حسادت روشن
حسادت روشن
هر بار که من را میدید، بیهیچ مقدمهای کلامی تلخ و ناسزا نثار من و جامعه روحانیت میکرد. در ابتدا نمیدانستم ریشه این رفتار چیست؛ با آنکه بارها کوشیده بودم حرمتش را نگاه دارم و به احترام سالها آشنایی، سکوت پیشه کنم، او خود پا را از دایرهی ادب فراتر میگذاشت.
زمان گذشت تا پرده از راز دلش کنار رفت. دریافتم که نه با روحانیت مشکلی داشت و نه با کسوت اهل دین؛ آنچه آتش درونش را شعلهور میکرد، تنها حسادتی بود که به من داشت. منی که سر در لاک خلوت و تنهایی خویش داشتم و کاری به کار او و دیگران نداشتم، بیآنکه بدانم آینهای شده بودم که او در آن ضعفهای خود را میدید و بر من میتاخت.
اما زوزگار جور دیگری چرخید. هنگامی که فرزندش را به همین لباس و هیبت درآورد، ناگاه زبانش خاموش شد و تیرهای کینهاش فرو نشست. از آن پس دیگر دست از سر من برداشت؛ گویی همان حسادتی که روزگاری من را میآزرد، اکنون به انگیزهای بدل شده بود تا راهی روشن برای فرزندش برگزیند.
من در دل، خدا را شکر کردم؛ چرا که حتی از دل رنج و آزاری که بر من رفت، خیری برآمد. حسادت او، بیآنکه خود بداند، به چراغی بدل شد که مسیر فرزندش را به سوی حقیقت و خدمت روشن ساخت. چه زیباست که گاه نیرویی تیره، در دست تقدیر، به نوری هدایتگر بدل میشود.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد ✍🏻مریم قپانوری
