برای یک زن سربازی رفتن و حضور در جبهه واجب نیست اما یک زن میتواند قلم بردارد و با آن حماسههای زیادی را خلق کند. در این وبلاگ با ابزار قلم به دنبال خلق حماسههای ماندگار در زندگی هستیم
روزهای آخرِ مادرم، روزهایی بودند که انگار زمان آهستهتر میگذشت؛ میدیدم که نفس کشیدن برایش سختتر شده، رنج بیماری در وجودش جا خوش کرده بود.
اما روزگار مهلت نداد. نه بیماری، نه سالها رنج، بلکه یک زمین خوردن ساده، یک لحظه کوتاه، یک خونریزی خاموش… و مادرم رفت با دردی که جز دردهای خودش نبود.
بعدها فهمیدم ما چه فکرهایی میکردیم؛ فکر میکردیم اگر بماند، اگر چند سال دیگر کنارمان باشد، اگر روزهای سخت را رد کند، زندگی بهتر میشود. اما شاید اگر میماند، کرونا میآمد، یا جنگ، یا حادثهای دیگر… و باز با همان دردها دستوپنجه نرم میکرد و باز پایانش مرگ بود.
حالا که به آن روزها نگاه میکنم، میبینم خدا در پیشگاه خودش بهترین اتفاق را رقم میزند در لحظهای که ما فکر میکنیم بدترین است.
مرگ برای انسانهایی که خدا دوستشان دارد، پایان درد نیست؛ آغاز آرامش است. آغاز زندگیای که در آن هیچ رنجی ادامه پیدا نمیکند. من امروز باور دارم رفتنِ مادرم، شاید مهربانترین تقدیرِ خدا بود. #به_قلم_خودم #رها_نویسی #مدار_نوشتن ✍🏻مریم قپانوری