عکسهای رهبری


مِهر مادرانه یا بند اسارت
با خودش دو دوتا چهارتا میکند. پسرش را بزرگ کرده، با رنج و مهر، شببیداریها و دعاها.
حالا که برایش همسری برگزیدهاند، دلش آرام نیست.اضطرابی پنهان در جانش میجوشد؛ مبادا آن زن، جای او را در دل پسرش بگیرد.مبادا مهر تازه، مهر کهنه را از دل براند.
مادر، بیوقفه زندگی پسر را رصد میکند.
چشم به جزئیات دارد، نه از سر کنجکاوی، بلکه از بیم؛ بیم آنکه مبادا همهچیز خوب باشد.چرا؟
چون اگر همهچیز خوب باشد، دیگر چه نیازی به مادر؟ پس در پی یافتن نقصی است، تا به پسر بفهماند؛ دل به این زن خوش نکن، زن واقعی منم، مادرت و نه همسرت.
تمام توانش را به کار میگیرد تا رابطه، نفوذ و قدرتش با پسرش، همچنان برقرار باشد؛ حرف، حرف او باشد، نه دیگری.
دیگری که حالا شریک زندگی پسر است،
اگر خدا بخواهد و سیاست زنانهی او مجال دهد.
مادر فراموش کرده که قرآن، همین فرزند را وسیلهی ابتلای او قرار داده.اگر قرار است پسرش مردی کامل شود، باید رهایش کند. بگذارد دو دستی زندگیاش را بچسبد. زندگیای که پر از سختی است؛
بیپولی، رفتوآمدوقت و بی وقت، ناکامی. اینها همه بخشی از مسیر رشد اوست، نه دلیلی برای بازگشت به آغوش مادر.
چسبیدن به پسری که روزی در دامنش بزرگ شده و حالا پشت لبش سبز شده، فقط دست و پای او را میبندد و زندگی را به کامش تلخ میکند. مِهر مادرانه، اگر به بند بدل شود، دیگر مِهر نیست اسارت است.
اگر مادر عاقلانه بیندیشد، رفتارش چنان خواهد بود که عروس، خود پسر را به خدمت مادر بفرستد. نه آنکه هر روز با دعوا و مرافه، کام زندگیاش را زهر کند تا شاید جایی در دل پسر پیدا کند.
مادر، چه نسبی باشد چه سببی،
نقشی تربیتی دارد. اما این نقش، پس از بزرگ شدن فرزند، دیگر آسان نیست.
کمتر کسی میتواند این نقش را تا ابد جاودانه کند. زیرا تربیت، فقط در گفتن و هدایت کردن نیست، در رها کردن و اعتماد داشتن نیز معنا مییابد.
مادر باید یاد بگیرد که گاهی سکوت،
بیش از هزار نصیحت اثر دارد و گاهی عقبنشینی، بیش از هزار حضور، مِهر میسازد. او باید مادر بماند پناه و مامن، نه دخالت، یادآور مهر باشد و نه مانع رشد.
زن زندگی، آمده تا شریک باشد او رقیب مادر نیست. مادر، اگر بخواهد همچنان در دل پسرش جا داشته باشد، باید جای خود را از سلطه به حکمت تغییر دهد و از نقش فرمانده، به نقش پناهدهنده کوچ کند تا روزی، از سر عشق، پسرش دست او را ببوسد و بگوید:
«مادرم، تو هنوز ستون زندگی منی.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

ملعونِ بی مسئولیت
در اطراف ما کسانی هستند که همواره در انتظارند؛ در انتظار خدمت. کسانی که عادت کردهاند بار مسئولیت خویش را بیهیچ شرم و درنگی بر دوش دیگران بیفکنند، بیآنکه اندکی اندیشه کنند که این واگذاری، چه زحمتی بر دل و جان دیگری مینهد. برایشان سختی دیگران، دغدغه نیست؛ آسایش خود را بر رنج دیگران ترجیح میدهند و این ترجیح را از روی عادت و توقع روا میدارند.
اما همین افراد، زمانی که از آنها اندک یاری یا همراهی خواسته شود، بیهیچ ملاحظه و بیهیچ پردهپوشی، از سر بی اعتنایی پاسخ رد میدهند. گویی که وظیفهای بر دوششان نیست و عهدی با انسانیت نبستهاند.
در روایت آمده است: «ملعون است آنکه بار خویش را بر دوش دیگران اندازد.»(1)
این نفرین، پژواکی است از عدالت الهی که از انسان میخواهد در برابر نعمت اختیار و توان، مسئول باشد و نه متوقع. واگذاری بیوجهِ مسئولیت، ظلم به دیگری و خیانت به کرامت انسانی است که خداوند در وجود هر فرد نهاده.
آری، انسانِ شریف، پیش از آنکه از دیگران طلب کند، خود را مکلف میبیند و آنکه از زحمت دیگران شرم ندارد، از رحمت خداوند دور میماند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
پ.ن:1)تحف العفول،ص 37

کبوتر و دیمزار
دلم همچون کبوتر پر میکشد به آن زمانیکه دستانم مشغول جمعکردن دانههایی بود که زیر پای کبوتران حرم امام رضا (ع) ریخته شده بود. همان سالی که با دل و نیتی خالص، برای آن پرندگان آسمانی دانه پاشیدم و آنگاه مشتی از همان گندمهای تبرکیافته را، به نیت برکت، با خود به دیمزار پدر بردم. گندمی که از زیر پای زائران بالدار حرم گذشته بود، گویی بذر نور و امید شده بود. آن سال، زمین خشک و تشنهی ما، لبریز از محصول شد به برکت همان تبرک.
ای کبوتر سپیدبالِ حرم! تو که در سایهی گنبد طلایی مأوا داری، چه بسیار فرق داری با کبوتر بقیع که در نیمهویرانهها لانه میسازند. تو را آب و دانه میدهند، برایت آشیانه میسازند، حرمتت نگه میدارند. نه سرمای زمستان را حس میکنی، نه سوز تابستان را. پرهایت را دستی نمیشکند و هر روز، زائرانی با دلهای پر از شوق و دستهایی پر از گلاب، از کنار تو میگذرند.
اما دلها بسوزد برای آن کبوتران غریب، که تنها زائران قبور بینام و نشاناند. کبوترانی که خود نیز بیجا و مکاناند، بیسایهبان، بیچراغ، بیصدا. همچون صاحبان آن قبور مطهر که نه چلچراغی بر مزارشان روشن است، نه گنبدی، نه ضریحی. تنها نسیم است که بر خاکشان میوزد و اشک دلهایی که از دور، بیصدا، بر غربتشان میبارد.
ای کبوتر حرم! تو در آغوش نور آرمیدهای، اما آن کبوتران، در سایهی فراموشی پر میزنند. تو در پناه گنبدی طلایی و آنان در پناه آسمانی بیمرز. تو را مینگرند و میستایند و آنان را تنها خدا میبیند و میداند.
#سوژه_هفتگی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

پَر خادمی
در خاطرات کودکیام، تصویری روشن و زنده از حرم مطهر امام رضا (ع) نقش بسته است؛ تصویری از خادمانی که با گردگیرهایشان یا همان پَر خادمی، جسم و جان زائران را به حرکت وادار میکردند. پرهای خادمی، ابزارهای ساده و پُرمعنا، گویی عصای هدایت بودند در دستان خادمان حرم، هر زمان با ذکر “یا الله، خواهرم حرکت کن، واینیسا"، نهیب بیداری میزدند به جانهای خسته و دلهای در راه مانده.
این حرکت، تنها جابهجایی جسم نبود؛ دعوتی بود به عبور از ایستایی دل، به ترک سکون روح، به رفتن از خود به سوی او. گردگیر، نماد خدمت بود؛ نماد آنکه پیش از ورود به حرم یار، باید غبار دل را تکاند، باید از ایستادن در حاشیهی حضور پرهیز کرد، باید به سمت نور حرکت کرد.
اما روضه، اگر نتواند چنین حرکتی در جان مخاطب ایجاد کند، اگر تنها به اشک بسنده کند و از شعور و فهم تهی باشد، چه سود؟ روضهای که دل را به لرزه نیندازد، پرنده درون را به پرواز در نیاورد، تنها صداییست در باد. گریه، اگر بیفهم باشد، جلا نمیدهد؛ اگر بیوصل باشد، نمیبرد؛ اگر بیمعشوق باشد، نمیماند.
روضه باید روضهی وصل باشد؛ وصل دل به دلدار، وصل جان به جانان. باید از جنس آن پر خادمی باشد که زائر را به حرکت وا میدارد، از جنس آن گردگیری که غبار را میزداید تا آینهی دل، نور محبوب را بازتاب دهد. روضه باید راه باشد، باید بیداری باشد و پر پرواز.
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری
#نقد


میراث یاس کبود
جلسات، نشستهای حضوری و مجازی یکی پس از دیگری به پایان میرسند. آنچه در جان ما باقی ماند، فقط خاطرهی روایتهای اساتید نیست، بلکه حقیقتی است که در میان واژهها نفس میکشد. ما را چارهای نیست جز صبر و تلاش. صبر و تلاشی از جنس خانهی زهرا (س) علی (ع).
صبر برای سکوت در برابر ناملایمات و به دست آوردن دلهایی است که هنوز فاصله دارند؛ دلهایی که شاید با ما همصدا نیستند، اما در عمق وجودشان، تشنهی حقیقتاند و تلاش برای پاسخ دادن به نیازهای جامعهای است که گاه همهی دردهایش را در چهرهی ما طلبهها میبیند. باید آنقدر مهربان بود، آنقدر دلسوز و صادق که حتی در سوختن، بوی ساختن بلند شود؛ آنقدر در دفاع از حق ایستاد که روزی ندای سوختن و ساختنت، گوش عالم را پر کند.
مبلغ، کسی است که جانش را در کف میگذارد برای حق. همچون مادری که در راه دفاع از حقیقت، جنین ششماههاش را فدا کرد. زهرا (س)، یک مسیر است؛ مسیری که با اشک و خون، صبر و ایستادگی و با مهربانی و مقاومت، معنا یافت.
طلبه باید در اتاقهای دانشجویان را یکییکی بکوبد، با لبخند وارد شود، با احترام گوش دهد، با مهر سخن بگوید. دعوت به حق با محبت . مهم نیست که نتیجه چه باشد؛ آنچه ارزش دارد، خودِ راه است خودِ صبر و تلاش.
فاطمه (س) در خانههای مهاجر و انصار را زد، ایستاد، با همهی رنجها، با همهی فراموشیها، با همهی درماندگیها. اگرچه پس از او، علی (ع) بیست و پنج سال خانهنشین شد، اما روزی مردم بیدار شدند. روزی حقیقت از پس پردهها سر برآورد.
مبلغ، با تاسی از یاسی کبود، با دلسوختگی و امید، تبلیغ میکند. او پیام آور دین، حامل درد و درمان است. او میسوزد تا روشنایی بیافریند، میماند تا معنا ببخشد و میگوید تا دلها بیدار شوند.
#سوژه_هفتگی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
