رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

چگونه به مقام رضا و تسلیم برسیم؟

14 دی 1404 توسط مریم قپانوری

چرتکه
دلگیرم از دنیا، همیشه با خودم دودوتا چهارتا می‌کنم مگه من چکار کردم؟ چرا هر وقت و هر ثانیه به هرکسی محتاج بودم دست رد به سینه‌ام زد؟ چطور وقتی دست یاری آن‌ها به سوی من دراز می‌شود همه‌ی آن بی‌مهری‌ها از یادم می‌رود، دلم به رحم می‌آید و سنگ صبورم بیشتر همدردی می‌کند؟
نمی‌دانم گره کار کجاست! ولی به قول آقای پدر:"به هرکسی گفتم یاعلی به من گفت یا عُمَر!
اما نمی‌خواهم داستان نادانسته‌ و نا‌نوشته‌ی عُمَر در زندگی من باشد.
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم کاش خدا ما انسان‌ها را اجتماعی نمی‌آفرید تا آنقدر دیگران به وقت نیاز گردن کلفتی و دهان کجی نمی‌کردند؛دهان کجی از نوع جملات نیش‌دار: “خودت خواستی، می‌خواستی نخواستی، به ما ربطی ندارد و…. ”

هر کسی در زندگی با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کند. بارها شده در زندگی آرزو کرده‌ام در جای فلانی باشم. اما خوب که نگاه می‌کنم خدا همه چیز را به یک نفر نداده‌ است. به یکی دنیا داده اولاد نداده، یکی اولاد دارد پول ندارد، یکی هر دو را دارد،آن یکی پول دارد،بچه معلول دارد ،یکی درد دارد درمان ندارد، یکی پادشاه بی غم است؛ هم پول دارد و هم جاه و مقام، اما آرامش ندارد، هرکسی یک گرفتاری در زندگی‌اش دارد که اگر در زندگی دیگری می‌بود تاب و توانش را نداشت.
با همه‌ی این‌ها راضی‌ام به رضای تو ای خدای مهربان. الان که رویِ نیازِ من به سمت خلق روانه است و رو برمی‌گردانند، خودت دستم را بگیر، خودت در واپسین لحظاتی که غرق در ناامیدی از خلقم به یاری‌ام بشتاب و دعای مادرم را در حقم اجابت کن که با تمام وجودش می‌گفت:” خدایا من را محتاج خلق نکن “

راست هم می‌گفت وقتی عرق شرم می‌ریزی، دستت جلوی دیگران دراز می‌شود و پس زده می‌شود خودش بدترین درد است درد بی کسی!
خدایا کجایی؟! تو همه‌ی کس و کار منی
من جز تو ندارم، تو اگر دستم را رها کنی آن روز روز مرگ من است. دستم را بگیر! بی نیاز از خلقم کن! ای غنی مطلق!
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1767555528abacuspng.parspng.com-3.png

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

روایت دوران پهلوی

11 دی 1404 توسط مریم قپانوری

پوست‌ِ خیار
هر سال محرم، روز عاشورا، پس از مراسم ظهر، همراه خانواده به زیارت اهل قبور می‌رفتیم. میان قبرها، یکی با حصار سبز آهنی جدا شده بود؛ می‌گفتند این همان خان معروف روستاست، همان که روزگاری خانه‌اش برو و بیایی داشت و خود را ارباب می‌دانست.

مادرم برایمان حکایت می‌کرد: خان دو زن داشت؛ همسر اولش سال‌ها بی‌فرزند ماند و حسرت در دلش نشست، اما همسر دوم هفت پسر به دنیا آورد، بی‌آنکه دختری نصیبش شود. همین تفاوت، در نگاه مردم، نشانه‌ی قدرت و غرور خان بود؛ گویی فرزند پسر، سند اقتدار و تداوم سلطه‌اش بود.

مادرم می‌گفت: ” آن روزها که از طرف پهلوی برای روستا بن و سبدهای کالای غذایی می‌آمد، دلخوشی کودکان همین بود که پنهانی با دخترعموها سراغ خوراکی‌ها برویم؛ میوه، حلوا شکری، کنجد. اما پیش از آنکه چیزی به دهانمان برسد، پدربزرگ ــ با آن هیبت مقتدر خان‌وار ــ از راه می‌رسید. برای خودش میوه پوست می‌گرفت، بوی خیار تازه در اندرونی خانه می‌پیچید و ما را صدا می‌زد. سهم ما پوست خیار بود؛ همان پوست باریک که تنها بوی خوشش در ذهنمان می‌ماند و خیال می‌کردیم خیار خورده‌ایم.”

این پوست خیار، تصویر روشن استبداد بود: پهلوی و زیر دستانش همه‌چیز را برای خود می‌خواستند و رعیت تنها به ظاهر و بوی خوش بسنده می‌کرد. از پهلوی و زیر دستانش هم چیزی به مردم نمی‌رسید؛ هرچه بود برای خودشان بود و در آخر همان چمدان‌های معروف که شاه و فرح بستند و بردند.
امروز وارثان پهلوی‌، در روز پدر، می‌خواهند بر خاک گور دلشاد کنند جسد مار و مور خورده‌ی همان متکبر خودخواه را و با شعار «روحش شاد» گذشته را زنده کنند. اما چه چیزی برای مردم باقی مانده است؟ جز همان پوست خیار که روزگاری به دستشان داده شد؟

استبداد همیشه یک چهره دارد؛ تکبر، خودخواهی و انحصار نعمت. مردم تنها بوی خوش را می‌شنوند، اما حقیقت در چمدان‌های بسته و سفرهای بی‌بازگشت گم می‌شود.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1767261743img_20260101_133118_396.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مدیریت اقتصادی در خانه

10 دی 1404 توسط مریم قپانوری

زیر پوستی

پدرم مردی بود که همه چیز را با کارتن می‌خرید. کارگر ساده‌ای که شب و روز در عرق می‌ریخت، اما خانه‌اش همیشه پر بود؛ پر از مایحتاجی که تا یک سال خیالمان را راحت می‌کرد. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، هرچه فکرش را بکنی، به‌صورت کلی و انبوه در خانه ما یافت می‌شد. حتی شامپو را هم نه دانه‌ای، که کارتونی می‌خرید؛ گویی می‌خواست با این سبک خرید، امنیت و آرامش را در دل خانواده‌اش ذخیره کند.

اما امروز، در خانه‌ی همسری، دیگر خبری از آن حجم خریدها نیست. نه به گرانی کار دارم و نه به کاهش قدرت خرید؛ هزاران اما و اگر را کنار می‌گذارم. آنچه برای من دشوار است، زیستن با سبک زندگی‌ای است که خریدها ماهانه‌اند و به محض رسیدن به سر برج، همه چیز ته می‌کشد. این سبک، برای کسی که در فراوانیِ مدیریت‌شده زندگی کرده، سخت و سنگین است.

با این همه، یک چیز را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ مادرم در کم و زیاد خانه، قدر زحمات پدر را می‌دانست و لب به شکایت نمی‌گشود. با پنج فرزند قد و نیم‌قد، همیشه اندک پولی را کنار می‌گذاشت؛ پس‌اندازی کوچک اما پرمعنا، که در روز مبادا گرهی از کار خانه باز می‌کرد.

امروز، وقتی ماشین دهه‌ی هشتادی روشن نشد و آقای خانه بی‌پول دم در ماند، همان پس‌اندازِ کوچک بود که راه را هموار کرد. همان اندوخته‌ی پنهان، همان تدبیر زنانه که بار دیگر نشان داد چگونه می‌توان با اندک‌ها، بزرگ‌ترین بحران‌ها را پشت سر گذاشت.

استادی داشتیم که می‌گفت: «زن اگر شده پوست دستش را بشکافد و زیر آن پولی را پنهان کند، باید این کار را انجام دهد؛ حتی اگر جایی برای پس‌انداز پیدا نکند.» این سخن، نه اغراق بود و نه شعار؛ حقیقتی بود که در زندگی مادرم و در تجربه‌ی امروز من، بارها به چشم آمد.

می‌شود مدیریت کرد. می‌شود حتی پول یک کرایه را کنار گذاشت تا روزی که واریزی از راه برسد، خانه بی‌پناه نماند. پس‌انداز، ذخیره‌ی آرامش و عزت خانواده است. زن خانه، با دستانی که شاید خسته و ترک‌خورده باشند، می‌تواند آینده‌ای را بسازد که در آن هیچ‌کس دم در بی‌پول نماند و هیچ راهی نرفته نماند.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

1767179689img_20251231_144357_529.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

چراغ علاء الدین

10 دی 1404 توسط مریم قپانوری

چراغ علاءِالدین

هوا ناجوانمردانه سرد بود؛ رد پای یخ و سرما در کوچه‌ها و آبراه‌ها جا خوش کرده بود. درختان در خواب عمیق زمستانی نفس‌های سنگین می‌کشیدند و سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. دست‌ها یخ می‌زد و نفس‌ها با بخاری غلیظ از دل و جان برمی‌آمد. یادم هست با نفت‌کش از بشکه‌ی نفت، با سختی نفت می‌کشیدیم و چراغ خانه را پر می‌کردیم. بخاری نفتی گاه سر ناسازگاری داشت و دود و غبار غلیظش بی‌رحمانه بر فرش خانه می‌نشست. تیرهای چوبی سقف از شعله‌ی بخاری و چراغ علاءِالدین، زرد و چرکین شده بود.

در همان روزها، مادر با مهربانی و آرامش همیشگی‌اش در سرمای استخوان‌سوز آش ترخینه می‌پخت؛ آشی تند و گرم با عطری بی‌نظیر که جانمان را تازه می‌کرد. من یکی از اتاق‌های خانه را برای درس خواندن رزرو کرده بودم؛ کتاب‌هایم همیشه روی زمین پهن بود. نفت کوپنی داشتیم و هر بار یک تانکر به ارزش سیزده هزار تومان برایمان خالی می‌کردند. آن‌قدر پدر و مادر در صرفه‌جویی سفارش می‌کردند که گاهی وسواس به جانمان می‌افتاد؛ حتی اگر قطره‌ای نفت روی زمین می‌ریخت، می‌خواستیم آن را جمع کنیم.

مادرم اهل قناعت بود؛ با اینکه پدر شب و روز کار می‌کرد و وضعمان از بسیاری بهتر بود، باز هم قناعت جزئی جدانشدنی از زندگی‌مان بود. روی چراغ علاءِالدین همیشه کتری آبی می‌جوشید که برای مصارف سرویس بهداشتی استفاده می‌کردیم. همه‌ی آن حرف‌ها و دیالوگ‌ها در ذهنم مانده بود و بعدها، وقتی تازه عروس شدم و در خانه‌ای بزرگ مستأجر شدیم، همچنان در جانم زنده بود.

در آن خانه فاصله‌ی آبگرمکن تا سرویس بهداشتی زیاد بود؛ هر بار برای رسیدن آب گرم باید دقایقی آب را باز می‌کردیم تا هدر برود. از این اسراف دلگیر می‌شدم. روزی قابلمه‌ی بزرگ روحی را پر از آب کردم و روی بخاری گذاشتم تا نیمه‌گرم شود و آن را برای سرویس استفاده کردیم. مدتی گذشت تا اینکه صاحب‌خانه مهمانمان شد. وقتی قابلمه را دید، علت را پرسید. چون کنتور آب مشترک بود، از قبض کمِ آب تعجب کرده بود. ماجرا را که فهمید، خوشحال شد و برایم سطلی از حلب روغن ساخت. از آن پس، به جای قابلمه، سطل را روی بخاری می‌گذاشتم و آب گرمش را برای سرویس بهداشتی استفاده می‌کردیم.

همه‌ی آن خاطرات، از بخاری نفتی و قابلمه‌ی آب نیمه‌گرم تا سطل حلبی روی شعله‌ی بخاری، درسی بزرگ برایم داشت: اینکه حتی اگر روزی همه‌چیز به وفور باشد، وجدان آدمی آرام نمی‌گیرد اگر ناسپاسی کند و اسراف پیشه سازد. قناعت تنها یک ضرورت اقتصادی نیست؛ صدای درونیِ انسان است که او را به قدرشناسی و پاسداشت نعمت‌ها فرا می‌خواند.
#به_قلم_خودم
#نقد
#رها_نویسی
✍🏻مریم‌قپانوری

1767177232img_20251231_140125_957.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

چگونه نام و یاد اهل بیت (ع)را زنده نگه داربم؟

07 دی 1404 توسط مریم قپانوری

غریبی

وقتی می‌آمد، صدایش در کوچه می‌پیچید. ما کودک بودیم و معنای کلماتش را درک نمی‌کردیم، تنها غربت و غریبی حسین (ع) را از میان ناله‌هایش حس می‌کردیم. پیرمردی دوره‌گرد بود؛ بلندگوی کهنه‌ای بر شانه، شالی سبز بر گردن و اشک‌هایی که بی‌وقفه با همان شال پاک می‌شد.

هر بار که قدم به کوچه می‌گذاشت، مادرم سکه‌ای در دستمان می‌گذاشت تا به او بدهیم. ما با شوق کودکانه می‌دویدیم و او با دعایی گرم بدرقه‌مان می‌کرد. مادرم می‌گفت: «این صدا از اهل‌بیت می‌خواند و همین ارزشمند است.» برای ما و همه‌ی اهل کوچه، او «غریبی» بود؛ نامی که ما بر او گذاشته بودیم و به لب‌ها نشسته بود و با نوایش اشک‌ها جاری می‌شد. مردم برایش خوراکی و پول می‌آوردند و او همچنان می‌خواند، بی‌تکلف و بی‌انتظار.

امروز، پس از سال‌ها، دوباره صدایش را شنیدم. همان روضه‌ی قدیمی را می‌خواند، با همان لرزش و همان حال. گوش دادم و دیدم که متن روضه را درست نمی‌خواند، اما باکی نبود، آنچه می‌ماند، حال و هوای دل بود.

ارزش صدا و ذکر، همیشه در صحت کلمات نیست، بلکه در صداقت دل است. آن پیرمرد با اشک و ایمانش، حقیقتی را زنده می‌کرد که فراتر از متن بود: یاد حسین (ع) و غربت او. گاهی آنچه در جان می‌نشیند، سوز دل و صفای نیت است و همین است که پس از سال‌ها هنوز در کوچه‌ی خاطره‌ها طنین دارد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

1766917093img_20251228_134630_675.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 186
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • چگونه به مقام رضا و تسلیم برسیم؟
  • روایت دوران پهلوی
  • مدیریت اقتصادی در خانه
  • چراغ علاء الدین
  • چگونه نام و یاد اهل بیت (ع)را زنده نگه داربم؟
  • تب واکسن،بغض شهادت
  • حقوق والدین بر فرزندان
  • آنچه که از پدر به ما به ارث رسیده است
  • راه رسیدن به خدا
  • رقص عقربه‌ها در بلندترین شب
  • یلدای پرتقالی
  • چگونه یلدایی متفاوت برگزار کنیم؟
  • متن تبریک ویژه شب یلدا
  • خیاط زندگی
  • نازپرورده و خود شیفته
  • راهکارهای داشتن زندگی بهتر
  • چگونه یلدایی خاص برگزار کنیم؟
  • راهکارهای ساده زیستی در زندگی
  • چگونه قدردان زحمات دیگران باشیم؟
  • چگونه با فرزند خوانده خود رفتار کنیم؟

کاربران آنلاین

  • دهقان
  • مهنــــا
  • فاطمه کرمانی

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس