ها را.
سلام عزیز برادرم!
ای که اکنون در خاک پاک این دیار آرمیده‌ای!
روزهایی که دلتنگ می‌شوم مزار گمنامت بهترین ماوایم است.
وقتی به ضیافتت می‌آیم غم‌هایم از لوح آلوده‌ی دلم محو می‌شود.
آنقدر زندگی و مشکلاتش در نزدم حقیر می‌شود که کوچکی فکر و اندیشه‌ام با چشم دل دیده می‌شود. اشک‌هایم که از قفس دلم پرواز می‌کند، روحم سبک می‌شود و از مرداب غم‌ها بیرون کشیده می‌شود. آنجا که می‌آیم اگر چه کوچک است اما آخرت را با آن‌همه عظمت و هیبتش وام می‌گیرم.

بوی تو در هر وجب از این خاک جاری است. دلت به اندازه اقیانوسی وسیع و بی انتهاست، آخر تو به معدن عظمت الهی وصل هستی. دست این قطره کمترین را هم بگیر.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#سالروز_دفن_شهیدگمنام_در_حوزه_خواهران_نهاوند

1754033327img_20250731_182321_979.jpg

1754033327resized_690751_472.jpg

 نظر دهید »

دل مشغولی.

09 مرداد 1404 توسط مریم قپانوری

دل‌مشغولی
حرف‌هایش روی ذهنم رژه می‌روند، همه‌ی روز را روحم درکنارش زندگی می‌کند. آنقدر بُهت زده و متعجبم که نمی‌دانم چه‌ کنم؟! به قول خودش شاید تنها کاری که می‌شود برایش انجام بدهم همان دعا کردن باشد.
چقدر دختر صبور و خوش برخوردی بود؛ آنقدر مهربان بود که جواب پیامک کوتاه نیم خطی‌ام را در چند پیام مهربانانه می‌داد. امروز وقتی دیدمش درکنار آن مصافحه گرم و سخت، اشک چشمانش سرازیر شد. وقتی علتش را پرسیدم با کلی شرمند‌گی و ناراحتی از دستان ناجوانمردانه مردی گفت که صورتش را چون ذغال کبود کرده بود. خودش را با هق‌هق‌های در نطفه خفه شده خالی می‌کند.
همه‌ی تحملش دخترش زهراست .می‌گفت به خاطر زهرا امروز به خانه نرفته‌ام تا مبادا با چهره متشنج و ناراحت من شوکه شود و دوباره تشنج کند. گاهی فقط و فقط باید گوش کرد، سنگ‌صبور بود و بس !
دلم می‌سوزد برای همه‌ی آن مهربانی‌هایی که زیر دستان مردانه یک نامرد له شده و به فراموشی سپرده است. دلم برای دختری سه‌ساله می‌سوزد که در دعوای پدر و مادرش از این خانه به آن خانه شده است. خدایا خودت پناه هر بی پناهی باش!
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#طلبه_نوشت

1753962183img_20250731_151240_580.jpg

 نظر دهید »

گمشده.

09 مرداد 1404 توسط مریم قپانوری

گمشده
تابستان بود و ما مشغول بازی با بچه‌ها بودیم. پدرم از سرکار برگشت در دستش کاغذهایی بود که با خوشحالی آن‌ها را به مادرم داد. مادرم که سواد خواندن و نوشتن نداشت پرسید:” این کاغذ پاره‌ها چیست؟ ” پدرم با ذوق و شوقی وصف ناپذیر پاسخ داد : ” این‌ها بلیط کاروان مشهد است به امید خدا هفته بعد عازم هستیم. ” ما که تا آن‌زمان با خانواده فقط پارک می‌رفتیم، حالا برای اولین‌بار می‌خواستیم به سفر دور و درازی برویم.

روز موعود فرا رسید. خانه و زندگی و بزغاله‌های نازنازی و شیطون را به مادر بزرگ سپردیم. هفت‌نفری سوار اتوبوس شدیم. همه برای خدا‌حافظی با عزیزانشان آمده بودند. از شیشه‌ی اتوبوس به بیرون نگاه می‌کردم. هنوز هیچی نشده بود با خواهر بزرگترم برای نشستن کنار شیشه‌ی اتوبوس و باز کردن آن دعوایمان شد و مثل همیشه من زود کوتاه آمده و جایم را به خانم‌باجی دادم. تیر‌برق‌ها و جاده‌ها را رفتیم. آن‌ها رو به عقب می‌رفتند و ما رو به جلو.

فردای صبح همان روز به جنگلی بِکر و زنده با درختان سر به فلک کشیده‌ی بلوط به نام پارک ملی گلستان رسیدیم . سفره‌ی صبحانه را پهن کردیم و مشغول خوردن شدیم.

در پارک چشم‌هایمان به اسباب‌بازی، تاب و سُر‌سُره‌ای که در دویست‌متری از محل اتراق ما بود افتاد. همراه خانم باجی دویدیم و خودمان را به آنجا رساندیم. ساعتی گذشت، صدای ناله و شِیوَن مادرم همه‌ی فضا را پُر کرده بود.‌ آنقدر فریاد می‌زد که همه جنگل در دهانش جا‌ می‌شد. خودمان را به محل اتراق رساندیم. خواهر‌ کوچک‌ترم که برای بازی به دنبال ما آمده بود، در آن جنگل پردرخت و ترسناک گم شده بود. محیط‌بانان و جنگل‌بانان همه‌ی جنگل را زیر و رو کردند.

علی هم‌بازی ده‌ساله‌ ما در این سفر با انگشتش طرفی را نشان می‌داد که خواهرم از آنجا گذشته بود. ساکنان آنجا از وجود خرس و حیوانات درنده در پارک می‌گفتند و مادرم شیون‌ها و ناله‌هایش بیشتر می‌شد. پدرم که حسابی از رفتار سرخود و بی مهابانه‌ی ما عصبانی شده بود اشک من و خانم‌باجی را درآورد.

ساعتی در حیرت، ترس و بغض گذشت. همه گریه می‌کردیم. مادرم با التماس امام رضا را صدا می‌زد و خواهر معلولم را از امام رضا طلب می‌کرد.

راننده و مسافران همه منتظر، چشم‌ها نا‌امید از این‌همه جستجو بودند. یکی از مسافران به مادرم گفت:” احتمالا دخترت را خرس خورده است، بیایید تا برویم و بی‌خیال دختر معلولت شو. مادرم سر و صورت خودش را می‌خراشید، تمام وسایل سفرمان را از ماشین پایین آورد. با همان ناله‌ای که دیگر رَمَقی نداشت به همگان گفت:” تا زمانی‌که بچه ام پیدا نشود من از اینجا تکان نخواهم خورد.”

لحظاتی سخت، دردناک و پر از اشک گذشت. همه خواهرم را صدا می‌زدند اما اثری از او نبود.

نزدیک ظهر شد، گرما و هوای دم کرده جنگل همه را به ستوه درآورده بود. یکی از محیط‌بانان که تفنگ به دوش داشت، از لا به لای درختان در حالی‌ که دست خواهرم را گرفته بود، بیرون آمد.

آن روز ضامن‌آهو، ضامن خواهر معلولم شد و آن را صحیح و سالم بدون خط و خشی به دامن خانواده برگرداند.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1753962059img_20250731_150949_609.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • ...
  • 51
  • ...
  • 52
  • 53
  • 54
  • ...
  • 55
  • ...
  • 56
  • 57
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • زينب صالحي هاردنگي
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • طالب نور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس